https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
https://t.me/radioshereparsi رادیو شعر پارسی
محمد مصدق
سلام دوستان همراه.......شاعران پارسی زحمات زیادی جهت خلق اشعار بی نظیر و بی بدیل پارسی نمودند اما به دلایل مختلف از جمله ضیق وقت در جهان مدرن امروز بسیاری از این آثار خارج از دسترس دوستداران فرهنگ و ادبیات فارسی قرار گرفته است . در این پادکست سعی براین است تا بقدر بضاعت از این سرچشمه ی عسل نوشیده به دوستداران شعر و غرل بنیوشانم .💖💖 محمد مصدق فروردین ۹۹ کانال تلگرام جهت دسترسی به فایلهای صوتی : https://t.me/radioshereparsi تماس با ادمین : https://t.me/mohammadmosadegh
بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست
عضویت در صفحه
گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️💖
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات  که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 23
1 min
انسان در جستجوی معنا ✨️💖 ویکتور فرانکل
معرفی کتاب انسان در جستجوی معناکتاب انسان در جستجوی معنا با عنوان انگلیسی Man's Search for Meaning، اثری نوشته‌ی ویکتور فرانکل، روان‌پزشک و پایه‌گذار مکتب روان‌شناسی معنادرمانی یا لوگوتراپی است. ویکتور فرانکل که خود یکی از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی است در بخش اول این کتاب از خاطرات اسارت خود صحبت می‌کند و سپس تعریف می‌کند که این تجربیات وحشتناک چگونه مسیر زندگی‌اش را تغییر داده‌اند. فرانکل در نیمه‌ی دوم این کتاب از نوعی روان‌درمانی معناگرا سخن می‌گوید که در سخت‌ترین شرایط به کمک انسان می‌آید و به او یاری می‌رساند تا از بند مشکلات خلاص شود. #ویکتور_فرانکلراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات  که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 23
2 hr 49 min
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
جهان در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت ✨️💖 حسین منزوی
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافتزمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافتدل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانیدوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافتدرخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شدکه عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافتدهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزدکلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافتبدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیماز این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافتمن و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آریکه نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافتتو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجمبدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافتجهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار توبه چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت#منزویhttps://t.me/radioshereparsi/2162راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 20
16 min
دلم میخواست
دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی ...✨️💖
#فریدون_مشیری
همراه حافظدرون معبد هستیبشر در گوشه محراب خواهش های جان افروزنشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوزبه دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگنگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریزبه زاری از ته دل یک دلم میخواست میگویدشب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده استمن امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان استزمین و آسمانم نورباران استکبوترهای رنگین بال خواهش هابهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارندصفای معبد هستیتماشایی استز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزدجهان در خوابتنها من در این معبد در این محرابدلم میخواست بند از پای جانم باز می کردندکه من تا روی بام ابرها پرواز می کردماز آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتمدر آن درگاه درد خویش رافریاد میکردمکه کاخ صد ستون کبریا لرزدمگر