Show notes
غزل نمره ۴۸۸
فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی
گفت بازآی که ديرينهی اين درگاهی
همچو جم جرعهی ما کش که ز سر دو جهان
پرتو جام جهانبين دهدت آگاهی
بر در ميکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی
خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای
دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی
سر ما و در ميخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی
قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهی
حافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار
عملت چيست که مزدش دو جهان برين میخواهی؟
تو دم فقر ندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی
Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations



