
لبت صریحترین آیهی شکوفایی است و چشمهایت شعر سیاه گویایی استچه چیز داری با خویشتن که دیدارت چو قلههای مهآلود محو و رؤیایی استچگونه وصف کنم هیات غریب تو را که در کمال ظرافت کمال والایی استتو از معابد مشرق زمین عظیمتری کنون شکوه تو و بُهت من تماشایی استدر آسمانهی دریای دیدگان تو شرم گشوده بالتر از مرغکان دریایی استشمیم وحشی گیسوی کولیات نازم که خوابناکتر از عطرهای صحرایی استمجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم که این بلیغترین مبحث شناسایی است#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
Jul 5
10 min

ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، مورخ و نویسنده معروف ایرانی در دربار غزنوی است. شهرت او بیشتر بهخاطر نگارش کتاب معروف به تاریخ بیهقی است که مهمترین منبع تاریخی درباره دوران غزنوی است.منبع : ایران صدا#عبدالرشید_کاکاوند#تاریخ_بیهقی#radioshereparsi ✨️💖
Jun 19
2 hr 36 min

گنجینه ادبنویسنده: نصرالله منشیکارگردان:قالب: نمایشیدستهبندی: رمان و داستان«گنجینه ادب» برگرفته از کتابهای «کلیله و دمنه»، «قابوسنامه» و «فتوتنامه» است که در قالب حکایتهای ادبی کوتاه و موجز نکتههای معنوی و اخلاقی را بیان میدارد.از ایرانصدا بشنوید«خسیس یا بخشنده»: «میرزا محمد» و «میرزا حسن» درحال حساب و کتاب هستند و بر سر نیم درهم اختلاف نظر دارند. سرانجام میرزامحمد قبول میکند که آن نیم درهم را بدهد تا غائله ختم شود. اما وقتی میرزاحسن ده درهم انعام به شاگرد وی میدهد، میرزا محمد شاکی میشود. ولی میرزا حسن به او میگوید که در تجارت، حساب و کتاب را باید رعایت کرد، ولی انصاف هم حکم میکند که بخشش را فراموش نکنی.«آخرین درس سقراط»: وزیر پادشاه از تنبیه «سقراط» خشنود نیست. او قبول ندارد که خشم بتها گریبان سقراط کفرگو را گرفته باشد. او با کشتن دانشمندی چون سقراط که هرگز به بتهای آنان بیاحترامی نکرده، مخالف است. اما پادشاه میگوید دیگران دیدهاند که شاگردان سقراط نیمه شب به بتها سنگ و کلوخ میزنند و فکر میکند آنها از استادشان فرمان میبرند. وزیر معتقد است که برای آنها پاپوش ساختهاند. آنها قصد دارند سقراط را بکشند. شاگردش از وی میپرسد پس از مرگ تو را در کجا به خاک بسپاریم؟ سقراط در جواب میگوید: کالبد من، من نیستم و اگر بعد از مرگ، مرا یافتید هرکجا خواستید به خاک بسپارید.«درخواست وزیر»: امیر تازه برتخت نشسته قصد دارد بعد از مرگ پدرش، تغییراتی را در مملکت ایجاد کند تا اوضاع بهسامان شود. او از وزیر میخواهد در جای آبادی در مملکت به استراحت بپردازد و قصد دارد وزیر جدیدی برای خود برگزیند. وزیر از امیر میخواهد تا دهکدهای ویران به او ببخشد تا او خود آنجا را آباد کند. امیر میپذیرد، اما برای او خبر میآورند که ده ویرانی وجود ندارد. وزیر به امیر میگوید من میدانستم که ده ویرانی وجود ندارد، پس مملکت را به کسی واگذار که همچون حال، ده ویرانی در آن نباشد. امیر پند وزیر را دریافت کرد و خلعت وزارت را به او بازگرداند.
Jun 19
2 hr 30 min

چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی #radioshereparsi ✨️💖
Jun 17
2 min

روزی اگر روزگارا دور تو پایان بگیردآه جگر خستگانت یکجا به دامان بگیردآن مهرها قهر شد آه خرمای بم زهر شد آهویرانه آن شهر شد آه کی باز سامان بگیرداز سختی روزگاران تا چند مینالی ای دل گیتی است پس بر چه نازد گر بر تو آسان بگیردیک قطره گر آب شیرین در کام جانت بریزدصد چشمه ی آب شور از چشمت به تاوان بگیردگر ارمغانش سرور است گیرد پی شاد خوارانبا تحفه ی غم سراغ از مشتی پریشان بگیرددر پیش او سفره مگشا زخم دلت را نهان کن روزی اگر در کف خود گیتی نمکدان بگیرد#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖
Jun 17
2 min

