Show notes
.مسلک هستی..افتان و خیزان آمدم در جذبههای جزر و مدنوری کز این روزن وزید، شد همدم اندام منآنی چنانی شد که من از خویشتن فارغ شدمزو نو شدم در شهر نور، در آینه پیدا شدم.مهمان خداییم درین پهنهی هستیانگور زمانیم که در خمره نشستیمدر مدرسهی عشق خوشا مشق سعادتدر مکتب هستی، خوشا یار پرستیما، کودک دنیا که وصلیم به دبیرانزین مَجمَعهی ناب خوشا بهره و کسبیما، همسفر تن، بدن، سایهایی از ماستسلطان جوانیم که در شاهنشینیمدر دایرهی ما هزار دیوَک جانخوارهستیم در این زاویه افسار بِبَندیمخوشا شور و تمنا، خوشباد تماشاخوش آن لحظهی رندانه که رَستیمبسافسانهنوشتند، که شمعی بفروشندزنهار از آن عاقبت نالهپرستیخود قَیِم خویشیم، بلوغ مقصد انسانزنهار ز هر جمعیت گُندهپرستیایوای به اصرار، ایوای به انکارهیهات چو آزاده شود بندهی دستیکین تشنگی ناب، به° از خوان اسارتآب در قدح ماست چو از آب گذشتیمگذرگاه زمانیم، ز دیروز به فردااستاد خرد خواست که پوسیده بِبیزیمدر مسلک ما چلچلههاست شوق بهارانمستانه، بیاییم، که جانانه برقصیمخوش، نقطهی تکمیل بلوغ است، به آدم، به حواخوش، آن لحظهی معصوم گناهست که با یار چشیدیمعشق، شور حیات است به آمیزش و توحیدبا جرعهی هفت، چشمهایی از چشم زمینیمزلالی، طعم آخر، ذکر هستیستخوشباد اگر روزی به این نکته رسیدیمما قاصد عشقیم، از آن روز نخستینخوش آن لحظهی دردانه که با یار نشستیمبه صلابت نگاهم، به کلام در نگاهشدر صبح غزلوارهی عشق همسرشتیم................... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۱۲ فروردینماه ۱۴۰۰--- Send in a voice message: https://podcasters.spotify.com/pod/show/vahid-ghazinour/message



