Show notes
صیاد چو پی شکار است عمرش در کمین میگذرد
عمر را باید دریافت چون بسان صاعقه میگذرد
گر در چاه افتادهای و در آن نوری نیست چه باک
هیچ شبی بیسحر نگذشته است این هم میگذرد
فرهاد چون به شیرین نرسید پیشه تیشه برگزید
یاد شیرین یاد باد که جز آن کام به تلخی میگذرد
این دنیا گرچه دار فانی است اما مهمل نور است
کوچه دل به نور بشویید چو یار هر آن دم میگذرد
پروانه شمع را که آتشکده دید قمار زندگی باخت
پر کن پیاله را که رقص آتش تنها به جنون میگذرد
افسوس هر قومی که در این جهان زیست گمان برد
راه سعادتش از میان شعلههای خرمن دیگران میگذرد
شاعر نامی که در شهر گنجه دیده به جهان گشود
نیست تا ببیند دعوای ترک و ارمنی چنان میگذرد
غلاما، هر که در این دنیا دیدیش دیدی کس نبود
زینهار پسر، شاید عمر ما هم این آفتاب میگذرد



