Show notes
خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانمخدایا خاطرات سرکش یک عمر شیداییگرفته در دماغی خسته چون خوابی پریشانمخیال رفتگان شب تا سحر در جانم آویزدخدایا این شب آویزان چه می خواهند از جانمپریشان یادگاریهای بر بادند و می پیچندبه گلزار خزان عمر چون رگبار بارانمخزان هم با سرود برگ ریزان عالمی داردچه جای من که از سردی و خاموشی ز مستانمسه تار مطرب شوقم گسسته سیم جانسوزمشبان وادی عشقم شکسته نای نالانمنه جامی کو دمد در آتش افسرده جان مننه دودی کو برآید از سر شوریده سامانمشکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز ویبه اشک توبه خوش کردم که می بارد به دامانمگره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالیکه من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانمکجا یار و دیاری ماند از بی مهری ایامکه تا آهی برد سوز و گداز من به یارانمسرود آبشار دلکش پس قلعه ام در گوششب پائیز تبریز است در باغ گلستانمگروه کودکان سرگشته چرخ و فلک بازیمن از بازی این چرخ فلک سر در گریبانمبه مغزم جعبه شهر فرنگ عمر بی حاصلبه چرخ افتاده و گوئی در آفاقست جولانمچه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آنبه زورقهای صاحب کشته سرگشته می مانمازین شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگینچه می گویم نمی فهمم چه می خواهم نمی دانمبه اشک من گل و گلزار شعر فارسی خندانمن شوریده بخت از چشم گریان ابر نیسانمکجا تا گویدم برچین و تا کی گویدم برخیزبه خوان اشک چشم و خون دل عمریست مهمانمفلک گو با من این نامردی و نامردمی بس کنکه من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم 💖 عبدالوهاب شهیدی



