بوران دخت و اسکندر در هندوستان می گردند. به جایی رسیده اند که جایگاه اندهیره، دختر حضرت آدم است. فقط افرادی که برگزیده هستند می توانند در آنجا بروند.
در آنجا صورتهای آدم و حوا و اندهیره در اندازۀ واقعی شان، یعنی دویست گز، نقش شده است.
به آنها گفته می شود که به صحرایی بروند. به دریایی می رسند که در آن پلان شناورند، هر یک به اندازۀ کوه پاره ای، و مرغانی از آسمان می آیند و آن پیلان را شکار می کنند و می درند و خود توسط مورانی به اندازۀ زنبود هلاک می شوند. در میان دریا، شهری می بینند که در آن آدمیان سیاه پوست برهنه زندگی می کنند هر یک بیست و سی گز، و هر که قوی تر است ضعیف را بخورد.
باز می گردند. به آنها گفته می شود که به سرندیب بر سر قبر آدم بروند و نیز بروند و بیدادگران آن شهر را قهر کنند. به راه می افتند و به جایی می رسند که ریگهای صحرا مانند آب روان است و آدمیان را غرق می کند.

