Show notes
شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیمسحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیمتو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی هاتو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیمهمه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کاممتو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیممن اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتمبه هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیمتب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکانکه زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایتصله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسانکه من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.#رادیو_شعر_پارسی#سهراب_سپهری #فروغ_فرخزاد #هوشنگ_ابتهاج #نیما_یوشیج#حسین_منزوی #سعید_بیابانکی#علیرضا_آذر#سید_علی_صالحی#کاظم_بهمنی#فریدون_مشیری#کیوان_شاهبداغی#سید_تقی_سیدی#آثار_ماندگار#غزل_فاخر#نوستالوژی#شعر#ترانه#شاعر_جوان#شعر_امروز#دکلمه#شعر_سپید#احمد_شاملو#نریشن



