Show notes
.بنام هستی انسان.از قید خود وز قید هرچه غیر خود آزاد شو..با نام گُلی چند و همی خاطرهی یارمیروم آخر، شبی، بیتن از این غارمرا پَر میدهد هستی، که مهمانمتنم را میکِشد در خود، که از آنممیمانَد از من یاد، در خاطرات بادمیمانَد از من عشق، رقصیدنم با یار.روحکی بودم درونم، زندگیم آغاز شددر پیِ گنجی شدم تا قصهام هموار شددر من، بزرگ شدم، ذوبم در انجمنایام شیدایی، تمرین و مشق و درسدستان من پائیز، چشمهایی گرگ و میشبا سایه همراهم، در راهی پیچ در پیچدر من نشستهاند، الگوهایی کهنفرمانده هم شدند، گاهی بجای منبا چشمشان دیدم، با دستشان، هملمسلیکن نفهمیدم، کِی من خودم هستم.ای من، عمارتی!خوشباد بِکاوَمَتتا در قیاس، ز پیشبهتر بدارَمت.رویای عشق بود و سودای آزادیخامیِ من بود و شوقم به هر بازیبازار شهوت، داغ، تنها به° از تنهاتنهای سرگردان، سرهای بیسامانسودای بردگی، نقصان آدمیستکز زین سقوط کند، شاهی ز بندگی.سمساری چموش، ویرانی میفروختبا کهنهکاغذی، از راهی بیثُبوتبیهودهها رفتم، بیهودهها کردمدر این شبِ روشن، دنبال شمع گشتموز من هزار آسیب بر دوستان باریدممنون ز بخششها، ممنون ز بردباری. در دایرهی تسکین، پرواز نشاید کرددردیست به جان اما، تکرار نباید کردلالایی مهتاب، تخدیرِ بودنهاستبیداری طفل ما، در جُستن و رُستنهاست.در ساحت صبوری، دیوانه میتوان شددر انحنای مستی، هوشیار میتوان شدگاهی رسیده آنی از دستهای بانیدلشادم از تبانی، نوریست در سیاهی .آزادی واپسین: رهایی از خویش استرادی خوشَست و مهر، عشق هم ترانهاَش؛.......................................... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۸ شهریورماه ۱۴۰۰https://www.instagram.com/p/CTLGeVfqb0g/?utm_medium=copy_link



