Show notes
غزل نمره ۴۹۰
فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
در همه دير مغان نيست چو من شيدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
دل که آيينهی شاهیست غباری دارد
از خدا میطلبم صحبت روشنرایی
کردهام توبه به دست صنم بادهفروش
که دگر می نخورم بی رخ بزمآرایی
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشهی چشم از غم دل دريایی
اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت
بر در ميکدهای با دف و نی ترسایی
گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations



