Show notes
غزل نمره ۴۹۱
مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
به چشم کردهام ابروی ماه سيمایی
خيال سبزخطی نقش بستهام جایی
اميد هست که منشور عشقبازی من
از آن کمانچهی ابرو رسد به طغرایی
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوی سر و چشم مجلسآرایی
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين که کرا میکند تماشایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که میرويم به داغ بلندبالایی
زمام دل به کسی دادهام من درويش
که نيستش به کس از تاج و تخت پروایی
در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سری اوفتاده در پایی
مرا که از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروایی
نعیم خلد چه باشد وصال دوست طلب
که حيف باشد از او غير او تمنایی
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينهی حافظ رسد به دريایی
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations



