Show notes
غزل نمره ۴۹۲
فعولن فعولن فعولن فعولن
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم ديدهی روشنایی
درودی چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمیبينم از همدمان هيچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجایی
ز کوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکلگشایی
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد میبرد شيوهی بیوفایی
دل خستهی من گرش همتی هست
نخواهد ز سنگيندلان موميایی
می صوفیافکن کجا میفروشند
که در تابم از دست زهد ريایی
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبودهست خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی
بياموزمت کيميای سعادت
ز همصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations



