Show notes
.خفتهباغ..زمستان فرهنگ و پائیز ماستدبستان که بیرنگ و شب پادشاستشب شیشهایی خردههایش چو میخنشانی ز آن در همه چشمههاستبه فرسودگی شد جوانی بسرنرفتیم به کویی که دل کامرواستخرد خط زدیم زیر پرگار فقردر این دایره رنج بیحد رواستهمی طبعمان هم به پوچی کشیدبه هر بوته گفتیم که سَروی رهاستشرف را فروختیم به نانی ز جوکه گفته گرانیم؟، فقط ادعاستشدیم جو پرستان منکر ز خودهمان هیچ ممتد که ماتمسراستبه پوسیدهها رنگ نو میزنیم ولی، داشت بیهودهها پُربهاستشدیم سیل و توفان و ویرانه شدهمان خانه که رونق دِیر ماستهم آسیب به خود میزنیم هم به غیرهم از ما به هر روز حیوان عزاستچه رنجی ز ما میکشد این وطنبه هر گونه زخم او ز ما آشناستچه سبزها، که خشکید، چه زردها، که رفتکه پاداش باغی که خفته فناستمگر رو کنیم باز به خورشید خویشزمانِ شدنها همین لحظههاستز نو باز نگاهی به انسان کنیمکه ما را سرانجامی گر بِه° سِزاستدر این قحطی آب خوشا چون قناتبجوشیم بکاریم که این باغ ماستخوشا رقص و بوسیدن و شُکر یارکه همکاسهی این بدنها خداستچه خوش باشد این وهلهی زندگیبلوغ من و تو چو آب شفاستخوشا طعم پیدایش از نور عشق که دریا سرای همه قطرههاست؛............ وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۲۲ تیرماه ۱۴۰۰



