Show notes
.هفت..در دایرهی تقدیر، مائیم و شب و امیدآیی چو به بزم ما، ویراننشَوی، آمین.در راه تمیزی تو، هم لقمهی خیسی تودر دایرهی دیوان، همواره عزیزیی تومن هستم و شمع در دست، وانیک، تبر است و سرهستیم درین مجمع، هرلحظه یکیست بر دراو سخندانی هوسران است، فراست را هدف داردبه ترسَت توسعه داده شرافت را به چنگ آرَدز تو آزادگی گیرد، اسیر و بندهاَت بیندنشانی گوید از باغ و اشاراتی عبث چینَدهم او نهیَت کند از بد، هم اکسیری دهد بدتربلی گویی به احکامش به گردابَت بیانجامدبه رسم زندگی آمد، ولیکن مرگ و کین آوردبُرید او نافَت از هستی، درونت را به درد آوردطمع را قلقلک داده، هزار قول وعید دادهستانده نقد تو از تو، حواله بر سریر دادههزاران ساله میچرخد، هزاران آستین داردردا پوشیده از تزویر و هفتاد و دو سر داردتو را در ساحل اندوه به تسخیرش درآرَد او تمام سعی او اینَست به تمکین سر نهی بر اوکه قدرت از تو میگیرد چو با روحَت درآمیزدهزاران خون بپا کرده، هزاران فتنه انگیزدبهرقصآی و بلرزانش، عبوس است و برنجانشنه تشویقش به نفع آید، نه نفرینش بخشکاندکه تو شاهد بازاری و هم ریشه به تن داریچون خو نکنی بر شب، در خویش سَحر داریاینجا چو سرایَت شد، هنگامهی رشدَت شدتنهایی سفر کردی، با یار خوشا سر شددر خویش نظر افکن، آنجاست رَسَن گر هستاز عشق مدد گیر که امید شکفتن هستما جمله ز دیوانیم وز جوهر این خوانیمتو، نوبر نیلوفر، ما ساحر مردابیمدیوهای خرد بیزیم، هرلحظه شرر ریزیمتا بگذری زین خوان ما توسن و شبدیزیمهستیم به لالاییت، هستیم به والاییتهستیم بنوشایم از کاسهی داناییتبرخیز، جهانت پُر، از دیو و دد و سنبلبرخیز به آزادی، تا بگذری از این پلفرداست که یادت نیست از این شب رویاییرخشانتری از دیروز، برپاییبه آگاهی، در زندگیآبادی.................. وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۳۱ تیرماه ۱۴۰۰