یک شب ازین شبها ی بی فرجامز یک فریاد بی هنگامبه روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزددلم میخواست دنیا رنگ دیگر بودخدا با بنده هایش مهربان تر بودازین بیچاره مردم یاد می فرموددلم میخواست زنجیری گران ازبارگاه خویش می آویختکه مظلومان خدا را پای آن زنجیرز درد خویشتن آگاه می کردندچه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیردچه شیرین است اما مندلم میخواست اهل زور و زر ناگاهز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدنددلم میخواستدنیا خانه مهر و محبت بوددلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودندطمع در مال یکدیگر نمی بستندمراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستندازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردندچو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردندچه شیریناست وقتی سینه ها ازم هر آکنده استچه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده استچه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ استدلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردنددر این دنیای بی آغاز و بی پایاندر این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماندخدا زین تلخکامی های بیهنگام بس میکردنمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکردنمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می دادهمین ده روز هستی را امان می داددلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداددام میخواست عشقم را نمی کشتندصفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدندچنین از شاخسارهستیم آسان نمی چیدندگل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردندبه باد نامرادی ها نمی دادندبه صد یاری نمی خواندندبه صد خواری نمی راندندچنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردنددلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدمبه یاد اولین دیدار در چشمسیاهش خیره می ماندمدلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزدشراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکردغم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرددلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرددلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریختپلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندندبهاری جاودان آغوش وا میکردجهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکردبهشت عشق می خندیدبه روی آسمان آبی آرامپرستو های مهر و دوستی پرواز میکردندبه روی بامها ناقوس آزادی صدا میکردمگو این ‌آرزو خام استمگو روح بشرهمواره سرگردان و ناکام استاگر این کهکشان از هم نمی پاشدوگر این آسمان در هم نمیریزدبیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیمبه شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم#فریدون_مشیری ✨️💖راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 17
5 min
دعایت می کنم ، عاشق شوی روزی

بفهمی زندگی ، بی عشق نازیباست✨️💖 کیوان شاهبداغی✨️💖خوانش محمد مصدق
گاهی دعایم کن دعایت می کنم ، عاشق شوی روزیبفهمی زندگی ، بی عشق نازیباستدعایت می کنم ،با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشیبه لبخندی ، تبسم را به لب های عزیزی ، هدیه فرماییبیابی ، کهکشانی را ، درون آسمان تیره شب هابخوانی نغمه ای با مهردعایت می کنم  ، در آسمان سینه اتخورشید مهری ، رخ بتابانددعایت می کنم ، روزی زلال قطره اشکیبیابد راه چشمت راسلامی از لبان بسته ات ، جاری شود با مهردعایت می کنم ، یک شب تو راه خانه خود ، گم کنیبا دل بکوبی ، کوبه مهمانسرای خالق خود رادعایت می کنم ، روزی بفهمی با خداتنها به قدر یک رگ گردن ، و حتی کمتر از آنفاصله داریو هنگامیکه ابری ، آسمان را با زمین ، پیوند خواهد دادمپوشانی تنت را ، از نوازش های بارانیدعایت می کنمروزی بفهمی ، گرچه دوری از خدااما خدایت با تو نزدیک استدعایت می کنم ، روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسدبا عشقبدانی جای او در سینه های پاک ما پیداستشبانگاهی ، تو هم  با عشق با نجوابخوانی خالق خود رااذان صبحگاهی ، سینه ات را پر کند از نورببوسی سجده گاه خالق خود رادعایت می کنم ، روزی خودت را گم کنیپیدا شوی در اودو دست خالیت