Show notes
بوران دخت و اسکندر به همراه دو حکیم و هزاران سپاهی در هندوستان به دنبال آدم خواران هستند تا آنها را نابود کنند.
به کنارۀ دریایی از ریگ می رسند که آدمیان را غرق می کند. کشتی ای پیدا می شود و مردی حکیم، شنگل نام، از آن پیاده می شود و راز آن دریا را برای آنها می گوید و از آنها دعوت می کند که به سرزمین او بروند.
بخش کوچکی از سپاهیان به آنجا می روند و متوجه می شوند که فریب خورده اند و شنگل رئیس آدم خواران است.
آدم خواران به آنها حمله می کنند و بوران دخت با آنها جنگ می کند و آنها را وادار به عقب نشینی به شهرشان می کند. ولی وقتی سپاهیان ایران به جستجوی خوردنی رفته اند، آدم خواران دوباره حمله می کنند. فقط بوران دخت و اسکندر در آنجا مانده اند و با آدم خواران جنگ آغاز می کنند.

