Show notes
در سایهی چیزی که نیستنشسته است وُچیزی که نیست را ورق میزند.او تکهتکه بیدار میشودو تکهتکه راه میافتدو تکههای بسیارش، مرگ را کلافه کرده استانگشتِ اشارهاش که از آسمان میگذرداجازه میگیرداز او میپرسد:غروب، جز برای غمگین کردنبه چه درد میخورد ؟- همین !پرسشی که پاسخ استتا ابد زنده میماندپس رهایش کن، بگذار برود !*دیوانه است اوکه هر بار حرف میزنددیوار به سمت دیگرش نگاه میکنددیوانه است اوکه همچنان به کندنِ شب ادامه میدهدو خُردههای تاریکی رازیر تخت پنهان میکنددیوانه است اوکه گفته بود میروداما رفتو گفته بود میمانداما ماندو گفته بود میخندداما خندیددیوانه است اوکه رفتن و ماندن و خندیدن را بیخیال شدهبه کندنِ معنیِ «اما» فکر میکنددیوانه باید باشدکه با طناباو را به سپیدهدم بستهانددیوانه است اوکه دیروز تیربارانش کردهاند وهنوز به فرار فکر میکندgarousabdolmalekian@



