Show notes
از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریمآوارِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزیم ؟هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»کوریم و نمی بینیم ، وَرنه همه بیماریمدورانِ شکوهِ باغ ، از خاطرمان رفته استامروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریمدردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی راتیغیم و نمی بُّریم ، ابریم و نمی باریمما خویش ندانستیم ، بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم !من راه تو را بسته ، تو راه مرا بستهامیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریمشاعر حسین منزویدکلمه محمد برزگر



