Show notes
چیزی بسان نورشاید شبیه خیسی شبنم به روی برگیا رد پای شاپرکی در هوای صبحگویی میان سینه من جای کرده استعطری مشام جان مرا مست می کندنوری دو چشم عاشق من را ربوده استدیگر هوای این دل من ، جور دیگری ستدل را قرار نیستدل داده ام ز دستمن عاشقم به زمزمه بلبلان مستمن می دوم به ملاقات یک نگاهسر مست یک سلامدیدانه ام ز تماشای قاصدکفارغ ز پرده "من " ، هر چه هست ، اوستمی خواندم به ملاقات خویشتنچون هر چه هست ، اوستزیباست هر چه هستدیگر نمانده غمی در نگاه منهرگز ندیده ، دیده من ، جز حضور اودل داده ام به اواین سینه زان اوستهر جا که می نگرم رد پای دوستخورشید می شود، به طلوعی ز شرق عشقمهتاب ، تا که بتابد به جسم شباو در بهار می شکفد غنچه های گلظهر تموز رد شعاعی میان حوض با دست خویش برگ خزان را کشیده استمی دوزد او ردای سپیدی برای کوهمی خواند او به نای قناری به زیر و بمپر می کند دوباره شیشه عطر بهار راباریده مهر او ، که بروید شمیم یاسمن دیده ام همه جا جلوه های نوربدرود سایه هابدرود هر چه غمروئیده مهر گیاهی به جان منبوسیده گونه من را ، نسیم اوبگرفته دست دیده من را ، عصای دوستآتش به طور جان من ، از این ظهور اوستمن غرق این حضوراو نور جلوه گر ،بنشسته در دلم ، که بخواند مرا به خویشچیزی شبیه عشقشاید شبیه دعوت دریا ، ز قطره ایمی خواندم به خویشتفسیرچرخه زیبای عاشقیمن بوده ام از اواینک به سوی اوزیبا ترین سفراز او ، به سوی اوروزی شروع نموده سفر را ز شهر اوپیموده ام ، دو روزه سفر را ، به قصد اوبر گشت گم شده ای ، رو به سوی دوستمن محو او ، که هستفارغ ز هر چه نیستآری چه عاشقمدل داده ام به نور

