Show notes
کاظم بهمنیپشت رُل ساعت حدوداً پنج شاید پنج و نیمداشتم یک عصر بر میگشتم از عبدالعظیمازهمان بن بست باران خورده پیچیدم به چپاز کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!زل زدی در آینه اما مرا نشناختیاین منم که روزگارم کرده با پیری گریمرادیو را باز کردم تا سکوتم نشکندرادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیمبخت بد برنامه موضوعش تغزل بود وعشقگفت مجری بعد" بسم الله الرحمن الرحیم:"یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوانخواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم:"سعی من در سربه زیری بی گمان بی فایده ستتا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"شیشه را پایین کشیدی، رند بودی از نخستزیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیمموج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز:"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"گفتم آخر شعر تلخی بود ، با یک پوزخندگفتی اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم.......

