
لانا تمام روز را در آن شهر گذراند، به موزه رفت و به مغازهها سر کشید، روی نیمکت کوچکی در پارک نزدیک فواره مینیاتوری نشست و بین خانههای کوچک و مغازهها راه رفت تا اینکه یکی یکی درها
بسته شدند و چراغ های آنسوی پنجرهها روشن شدند.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Aug 15, 2024
23 min

لانا نگاهی به ساعتش انداخت. زمان مناسبی برای یک میان
وعده سبک بود. از جا بلند شد و به سمت در خروجی راه افتاد. آن طرف باغ یک کافه کوچک قرار داشت. عطر خوش قهوه او را به سمت خود کشاند. احساس خستگی خوشایندی می کرد.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Aug 8, 2024
23 min

لانا Lana روی پله دوم بلوار ساحلی نشسته و به دریا خیره شده بود. امواج، ناآرام و قوی بودند و رنگ آب آبی- سبز میزد. او به چیز
خاصی فکر نمی کرد و در تلاش بود تا توجه خود را به آن سوی دریا، به اعماق آب، جایی بین زمین، آب و آسمان متمرکز کند.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Aug 1, 2024
23 min

نگاهي به ساعت انداختم و بخودم گفتم تا توي اين چاله چيزي پيدا نكنم بر نمي گردم! تيك تيك ساعت بلند شده بود و هي خبر از پايان وقت و پايان اميد من مي داد كه يكدفعه دستم به چيزي سفت تر از خاك خورد! آدونیس نيز در همان نزديكي مشغول بود. نفس در سينه حبس كردم و با قلم مو خاكها را از روي آن كنار زدم و چند دقيقه بعد حدوداً سه چهارم يك كاسه خيلي قديمي توي دستم بود! اما حيف، حيف كه كامل نبود!
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jul 25, 2024
22 min

زمان در گذر بود و با گذشت آن، مه تيره وتاري كه روحم را در چنگال خود گرفته بود بتدريج رقيقتر مي شد. وقتي به « یامبوم» رسيديم در يك لحظه احساس كردم « خودم» هستم. همان راینا ماجراجوو بي پروا و شاد و سبكبال! نمي دانم، شايد اين احساس به آدونیس نيز سرايت كرده بود، هر چه بود او هم از بودن در آن شهر لذت برد.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jul 18, 2024
12 min

بزرگترين بهانه، نه، نه، بزرگترين ترسم از تماس با آدونیس اين بود كه با شنيدن صدايش جا خالي كنم و...
بالاخره تصمیم گرفتم به او زنگ بزنم. با دستهايي يخ زده از ترس و نگراني و هيجان و شوق گوشي را برداشتم. چند لحظه بعد كه صداي گرم آدونیس توي گوشي پيچيد كم مانده بود قبل از اينكه جادو بشوم گوشی را بندازم و پا به فرار بگذارم!
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jul 11, 2024
15 min

صفحاتی دیگر از دفتر خاطراتش: ماهها طول کشید تا آن حادثه کمرنگ شود. از محل اقامتم فقط دختر عمویم باخبر بود که او نیز سالها پیش با وضعیت مشابهی روبرو شده بود و ما هر چند بندرت
همدیگر را می دیدیم، ولی تماس مکاتبه ای دائمی با هم داشتیم. فقط او می توانست حال مرا درک کند.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jul 4, 2024
11 min

تا بحال با ديدن دونه دونههاي برف به اين فكر افتادي كه اونا از كجا اومدن، چرا اومدن و چرا سفيدن و چرا اينقدر سردن و چرا اينقدر درخشان؟ حتماً نه. آخه ماها هيچوقت به اين جور چيزا فكر نميكنيم. منم فكر نمي كردم، شايد چون اونقدر برف ديدم كه يه چيز عادي شده و جزئي از زندگي روزمره و حتي گاهي مشكل ساز.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jun 27, 2024
14 min

هوا داشت خراب مي شد. باراني رو پوشيدم و به راهم ادامه دادم. تشنهام كه شد كمي برف گذاشتم دهنم. بعد از يكساعت به قله رسيدم. تمام. رسيدم!
منظره اي بي نهايت شگفت آور در مقابل چشمانم ظاهر شد. چنين منظرهاي رو فقط تويعكسها ديده بودم. جايي كه به هيج جا وصل نبود، انتهايي نداشت و تا چشم كار مي كرد به بينهايت كشيده شده بود!
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jun 20, 2024
15 min

راینا تازگی ها زیاد دلتنگی پدربزرگش را می کرد. ولی حالا دیگه حتی
نمی توانست توی ماشین بپرد و بعد از چند ساعت رانندگی خودش را توی حیاط زیبای پدربزرگ زیر آن درخت تنومند پبدا کند. پدر بزرگ همیشه می گفت خودت باید بتونی سکوت بکنی.
نویسنده: فرنگیس آریان پور
Jun 13, 2024
12 min
Load more