را پر کنی از حاجت وبا او بگویی :بی تو این معنای بودن ، سخت بی معناستدعایت می کنم روزینسیمی ، خوشه اندیشه ات راگرد و خاک غم ، بروباندکلام گرم محبوبیتو را عاشق کند بر نوردعایت می کنم وقتی به دریا می رسیبا موج ها ی آبی دریا ، برقص آییو از جنگل ، تو درس سبزی و رویش ، بیاموزیبسان قاصدک ها ، با پیامی ، نور امیدی بتابانیلباس مهربانی ، بر تن عریان مسکینی ، بپوشانیبه کام پر عطش ، یک جرعه آبی ،  بنوشانیدعایت می کنم روزی بفهمی ،در میان هستی بی انتها ، باید تو می بودیبیابی جای خود را ،  در میان نقشه  دنیابرایت آرزو دارمکه یک شب ، یک نفر با عشق در گوش تواسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار فردا را ، بیادآرددعایت می کنم عاشق شوی روزیبگیرد آن زبانتدست و پایت گم شودرخساره ات گلگون شودآهسته زیر لب بگویی ، آمدمبه هنگام سلام گرم محبوبتو هنگامیکه می پرسد ز تو ، نام و نشانت راندانی کیستیمعشوق عاشق ؟عاشق معشوق ؟آری ، بگویی هیچکسدعایت می کنم روزی بفمهمی ای مسافر ، رفتنی هستیببندی کوله بارت راترا در  لحظه های روشن  با او  دعایت می کنم ای مهربان همراهتو هم  ، ای خوب من  گاهی دعایم کن#کیوان_شاهبداغیراه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖✨️💖
Sep 13
6 min
مثنوی : قسمت دوم حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت 💖✨️ایرج شهبازی
حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 12
10 hr 21 min
مثنوی دفتر سوم 💖✨️ ساعد باقری 💖✨️گفت ای موسی ز من می‌جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه 💖✨️
راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 9
16 hr 54 min
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی راه خویش گیرم ✨️💖 خوانش زهرا محمودی ✨️💖 ترجیع بند معروف سعدی
در کشتهٔ خویشتن نگه کنروزی اگر افتد اتفاقتتو خنده‌زنان چو شمع و خلقیپروانه‌صفت در احتِراقتما خود ز کدام خیل باشیمتا خیمه زنیم در وُثاقت؟مَا اخْتَرتُ صَبابَتی ولکنعینی نَظَرَتْ و ما أَطاقَتْبس دیده که شد در انتظارتدریا و نمی‌رسد به ساقتتو مست شراب و خواب و ما رابی‌خوابی بکُشت در تِیاقتنه قدرت با تو بودنم هستنه طاقت آن که در فراقتبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمآوَخ که چو روزگار برگشتاز من دل و صبر و یار برگشتبرگشتن ما ضرورتی بودوآن شوخ به اختیار برگشتپرورده بُدم به روزگارشخو کرد و چو روزگار برگشتغم نیز چه بودی ار برفتی؟آن روز که غم‌گسار برگشترحمت کن اگر شکسته‌ای راصبر از دل بی‌قرار برگشتعذرش بنه ار به زیر سنگیسرکوفته‌ای چو مار برگشتزین بحر عمیق جان به در بردآن کس که هم از کنار برگشتمن ساکن خاک پاک عشقمنتوانم ازین دیار برگشتبیچارگی‌ست چارهٔ عشقدانی چه کنم چو یار برگشت؟بنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمهر دل که به عاشقی، زبون نیستدستِ خوشِ روزگارِ دون نیستجز دیدهٔ شوخ عاشقان رابر چهره دوان، سرشکِ خون نیستکوته‌نظری به خلوتم گفت«سودا مکن، آخرت جنون نیست»گفتم «ز تو کی برآید این دودکِت آتش غم در اندرون نیست؟»عاقل داند که نالهٔ زاراز سوزش سینه‌ای برون نیستتسلیم قضا شود کزین قیدکس را به خلاص، رهنمون نیستصبر ار نکنم چه چاره سازم؟آرام دل از یکی فزون نیستگر بُکْشد و گر مُعاف دارددر قبضهٔ او چو من زبون نیستدانی به چه مانَد آب چشمم؟سیماب، که یک دمش سکون نیستدر دهر وفا نبود هرگزیا بود و به بخت ما کنون نیستجان برخیِ روی یار کردمگفتم «مگرش وفاست»، چون نیستبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمدر پای تو هر که سر نینداختاز روی تو پرده بر نینداختدر تو نرسید و پی غلط کردآن مرغ که بال و پر نینداختکس با رخ تو نباخت اسبیتا جان چو پیاده در نینداختنفزود غم تو روشناییآن را که چو شمع سر نینداختبارت بکشم که مرد معنیدر باخت سر و سپر نینداختجان داد و درون به خلق ننمودخون خورد و سخن به در نینداختروزی گفتم کسی چو من جاناز بهر تو در خطر نینداختگفتا «نه، که تیر چشم مستمصید از تو ضعیف‌تر نینداخت»با آن که همه نظر در اویمروزی سوی ما نظر نینداختنومید نیَم که چشمِ لطفیبر من فِکَند؛ وگر نینداختبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای بر تو قبای حُسن چالاک!صد پیرهن از محبتت چاک!پیشت به تواضع‌ست گوییافتادن آفتاب بر خاکما خاک شویم و هم نگرددخاک درت از جبین ما پاکمهر از تو توان برید؟ هیهاتکس بر تو توان گزید؟ حاشاکاول، دلِ برده باز پس دهتا دست بدارمت ز فِتراکبعد از تو به هیچ کس ندارمامّید و زِ کس نیآیدم باکدرد از جهت تو عین داروستزهر از قِبَل تو محض تریاکسودای تو آتشی جهان‌سوزهجران تو ورطه‌ای خطرناکروی تو چه جای سحر بابِل؟موی تو چه جای مار ضحاک؟سعدی! بس ازین سخن، که وصفشدامن ندهد به دستِ ادراکگَرد ارچه بسی هوا بگیردهرگز نرسد به گِردِ اَفلاکپای طلب از روش فرو ماندمی‌بینم و حیله نیست اِلّاکبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمای چون لب لعل تو شکر نیبادام چو چشمت ای پسر! نیجز سوی تو میل خاطرم، نهجز در رخ تو مرا نظر نیخوبان جهان همه بدیدممثل تو به چابکی دگر نیپیران جهان نشان ندادندچون تو دگری به هیچ قرنیای آن که به باغ دلبری بَر!چون قد خوش تو یک شجر نیچندین شجر وفا نشاندموز وصل تو ذره‌ای ثمر نیآوازهٔ من ز عرش بگذشتوز درد دلم تو را خبر نیاز رفتن من غمت نباشداز آمدن تو خود اثر نیباز آیم اگر دهی اجازتای راحت جان من! وگر نیبنشینم و صبر پیش گیرمدنبالهٔ کار خویش گیرمشد موسم سبزه و تماشابرخیز و بیا به سوی صحراکآن فتنه که روی خوب داردهر جا که نشست، خاست غوغاصاحب‌نظری که دید رویشدیوانهٔ عشق گشت و شیدادانی نکند قبول هرگزدیوانه حدیث مردِ داناچشم از پی دیدن تو دارممن بی‌تو خَسَم کنار دریااز جور رقیب تو ننالمخارست نخُست بار خرماسعدی غم دل نهفته می‌دارتا می‌نشوی ز غیر رسوا.....✨️💖https://t.me/radioshereparsi/2084راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات  که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 7
26 min
مثنوی :حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریخت💖✨️قسمت اول✨️💖 ایرج شهبازی
حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گریختدر شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و به راهِ خود اامه داد . پس از سپری شدن روزان و شبان بالاخره به بخارا رسید . همینکه دوستانش او را دیدند وحشت کردند و از سرِ دلسوزی بدو گفتند : زود پنهان شو که صدرِ جهان به قتلِ تو کمر بسته است . وکیل می گوید : مرا از کشته شدن مهراسانید که خود ، طالبِ آنم . این سخن را گفت و به جانبِ شاه حرکت کرد . اهالی شهر جملگی هراسان شدند و صحنۀ قتلِ فجیعِ او را در خیال می پروردند . وکیل بالاخره به اقامتگاهِ صدرِ جهان قدم می گذارد و همینکه او را می بیند مدهوش بر زمین می افتد . اطرافیان شاه می دوند ظرفِ آب و گلاب می آورند و به صورتِ او می زنند تا بهوش آید . امّا گویی که پرندۀ روح از قفسِ خاکی او پَر گشوده است . آنان نمی دانستند که بیهوشی او از عشق است نه چیز دیگر . صدرِ جهان که متوجه این لطیفه بود بدانست که بازگرداندن صحو و هشیاری بدو تنها با اکسیر عشق و محبت صورت بندد . پس او را بنواخت و به هوشیاری اش آورد .راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 5
10 hr 10 min
چه می شد عشق را چون قرص نان تقسیم می کردند......✨️💖
حسین منزوی ✨️💖 محمد مصدق
چه می شد عشق را ، چون قرص نان تقسیم می کردند ؟به هر کس حصه ای ، در خورد او تقدیم می کردندچه می شد امتحان را ، جسم اگر از عاشقان می خواست !به جایش زیر پای دوست ، جان تسلیم می کردنداگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد ، چه کم می شد؟چه می شد این ورق را پاره ، زین تقویم می کردند؟ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندندبه جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردندنشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسیزمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردنداگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردیدبه صورت عشق را، چون روی تو ، ترسیم می کردنداز آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستندبه بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند#حسین_منزوی راه های حمایت از "پادکست رادیو شعر پارسی "  به پاس گسترش میراث فرهنگی ادبیات که با ابزار شعر آدمیان را به آدمیت دعوت می کند :عضویت در کانال تلگرام:#radioshereparsi ● بازنشر پست برای دوستان و معرفی پادکست✨️● زدن روی لینک و فالو کردن صفحه و دسترسی به صدها ساعت دکلمه اشعار فاخر ●گذاشتن کامنت و اعلام نظر جهت بهتر شدن پستها✨️https://castbox.fm/va/2728449✨️💖
Sep 4
2 min
Load more