https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
محمد مصدق
سلام دوستان همراه.......شاعران پارسی زحمات زیادی جهت خلق اشعار بی نظیر و بی بدیل پارسی نمودند اما به دلایل مختلف از جمله ضیق وقت در جهان مدرن امروز بسیاری از این آثار خارج از دسترس دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی قرار گرفته است . در این پادکست سعی براین است تا بقدر بضاعت از این سرچشمه ی عسل نوشیده به دوستداران شعر و غرل بنیوشانم .💖💖 محمد مصدق فروردین ۹۹ کانال تلگرام جهت دسترسی به فایلهای صوتی : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh
لبت صریح‌ترین آیه‌ی شکوفایی است 
و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی است

#radioshereparsi 
✨️💖
لبت صریح‌ترین آیه‌ی شکوفایی است و چشم‌هایت شعر سیاه گویایی استچه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قله‌های مه‌آلود محو و رؤیایی استچگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی استتو از معابد مشرق زمین عظیم‌تری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی استدر آسمانه‌ی دریای دیدگان تو شرم گشوده بال‌تر از مرغکان دریایی استشمیم وحشی گیسوی کولی‌ات نازم که خوابناک‌تر از عطرهای صحرایی استمجال بوسه به لب‌های خویشتن بدهیم که این بلیغ‌ترین مبحث شناسایی است#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
Jul 5
10 min
گزیده تاریخ بیهقی به روایت عبدالرشید کاکاوند✨️💖
ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر به‌خاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهم‌ترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.منبع : ایران صدا#عبدالرشید_کاکاوند#تاریخ_بیهقی#radioshereparsi ✨️💖
Jun 19
2 hr 36 min
گنجینه ادب برگرفته از کلیله ودمنه ، قابوس نامه ، فتوت نامه💖 ویسنده :نصراله منشی منبع : ایران صدا
گنجینه ادبنویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدسته‌بندی: رمان و داستان«گنجینه ادب» برگرفته از کتاب‌های «کلیله و دمنه»، «قابوس‌نامه» و «فتوت‌نامه» است که در قالب حکایت‌های ادبی کوتاه و موجز نکته‌های معنوی و اخلاقی را بیان می‌دارد.از ایرانصدا بشنوید«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول می‌کند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی می‌دهد، میرزا محمد شاکی می‌شود. ولی میرزا حسن به او می‌گوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم می‌کند که بخشش را فراموش نکنی.«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بت‌ها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بت‌های آنان بی‌احترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه می‌گوید دیگران دیده‌اند که شاگردان سقراط نیمه شب به بت‌ها سنگ و کلوخ می‌زنند و فکر می‌کند آنها از استادشان فرمان می‌برند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساخته‌اند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی می‌پرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب می‌گوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع به‌سامان شود. او از وزیر می‌خواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر می‌خواهد تا دهکده‌ای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر می‌پذیرد، اما برای او خبر می‌آورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر می‌گوید من می‌دانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند.
Jun 19
2 hr 30 min
چه می شد عشق را چون قص نان تقسیم می کردند
✨️💖
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
Jun 17
2 min
یک قطره گر آب شیرین گردون به کامت بریزد
صد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیرد......✨️💖
روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیردآه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیردآن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آهویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرداز سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیردیک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزدصد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیردگر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خوارانبا تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرددر پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖
Jun 17
2 min
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می کشد
✨️💖
داستانِ عشق اما داستان دیگری­ستگفتن این قصه محتاج زبان دیگری­ست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگری­ست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگری­ست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگری­ست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگری­ست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگری­ست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖
Jun 17
2 min
دستم را در امتداد خیابان می‌گیرم
می‌گویم:
           مستقیم!✨️💖
شعر و صدا علیرضا حلاج
..دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:           مستقیم!تمام عمر همین کار را کرده‌ام؛تمام عمر کِز کرده‌ام گوشه صندلی عقبوَ از پشت شیشهبه مردمی نگاه کرده‌امکه می‌خندیدندکه گریه می‌کردندکه راه می‌رفتندکه می‌ایستادندکه با هم بودندکه تنها بودند...تمام عمر همین کار را کرده‌ام؛تمام عمر به جایی نرسیده‌ام!دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:          مستقیم!آن‌ها را می‌شناسم؛مردهای جوانی که با گریمی ناشیانهنقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی می‌کنند!مردم ِ خوشحال پیاده‌روها را می‌شناسم؛که با لباس‌هایی به رنگ شادنقش آدم‌های خوشبخت را بازی می‌کنند!وَ چهره‌های مایوس را می‌شناسم؛                                  -در هر گوشه شهر-که چنان ماهرانه بازی می‌کنندانگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:           مستقیم!مستقیم یعنیبه انقلاب برسی وُ از آن بگذری.مستقیم یعنیآزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.