Show notes
جهان چون به زاری برآید همیبد و نیک روزی سرآید همیچو بستی کمر بر در راه آزشود کار گیتیت یکسر درازبه یک روی جستن بلندی سزاستاگر در میان دم اژدهاستو دیگر که گیتی ندارد درنگسرای سپنجی چه پهن و چه تنگپرستنده ي آز و جویای کینبه گیتی ز کس نشنود آفرینچو سرو سهی گوژ گردد به باغبدو بر شود تیره روشن چراغکند برگ پژمرده و بیخ سستسرش سوی پستی گراید نخستبروید ز خاک و شود باز خاکهمه جای ترسست و تیمار و باکسر مایهٔ مرد سنگ و خردز گیتی بیآزاری اندر خورددر دانش و آنگهی راستیگرین دو نیابی روان کاستیاگر خود بمانی به گیتی درازز رنج تن آید به رفتن نیازیکی ژرف دریاست بن ناپدیددر گنج رازش ندارد کلیداگر چند یابی فزون بایدتهمان خورده یک روز بگزایدتسه چیزت بباید کز آن چاره نیستوزو بر سرت نیز پیغاره نیستخوری گر بپوشی و گر گستریسزد گر به دیگر سخن ننگریچو زین سه گذشتی همه رنج و آزچه در آز پیچی چه اندر نیازچو دانی که بر تو نماند جهانچه پیچی تو زان جای نوشین روانبخور آنچه داری و بیشی مجویکه از آز کاهد همی آبروی



