
خزانی در راه استکمی سوز و سرما در راه استحرف برای نگفتن بیشمار مهیا هستدر میان اشک و ناله و آهنگاهم هنوز به رنگ کمان بعد باران استغبار سفر که بنشینددل و دلداده که کنار هم نشیندآغوش بعد مدتها سرانجام به بار نشیندبه چشمان رمزآلودت هر لب که تر کنی به جان نشیندآتشی که در این خانه فکندهایعطری که در فضای وجود پراکندهای فروگذاشته مرا از هر خواهشی جز دو چند صدای خنده بلند توچون شرابی که مرا از صافی تو قطره قطره می چکاندآه که عمر در فصل خزان استهر لحظه از عمر به کام جهان استترسم که رسد وقت جداییدر آن لحظهای که ببینمهنوز چشمانت کمی نگران است
Jul 10
1 min

بوم نقاشیست این جهاندر دست هر کس قلمیست تو بخوان جان هر کسی میکشد آن روی پرده به شیوهایمن عاشق او که کشیده چیزی شبیه بیشهایآهوی گرفتار در چنگال شیر گرسنهای آهوی اما صاحبِ بچهایبچه ترسان و لرزان پنهان شده پشت بوتهاینگران از اینکه فردا چه خواهد شدشیر من از کجا فراهم خواهد شدبسیار درد است در این داستان زندگیزندگی چون آینهایست از این دست برهنگیاما مگر چارهای هم هست جز صبر کردنعشق بر او که مشهور گشت به رحم کردنکه روزهای وصل حتما خواهد رسیدچه او بهتر از ما میداند چه بر ما رسیداو و این لحظهها از هم جدا نیستندلحظهها چون عدم فکر کن که نیستندبود و نبود لحظهها خود اصلا مهم نیستندچرا که سرنوشت ما از خود ما جدا نیستندما و او هر دو ز یک نقطه ریشه داریم ما خود دستی بر سرنوشت خود داریماو ناخدای کشتی و ما سایهبانیمدر این دریای ازل ما غزل سراییمتا وقتی که کشتی به گل نشیندکه آن روز ما چه غریبانیم پس چه بهتر که تا توانیم کوشیمکز رنجهایمان قصه و افسانه سازیم
Jun 8
3 min

این آسمان توست؟مشتم را باز کن ببین چه در من از توستصدایت هنوز در گوشم استکه میپرسی، هنوز او هست؟و من چتری میشود برای توو تو ناگهاه از میان انگشتانم میلغزی از میان همان نقطههای کور زندگیمآری، این آب هم از توستاین خاک هم نشانهای از توستاما مگر میشود به آسانی از تو دل شستدوباره کی و کجا شود چون تویی را جستاز وقتی که در این اینجا خیمه زدهامیک لحظه هم چشم بر هم نزدهاممن قلب خستهات را با یک تیر نشان زدهامدر آسمانی که پر از ستاره استکه این خود یک نشانه استتنها یک ستاره است که نامش قطبی استاین یعنی هنوز راه روشن استو فرصت دیدار میسراما نه با صورتی که در یاد تو استبل با گرمایی که هنوز میان من و تو استکه هر که در دام عشق بیافتد چنین سستباید هم تا ابد بسوزد با هر نشانی که از توست
Mar 25
2 min

هر روز شب از راه میرسد هر بار دوباره خاک سرد میشودهر شب این دل برایت تنگ میشودصورتت را به زمین بچسبان ببین آرام میشود؟آری چنین میشودجان که لبریز میشود چشم پر از اشک میشودخورشید که ناپدید میشودزمین با تاریکی همنوا میشود...لابد دلسرد میشودحتما سرد میشودچرا نشود؟مگر با نبود سایه مشکلی حل میشود؟تازه دلگیرتر هم میشودبا خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه میشودیواشکی در گوشم نتیجه فردا چه میشودصبح قسمت که میشود؟جای خالی با چه پر میشود...وقتی زمین به خورشید پشت میکندخورشید تازه ماه را میفرستد که پادرمیانی کندعاشق راستین راستی چنین میکندجز یاد معشوق نمیکندجز در باغ معشوق خنده نمیکندجز برای معشوق موهایش را رنگ نمیکندخود را باد نمیکندبیهوا خود را رها نمیکند خواهش نمیکندتمنا نمیکندحتی شکوه هم نمیکندتنها سکوت میکندتنها سکوتچون نیاز نمیکند...حال تو به من بگو تو خورشیدی یا زمین!؟و سکوت با تو چه میکند؟
Nov 23, 2025
2 min

شده در کوچهای قدم بگذاری بیآنکه بدانی چرا؟یا بپیچی در جادهای اما ندانی کجا میبرد آن راه تو را؟شده در چشمان کسی نظر کنی که پاک ببرد حواس تو را؟ یا زیباییش بپراند هوش تو را؟کجا میبرد این تردید، ما را؟کجا میکشد این بار گران، افسار ما را؟من هر دو دستم خالیستخودت ببین که نگاهم بارانیستمن تمام امیدم به روشناییستبه آن دو خورشید درخشانی که مست و آبیستای تویی که در من زندانیستبگو که در تو هم این شک جاریست که کنارت جای من خالیستکه بیمن روزهای بهاریت زمستانیستکه جای بوسههایم بر لبانت خشک و بیابانیستبیشک صاحب تردید یک زندانیست
Nov 4, 2025
2 min