مستقیم یعنیبه سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.مستقیم یعنیتا هر جا شد، بروی!              -بروی، بروی، فقط بروی...-وقتی می‌گریزی            به کجایش چه اهمیتی دارد؟دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:          مستقیم!مستقیم را گاه با گریه گفته‌ام؛با بغضی ترکیدهبا گلویی گرفتهبا صدایی که به زحمت شنیده می‌شدهبا لحنی که می‌خواسته کسی نفهمد                                       غمگین استبا جدیتی جریحبا اشک‌هایی که هر کس می‌دیدگمان می‌کرد          حساسیت فصلی است!دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:         مستقیم!چیزی شبیه آدمکی مرموز              -در مرز پیاده‌رو وُ خیابان-که بادی مصنوعی بر اندام پوچش می‌وزدتا انگشت اشاره‌اشدیگران را متوجه چیزی کند!چیزی همینقدر خنده‌دار!چیزی همینقدر ترسناک!چیزی شبیه مسافری تنهاایستادهدر تاریکْ روشن ِ سایه‌های حاشیه خیابان!چیزی شبیه من!چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!-وقتی در شهری شلوغتنهایی تا مغز استخوان‌تان رسوب می‌کند-دستم را در امتداد خیابان می‌گیرممی‌گویم:          مستقیم!سمتی که ماشین‌های این طرف خیابانناگزیرندچنان سرنوشتی محتومسوی آن حرکت کنند...#علیرضا_حلاج#radioshereparsi ✨️💖
Jun 17
3 min
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت مثنوی معنوی دفتر اول استاد صاعد باقری💖
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاندرنگِ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنیدگفت هر دارو که‌ ایشان کرده‌اندآن عمارت نیست ویران کرده‌اندبی‌خبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُوندید رنج و کشف شد بَر وی نهفتلیک پنهان کرد و با سلطان نگفترنجَش از صفرا و از سودا نبودبوی هر هیزم پدید آید ز دوددید از زاریش کاو زارِ دِلستتن خوشَست و او گرفتارِ دِلستعاشقی پیداست از زاریّ دلنیست بیماری چو بیماریّ دلعلّت عاشق ز علت‌ها جداستعشقْ اصطرلاب اسرارِ خداستعاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سَر رهبرستهرچه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آنگرچه تفسیرِ زبان روشنگرستلیک عشقِ بی‌زبان روشنترستچون قلم اندر نوشتن می‌شتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شکافتعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفتشرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفتآفتاب آمد دلیلِ آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاباز وی ار سایه نشانی می‌دهدشمس هر دم نورِ جانی می‌دهدسایه خواب آرد تو را همچون سَمَرچون برآید شمسْ اِنشقَّ القمرخودْ غریبی در جهان چون شمس نیستشمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیستشمس در خارج اگر چه هست فردمی‌توان هم مثل او تصویر کردشمسِ جان کو خارج آمد از اثیرنبودش در ذهن و در خارج نظیردر تصوّر ذات او را گُنج کوتا درآید در تصوّر مثل اوچون حدیث روی شمس‌الدّین رسیدشمسِ چارم‌ آسمان سَر در کشیدواجب آید چونکه آمد نام اوشرح کردن رمزی از اِنعام اواین نَفَس جانْ دامنم برتافته‌ستبوی پیراهانِ یوسف یافته‌ستکز برای حقِّ صحبت سال‌هابازگو حالی از آن خوش حال‌هاتا زمین و آسمان خندان شودعقل و روح و دیده صدچندان شودلاتکُلِفْنی فانّی فی الفَناکلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثناکُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیقأنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیقمن چه گویم یک رگم هشیار نیستشرح آن یاری که او را یار نیستشرح این هجران و این خون جگراین زمان بگذار تا وقت دگرقال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُواعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُصوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیقنیست فردا گفتن از شرط طریقتو مگر خود مرد صوفی نیستی؟هست را از نسیه خیزد نیستیگفتمش پوشیده خوش‌تر سِرِّ یارخود تو در ضمن حکایت گوش‌ دارخوش‌تر آن باشد که سِرِّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگرانگفت مکشوف و برهنه بی‌ غُلولبازگو، دفعم مَده ای بوالفضولپرده بردار و برهنه گو که منمی‌نخسپم با صنم با پیرهنگفتم ار عریان شود او در عیاننه تو مانی نه کنارت نه میانآرزو می‌خواه، لیک اندازه خواهبرنتابد کوه را یک برگ کاهآفتابی کز وی این عالم فروختاندکی گر پیش آید جمله سوختفتنه و آشوب و خون‌ریزی مجویبیش ازین از شمس تبریزی مگویاین ندارد آخر از آغاز گویرو تمامِ این حکایت بازگوی#radioshereparsi #ساعد_باقری 💖
Jun 15
13 hr 36 min
یادت نرود
من برای تو شعر شدم
خط به خط......✨️💖
 ساغر شفیعی
یادت نرودمن برای تو شعر شدمخط به خط  تحریر کردم خودم را برایتناخوانده  مگذر از منکمی مکث کنواژه‌ها قطره قطره خون دل منندنوش کن خون‌آشام مهربان مننوش کنهیچ کلمه‌ای را باقی نگذارمثل اناری سرختا دانهٔ آخربعدپنجره را واکنبگذار باد بیاید و برودکاغذها را ببردورق‌های سفیدپاکنویس سکوتندمثل ابرهای سرخوشهرچه در دلشان بوده باریده‌اندسبکبالفقط می‌خواهند بروند پیِ بازی حالا پنجره را ببنددر را هم ببند پشت سرت و مرا در تنهایی‌امراحت بگذار#ساغر_شفیعی#radioshereparsi ✨️💖
Jun 13
1 min
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌ام
✨️💖
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌امتا در نگین چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سیه را ، خریده‌ام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوستپاشیده‌ام شراب کف‌آلود ماه راتا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیده‌ام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشوده‌اماز هر زنی، تراش تنی وام کرده‌اماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربوده‌ام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرددر پیش پای خویش به خاکم فکنده‌ایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده‌ای هشدار!‌ زآنکه در پس این پردهٔ نیازآن بت تراش بلهوس چشم بسته‌امیک شب که خشم عشق تو دیوانه‌ام کندببینند سایه‌ها که تو را هم شکسته‌ام #radioshereparsi #نادر_نادرپور✨️💖
Jun 12
3 min
Load more