Show notes
بشر، در گوشة محراب خواهش هاي جان افروزنشسته در پس سجادة صد نقش حسرت هاي هستي سوزبه دستش خوشة پربار تسبيح تمناهاي رنگارنگنگاهي مي كند، سوي خدا، از آرزو لبريزبه زاري از ته دل يك «دلم مي خواست» مي گويدشب و روزش دريغ رفته و ای كاش آينده است.دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي كردندكه من، تا روي بام ابرها پرواز مي كردم،از آنجا با كمن كهكشان، تا آسمان عرش مي رفتمدر آن درگاه، درد خويش را فرياد مي كردم!كه كاخ صدستون كبريا لرزدمگر يك شب از اين شب هاي بي فرجامز يك فرياد بي هنگامبه روي پرنيان آسمان ها، خواب در چشم خدا لرزددلم مي خواست؛ دنيا رنگ ديگر بودخدا با بنده هايش مهربان تر بوداز اين بيچاره مردم ياد مي فرمود!دلم مي خواست زنجيري گران، از بارگاه خويش مي آويختكه مظلومان، خدا را پاي آن زنجيرز درد خويشتن آگاه مي كردندچه شيرين است وقتي بي گناهي داد خود را از خداي خويش مي گيرد دلم مي خواست دنيا خانه مهر و محبت بود دلم مي خواست مردم، در همه احوال با هم آشتي بودند طمع در مال يكديگر نمي كردند كمر بر قتل يكديگر نمي بستند مراد خويش را در نامرادي هاي يكديگر نمي جستند، ازين خون ريختن ها، فتنه ها، پرهيز مي كردند چو كفتاران خون آشام، كمتر چنگ و دندان تيز مي كردند!چه شيرين است وقتي سينه ها از مهر آكنده استچه شيرين است وقتي آفتاب دوستي، در آسمان دهر تابنده استچه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است دلم مي خواست دسدست مرگ را از دامن اميد ما، كوتاه مي كردند! در اين دنياي بي آغاز و بي پايان در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند خدا، زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد! نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد! نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد؛ نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد؛ همين ده روز هستي را امان مي داد! دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد!دلم مي خواست دست عشق –چون روز نخستين- مستي ام را زيرو رو مي كرد!دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريختپليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندندبهاري جاودان آغوش وا مي كردجهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد!بهشت عشق مي خنديدبه روي آسمان آبي آرامپرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند.به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد...مگو: «اين آرزو خام است!»مگو: «روح بشر همواره سرگردان و ناكام است!»اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد؛وگر اين آسمان در هم نمي ريزد؛بيا تا ما «فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم.»به شادي «گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!»

