Show notes
.مَحمِل.بهتاریخ مفقودهی عشق ما، بهبزم محبت، گل اندر مُحاق،بهبازیگران سیاه و سپیدبه"مایی"، کهوامانده در انتخاب ؛ ؛ ؛..تنِ ما، چو قایق، بر این رود بیانتهاچه نزدیک و دوریم، که در انزواهزار شاید و باید آمد پدیدحماسه سرودیم گَهی از فِراق.رسیدیم به امروز،به فهمِ کنون:،صدای شهامت، بلوغ سکوتکهآید هجای سعادت، ز حلق خلوصدر آرامِ سینه، سخنگفته دل:به همتشَویم محرم و همقد آرزو..هماکنون، همینجا!جهانی که ماییم در آن:،یکی میزَند ره، یکی رهنماستبه تشویق و تنبیه، بَرندَت مُغاکیکی هم شود ظاهراً همدمی نابَلَدهمان سنگ راهی که رانَد تو را تا گناه.گناهی که هم زین زند، هم لِگامچو اسب نژندی شَوی رامِ رامیکی هم سَرَک میزند، رسمِ بازی بلدبه بازی همیشه ببازی به "آن".یکی هم رفیقی شود پُر لهیبنشانت دهد صدهزاران فریبیکی هم برایت خدای آوَرَدشَوی مَجمَعه، هرکه خواهد نصیب.به عادت تو را میکنند مبتلاکسی هم نَهیبَت زند در خفامیان دو مادر فرو خفتهاییخفیفَت کند این جدال مدام.به هر کیش و مَسلک بزن خطِ رَدفریبَت دهند فاعلان دغلمَندِ دَدهزار فرقه آمد پدیدار، همهمدعیهمه، یککسَند، جامهها رنگبهرنگ.چهل دزد بغدادِ کوزهنشانتو را میکِشانند به آئینِشانبه افسون قلبها، دلت میخَرندکه تقدیمکنی گوهرت را به "آن".به"آنی" که بر تو محک میزندبه هر آدمی قیمتی میزندجهان، خانهی او. ازل، نام اوستبه آزادگان هم کمک میدهد.چهباید؟رهایی کجاست؟.نهتسکین! نهتفریح! که آلودهایمهمآغوش شبها، تبآلودهایمبه رودی ز آلت شروعشد شنابه هر سو که رفتیم، نیاسودهایم.هجوم رذالت به ایوان ماستهزار دشنهی تشنه در دست ماستتویی آنکه میباید عصیان کندکه این در یَدِ اختیارات ماست.ولیکن . . ..به دنیای بیحاصلیها نخندخلاصی نیابی هر آن، از گزندبه اینجا شدیم، روزگاری به شوقکه مشق جوانی کنیم بر خَدَنگ. به بزم خدایان افسانهایمبرون تا نیاییم، ندانیم کهایمخوشا معبدِ اعظمَت، جسم یاردر اینگونگیهاستکه اسطورهایم.چو امشبشبی از منِ کهنهات کُن گذارکه بودن، سلامیست، میان دو یارخودت را بپا کن به حُکم خِرددر آغوش یارت ز پوستین درآی؛.................................. وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۸ بهمنماه ۱۴۰۰https://www.instagram.com/p/CZSdMV8KALZ/?utm_medium=share_sheet



