Show notes
رشتهکن تارهای سخن به قلم تا که کند زار
سینه دردمند هر که شد یار غار از این روزگار
پارهکن دام صیاد قلم به دشنه بانگ سحر
تا شود آزاد پای آهوی تیزپای دشت غمخوار
سجده کن وقت سحر ز دیدن شمس اظهر
تا روشن شود آینه دل به نور نیرومند استوار
بشوی غبار سرًّ سر به ناله ای اسیر مایده
تا که شود فاش نقش برجسته خالق دوار
بشنو سخن غیب نکن جهل با سرشت گرد
چون بر محتسب نیست باری جز حمله کرار
بزن ساز دل و بشنو نغمههای جانگداز نای
تا برکشد صدای درون از نقش خال ماندگار
گام نه بر طریقت و بفشان عطر گل یاسین
تا که به سپید فرش شود جاده کارزار زوار
ببند بند غلامی و برکش حجاب سر و روی
تا که سیمت زر شود به لطف حق صاحبکار