داستانِ عشق اما داستان دیگریستگفتن این قصه محتاج زبان دیگریست دیده را پرواز دِه از سقف خاکستان که عشقآفتاب دیگری در آسمان دیگریست گفتم ای دل ما کجا، درگاه سلطانی کجا؟گفت عرض ناتوانی، خود توان دیگریست نیست تنها جان ما از اشتیاقت شعله وردر غمت خورشید هم آتش به جان دیگریست درد را گفتم زبان کهنه باید یا که نو ؟گفت بیرون از کهن یا نو، زبان دیگریست مهر یار و قهر یار و مهر یار و قهر یاردل دمادم میزبان میهمان دیگریست#radioshereparsi #ساعد_باقری✨️💖
Jun 17
2 min

..دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر کِز کردهام گوشه صندلی عقبوَ از پشت شیشهبه مردمی نگاه کردهامکه میخندیدندکه گریه میکردندکه راه میرفتندکه میایستادندکه با هم بودندکه تنها بودند...تمام عمر همین کار را کردهام؛تمام عمر به جایی نرسیدهام!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!آنها را میشناسم؛مردهای جوانی که با گریمی ناشیانهنقش پیرمرد ِ راننده تاکسی را بازی میکنند!مردم ِ خوشحال پیادهروها را میشناسم؛که با لباسهایی به رنگ شادنقش آدمهای خوشبخت را بازی میکنند!وَ چهرههای مایوس را میشناسم؛ -در هر گوشه شهر-که چنان ماهرانه بازی میکنندانگار ایفای نقش واقعی خود را بر عهده دارند!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم یعنیبه انقلاب برسی وُ از آن بگذری.مستقیم یعنیآزادی را از دور ببینی وُ تلخ بخندی.مستقیم یعنیبه سمت خورشید ِ در حال غروب بروی.مستقیم یعنیتا هر جا شد، بروی! -بروی، بروی، فقط بروی...-وقتی میگریزی به کجایش چه اهمیتی دارد؟دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!مستقیم را گاه با گریه گفتهام؛با بغضی ترکیدهبا گلویی گرفتهبا صدایی که به زحمت شنیده میشدهبا لحنی که میخواسته کسی نفهمد غمگین استبا جدیتی جریحبا اشکهایی که هر کس میدیدگمان میکرد حساسیت فصلی است!دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!چیزی شبیه آدمکی مرموز -در مرز پیادهرو وُ خیابان-که بادی مصنوعی بر اندام پوچش میوزدتا انگشت اشارهاشدیگران را متوجه چیزی کند!چیزی همینقدر خندهدار!چیزی همینقدر ترسناک!چیزی شبیه مسافری تنهاایستادهدر تاریکْ روشن ِ سایههای حاشیه خیابان!چیزی شبیه من!چیزی شبیه تکْ تک ِ شماها!-وقتی در شهری شلوغتنهایی تا مغز استخوانتان رسوب میکند-دستم را در امتداد خیابان میگیرممیگویم: مستقیم!سمتی که ماشینهای این طرف خیابانناگزیرندچنان سرنوشتی محتومسوی آن حرکت کنند...#علیرضا_حلاج#radioshereparsi ✨️💖
Jun 17
3 min

قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاندرنگِ روی و نبض و قاروره بدیدهم علاماتش هم اسبابش شنیدگفت هر دارو که ایشان کردهاندآن عمارت نیست ویران کردهاندبیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُوندید رنج و کشف شد بَر وی نهفتلیک پنهان کرد و با سلطان نگفترنجَش از صفرا و از سودا نبودبوی هر هیزم پدید آید ز دوددید از زاریش کاو زارِ دِلستتن خوشَست و او گرفتارِ دِلستعاشقی پیداست از زاریّ دلنیست بیماری چو بیماریّ دلعلّت عاشق ز علتها جداستعشقْ اصطرلاب اسرارِ خداستعاشقی گر زین سر و گر زان سرستعاقبت ما را بدان سَر رهبرستهرچه گویم عشق را شرح و بیانچون به عشق آیم خجل باشم از آنگرچه تفسیرِ زبان روشنگرستلیک عشقِ بیزبان روشنترستچون قلم اندر نوشتن میشتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شکافتعقل در شرحش چو خَر در گِل بخفتشرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفتآفتاب آمد دلیلِ آفتابگر دلیلت باید از وی رو متاباز وی ار سایه نشانی میدهدشمس هر دم نورِ جانی میدهدسایه خواب آرد تو را همچون سَمَرچون برآید شمسْ اِنشقَّ القمرخودْ غریبی در جهان چون شمس نیستشمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیستشمس در خارج اگر چه هست فردمیتوان هم مثل او تصویر کردشمسِ جان کو خارج آمد از اثیرنبودش در ذهن و در خارج نظیردر تصوّر ذات او را گُنج کوتا درآید در تصوّر مثل اوچون حدیث روی شمسالدّین رسیدشمسِ چارم آسمان سَر در کشیدواجب آید چونکه آمد نام اوشرح کردن رمزی از اِنعام اواین نَفَس جانْ دامنم برتافتهستبوی پیراهانِ یوسف یافتهستکز برای حقِّ صحبت سالهابازگو حالی از آن خوش حالهاتا زمین و آسمان خندان شودعقل و روح و دیده صدچندان شودلاتکُلِفْنی فانّی فی الفَناکلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثناکُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیقأنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیقمن چه گویم یک رگم هشیار نیستشرح آن یاری که او را یار نیستشرح این هجران و این خون جگراین زمان بگذار تا وقت دگرقال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُواعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُصوفی ابنالوقت باشد ای رفیقنیست فردا گفتن از شرط طریقتو مگر خود مرد صوفی نیستی؟هست را از نسیه خیزد نیستیگفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یارخود تو در ضمن حکایت گوش دارخوشتر آن باشد که سِرِّ دلبرانگفته آید در حدیث دیگرانگفت مکشوف و برهنه بی غُلولبازگو، دفعم مَده ای بوالفضولپرده بردار و برهنه گو که منمینخسپم با صنم با پیرهنگفتم ار عریان شود او در عیاننه تو مانی نه کنارت نه میانآرزو میخواه، لیک اندازه خواهبرنتابد کوه را یک برگ کاهآفتابی کز وی این عالم فروختاندکی گر پیش آید جمله سوختفتنه و آشوب و خونریزی مجویبیش ازین از شمس تبریزی مگویاین ندارد آخر از آغاز گویرو تمامِ این حکایت بازگوی#radioshereparsi #ساعد_باقری 💖
Jun 15
13 hr 36 min

یادت نرودمن برای تو شعر شدمخط به خط تحریر کردم خودم را برایتناخوانده مگذر از منکمی مکث کنواژهها قطره قطره خون دل منندنوش کن خونآشام مهربان مننوش کنهیچ کلمهای را باقی نگذارمثل اناری سرختا دانهٔ آخربعدپنجره را واکنبگذار باد بیاید و برودکاغذها را ببردورقهای سفیدپاکنویس سکوتندمثل ابرهای سرخوشهرچه در دلشان بوده باریدهاندسبکبالفقط میخواهند بروند پیِ بازی حالا پنجره را ببنددر را هم ببند پشت سرت و مرا در تنهاییامراحت بگذار#ساغر_شفیعی#radioshereparsi ✨️💖
Jun 13
1 min

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهامتا در نگین چشم تو نقش هوس نهمناز هزار چشم سیه را ، خریدهام بر قامتت که وسوسهٔ شستشو در اوستپاشیدهام شراب کفآلود ماه راتا از گزند چشم بدت ایمنی دهمدزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنمدست از سر نیاز به هر سو گشودهاماز هر زنی، تراش تنی وام کردهاماز هر قدی، کرشمهٔ رقصی ربودهام اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرددر پیش پای خویش به خاکم فکندهایمست از می غروری و دور از غم منیگویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای هشدار! زآنکه در پس این پردهٔ نیازآن بت تراش بلهوس چشم بستهامیک شب که خشم عشق تو دیوانهام کندببینند سایهها که تو را هم شکستهام #radioshereparsi #نادر_نادرپور✨️💖
Jun 12
3 min
Load more