اجازه دارم باقیمانده قهوهات را سر بکشم؟کمی از ماتیکت هم روی فنجان ماندهمیتوانم آن را به صورتم بکشم؟چطور شد؟ مثل تو زیبا شد؟چقدر تا تحویل سال مانده؟یعنی اینهمه راه تا رسیدن به دلت مانده؟!چقدر امروز این ماه دیر کردهصورت خودت هم به ماه میمانداما زیبایی صورتت زیر ماه به هیچ نماند دفتر خاطراتت چه؟اجازه دارم به آن سرک بکشم؟نه، کاری که ندارماما کمکم میکند که تو را کمی بهتر بکشم و کمی زودترشاید تو راست میگوییاین همه عجله برای چیستولی این را به که میگویی؟!دل چه میفهمد معنی انتظار رارابطه دو تا دو با چهار رادر روزگاری که همه از عقل معاش میگویندتو گرسنه بمان تا با تو کمی از اسرار گویندیکی اینکه میان من و تو جز حبابی بیش نیستیکی آنکه هزار سال هم دمی بیش نیستدیگر آنکه جز خودش کسی آگاه نیستچون دنیا دو روز بیش نیست، آخر این همه ناز برای چیست؟امشب را هم بمان که فردا منتظر کسی نیست
Oct 30, 2025
2 min

نگاهم که به نگاهت میافتد،در دلم آشوب میافتدبا خود میگویم: آیا او هم هر شب قبل خواب به یاد من میافتد؟وقتی فکر کسی در جانت میافتد،این چنین نیست که تنها دماغت از کار میافتدیک جهانت از پا میافتدعشق تنها یک مفهوم مجرد نیستشیرازه دو جهان را بستهاند به آنتو خود لب باز کن ببین چه بر سر هر دو جهانم میافتدبا هر کلمهای که از دهان تو بیرون میافتد،جان و تنم با هم به لرزه میافتدپس چرا خواهشی از من نمیکنی؟وقتی میدانی که این تن به یک خواهش تو بر خاک میافتد
Oct 20, 2025
1 min

کوچ میکنم میروم از اینجاخانهام هرجامن یک دوره گردمدورت بگردم!من به دوردستها میاندیشم من خود یک اندیشهامحبسشده در یک شیشهامبا دیوارهایی نازکبا من به آرامی حرف بزنکنارم کمی بنشین با من حرف بزنبپرس روزت چطور بود؟شهر با تو مهربان بود؟چقدر پیر شدهامبا اینکه هنوز از دروازه شهر هم خارج نشدهاممیبینی؟ ساعتها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیستفکر کنی چگونه میخواهم کوچ کنم؟پیاده یا سواره؟ سوار برعرشه کشتی یا بالهای یک قرتی؟ طیاره را میگویم!تو چه میگویی؟شاید با چشمان بسته بهتر ببینمآب میبینم خود را در میان موج اما در جمع میبینمپس باید همراهانی با خود ببرمخاطرات کودکی؟ شایداشعار رودکی؟ حتماآرزوهای آبی؟ هرگزاینبار سبک میخواهم برومشاید تو را هم با خود نبرم!با که میخواهم در راه صحبت کنم؟!به این میاندیشماصلا برای حل همین سفر میرومتو اما بمان باشد؟میمانی؟منظورم، منتظرم میمانی؟
Oct 12, 2025
3 min

ایستاده، مشت کرده، پشت کردهبه هر آنچه میپرستیدقسم به همان که میپرستید روبرویم راهیست که هموار نیستدر دل جایی برای رشک فردا نیستمگر صورتی هست که نقش تو در آن پیدا نیستهر که غایت زن در او پیدا نیستوصف حالش در گنجایش هیچ شعر و کتاب نیستتو فقط بخند که جز چشمان تو راهی به فردا نیستهر نگاهی که خالی از احساس استحسرت خورد که چاهکن است و در چاهش آب نیستهر دوست داشتنی که سزاوار تخت و تاج نیستعاشقی او کرد در فراق معشوق یک دریا خون گریستروزی خواهد آمد که میپرسی او از اهل کجا بود؟از شهری که من میآیم داشتن آدرس خود یک گناه بودهر که کلاه از سر برمیداشت از اهالی خانه بودمن کلاه از سر زیبایی چشمان تو برمیدارم
Sep 18, 2025
2 min

چگونه ادا کنم؟چگونه گره از این سخن خود باز کنم؟چگونه فریاد زنم با دهانی که خودخواسته فرو بستهام؟حتی میلرزد قلمم وقتی که به آن میاندیشم وقتی که شیطان خودی مینمایدبا برق چکه و صدای سم خود عرض اندام مینماید فکر نکنی که او حتی برای یک لحظه چشمانش را بسته استاو یک عمر را برای همین لحظه کمین نشسته استخواهید دید چگونه تمام راهها را بر مهرههایشان بسته استو جز ذلت و خواری برایشان چیزی ننوشته است و اشتباه هم نکننگو که عدالت کجاستچگونه با این همه ظلم دستگاه عدل پابرجاستتو چه دانی کدام پاره از دردها طلاستمزد آنهایی که در قلبشان هنوز بارقههایی از نور ماناست وقتی که شعلههای شقاوت تا فلک سر میکشندو دلهای دردمند را تا مغز استخان میخراشندفکر نکنی که چه آسان ظالم به اهدافش رسیده است اینها هم تله خود اوست تا تنها اتمام حجتی کرده باشدبرای عذاب دردناکی که برایشان مهیا کرده استجهان پر است از ملولی برای او که کمی تاریخ خوانده است برای تو هم که او این درد را برای تو خواسته استنه که برای عذابت بلکه برای رد کردن خودت از سوراخ غربالشیا نشاندنت در جایگاهی مقربتر از دیگر بندگانشباید که صبور باشی تا پس دهی امتحانشو چون وعده سحر نزدیک استبر کسی که حرارت خورشید را لااقل یکبار درک کرده استحلاوت هر چه از او بر او رسد، چون قند شیرین است
Aug 8, 2025
3 min
Load more
