Show notes
.تذکره..سال صعود ما، از قلهی آدمسال چشیدنها از هستی و عالمفصل رسیدنها، چکیدن و رُستنهابه بزم دیو و ددها، شادی و غم.مبادا به هرشکلی از بودن عادت کنیمبه مشتی ز ارزن قناعت کنیممبادا به هر ناکسی رو کنیمزمین را ز نامردمی پر کنیمدریغا، دریغا چو افسانهایی بشنویمننوشیده مِی، مِی پرستی کنیمبه ظالم اگر سر نهیم، بَردهایمخیانت به میهن کنیم، باختهایمدر این ساعتی که ز ما طی شوددریغا اگر ساقهی روحمان خم کنیمبه بنده نخواهد رسد جز ستمکه ما شهسواران برجستهایم.من و تو ساکنان شهر پیریمچو انگشتان یک دست شریفیممبادا که اینگونه ما کمشَویم از زمین:دلی خسته با روحی آسیبپذیربه شهر خداییم و نوبت به ماستکه خود را بسازیم، خدایی کنیم.همسنگرت هستم، همذات سهرابماز نسل زال زر، آن بیرنگترین آدمسهرابکُشی دیدم، بیبرگی، واماندنوز مکتب سیمرغ، پَر مانده در جانم.به رستم مانده ویرانی، از آن نیرنگ شیطانیهمان گاهی که با لبخند زد خنجر به سهرابشکه بس مرگآور است سنت چو زایش برنمیتابدبجا از آن شکوه پیر فقط هجوی و داستان است.باز هم طلوع کردمباز قد برافراشتمباز دست رستمهازد دشنه بر پشتم.با درد، با سکوت، آوارگی و دودمیسوخت میهنم، در حسرت فروغپروانه در غربت، آزادگی در بندلالای چشم او، لالایی میسرود:باآینه دمسازی، با خویش ستم سازیدر وقت خردسازی، بدمستی که میبازیمیبازی و میبازم، در تاریکی مطلقخورشیدک من برخیز، با شمع چرا سازی؟من از ریشم، تو از ریشه، منم گلدان، تو اندیشهبرای ساختن رویا، شدم آجر، شدم تیشه.خدایت ساز میداند، چو من آواز میخواندبه پای عاشقیهایت، به رُستنگاه میآیدوز آن سیمرغ پَریست در تو، چراغ اتحادش کنبه مهربانی کمر بگذار که از شاهی چنین آید.نهباگریه، برقصجانا، به رسم زندگیسازانبه راستیها قدم بگذار، سلامتآیی از توفانهزاران دیو و دد آیند به تسبیح و مبارکبادکه تو مقصود این خوانی، برونآیی چو از زِهدان....................... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour ۶ مردادماه ۱۴۰۰



