قصیده معاصر ایران
قصیده معاصر ایران
شهروز کبیری
اینجا تعدادی از برجسته‌ترین قصیده‌های معاصر ایران را خواهیم شنید.این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.ضمنا، غزل های معاصر نیز در یک پادکست جداگانه منتشر می‌شود که می‌توانید آن‌را هم دنبال کنید.برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
ملک‌الشعرا بهار | دماوندیه ۲
▨ نام شعر: ای دیو سپید پای در بند (قصیده‌ی دماوندیه ۲)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی ای دماونداز سیم به سر، یکی کله‌خودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهرِ دلبندتا وارهی از دمِ ستورانوین مردم نحس دیو مانندبا شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردش قرن‌ها پس‌افکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر ری بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشت روزگاریای کوه، نیَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسرده‌ی زمینیاز درد ورم نموده یک‌ چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دلِ زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین سخن همی گویافسرده مباش خوش همی‌خندپنهان مکن آتش درون رازین سوخته‌جان شنو یکی پندگر آتش دل نهفته داریسوزد جانَت، به جانْت سوگندبر ژرف دهانت سخت بندیبر بسته سپهرِ زالِ پُر فَندمن بندِ دهانت برگشایمور بگشایند بندم از بنداز آتش دل برون فرستمبرقی که بسوزد آن دهان بندمن این کنم و بود که آیدنزدیک تو این عمل خوشایندآزاد شوی و بر خروشیماننده‌ی
Jan 22, 2025
7 min
علی‌اکبر دهخدا | یاد آر ز شمع مرده یاد آر
▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر▨ شاعر: علی‌اکبر دهخدا▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــشاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.ـــــــــــــــــای مرغ سحر! چو این شب تاربگذاشت ز سر سیاه‌کاری،وز نفحه‌ی روح‌بخش اَسحاررفت از سرِ خفتگان خماری،بگشود گره ز زلفِ زرتارمحبوبه‌ی نیلگون‌عماری،یزدان به کمال شد پدیدارو اهریمن زشت‌خو حصاری،یاد آر ز شمع مرده یاد آر ▨ای مونسِ یوسف اندر این بندتعبیر عیان چو شد تو را خواب،دل پر ز شعف، لب از شکرخندمحسودِ عدو، به کامِ اصحاب،رفتی بَرِ یار و خویش و پیوندآزادتر از نسیم و مهتاب،زان کو همه‌شام با تو یک‌چنددر آرزوی وصال احباب،اختر به سحر شمرده، یاد آر  ▨ چون باغ شود دوباره خرّمای بلبلِ مستمندِ مسکینوز سنبل و سوری و سپَرغمآفاق، نگارخانه‌ی چین،گل، سرخ‌و به رخ عرق ز شبنمتو داده ز کف زمام تمکین زان نوگلِ پیش‌رس که در غمناداده به نارِ شوق تسکین،از سردیِ دی فسرده، یاد آر ▨ ای همرهِ تیهِ پورِ عمرانبگذشت چو این سنینِ معدود،و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفانبنمود چو وعدِ خویش مشهود،وز مذبحِ زر چو شد به کیوانهر صبح شمیم عنبر و عود،زان کو به گناهِ قوم ناداندر حسرت رویِ ارضِ موعود،بر بادیه جان سپرده، یاد آر ▨چون گشت ز نو زمانه آبادای کودک دوره‌ی طلاییوز طاعت بندگان خود شادبگرف
Jan 20, 2025
7 min
مهدی حمیدی شیرازی | با نسیم صبا
▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمی‌خواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او می‌گذرد صبحی و شامیحیرت‌زده از دام سپید و سیه عمرچون مرغ شکیباست که افتاده به دامیافسوس! هنوزش قفس تن نشکسته استاو نیز به تنگ است از این‌گونه دوامیچون غنچه فرو برده سر خود به گریبانچون تیغ نهان گشته به تاریک نیامیوآن بلبل خوش‌لهجه که پیوسته همی‌خوانداکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!هرچند دگر زندگی‌اش نیست نمرده‌ستبر سرحد این هر دو گرفته‌ست مقامیزنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفتآن را که بود رنج قعودی و قیامی!مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواندآن را که نه اندیشه‌ی ننگ است و نه نامی!در دیده‌ی او کار جهان مسخره آیدگر مسخره‌ای باشد در بند نظامیامروز بدین نکته رسیده است که گیتینه عیش تمامی‌ست نه اندوه تمامی!رویای فریبنده‌ی لرزان دروغی‌ستچه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!نوشین عسلی دارد آمیخته با زهربا قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!تلخ است به هر حال همه کام و دهان‌هاچون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هستآن‌ راست که نشناخت حلالی ز حرامی!ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزدکز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!گر من نه به شادی گذراندم همه‌ی عمرای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیدوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیرازاز کتاب: اشک معشوق صفحه‌ی۳۱۳
Jan 18, 2025
5 min
مهدی حمیدی شیرازی | ایران چه می‌گوید؟
▨ نام شعر: ایران چه می‌گوید▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمی‌کشندم از دو جانب این به سویی آن به سوییمُفتیان عقدم به شویی بسته، قاضی‌ها به شوییاین گرفته گیسویم، آن یک گریبانم، خدایاهر دو گویندم گُلی، گل را نباشد پشت و روییای خدا، ای آسمان، ای آسمان‌ها، ای خدایان!همنشینِ سنگ خارا کی شود، کی شد، سبویی؟من هنوز از طاقِ بستان دارم از عدلی نشانیمن هنوز از تختِ جم دارم ز فرّی گفت و گوییداشتم مُلکی که می‌پیمود خورشیدش به روزییعنی از سویی‌ش پیدا می‌شد و پنهان به سوییاز حلب تا کاشغر بر خاتمم حرفِ نگینیآب و جاهِ سنجرم از بحرِ بی‌پایاب جوییدید این خورشید و می‌داند که روی این زمین‌هااز اسیران جهان بشنید روزی های و هوییدید این خورشید و می‌داند که شاهان جهان رابوسه بر درگاه من می‌بود سنگین آرزوییبی‌گمان زآن رفتگان اکنون کسی گر باز گردداشک‌ریزان گوید ای ایران! تو ایرانی؟ تو اویی؟من دیاری بودم از فرخندگی رشک بهشتی!من زمینی بودم از خوبی چو رخسار نکوییسر به سر نخجیرگاهی از پیِ نخجیرگاهی!جا به جا لغزنده جویی از بَرِ لغزنده جویی!آنک آن‌جا بود، کانجا کرد پرویزی شکاری!اینک این‌جا بود، کاین‌جا شانه زد شیرین به مویی!خود همین‌جا بود؛ کاین‌جا تاخت بهرامی به گوریپای آهویی ز پیکان دوخت بر پشت سروئی!(1)بوسه زد بر سمّ ِ اسبِ شاه، این‌جا پادشاهیضبط کرد این نقش را کوهی و تصدیقِ عدویی!خم شد این‌جا پشت قیصر تا ببوسد سمّ ِ اسبی!خرد شد آن‌جا سپاهی، ملّتِ پرخاشجویی!بود در هرگوشه‌ای چون بیشه شیری، نامداری!بود در هر دامنی چون کوه‌ببری، تندخویی
Jan 18, 2025
9 min
مهدی اخوان ثالث | ای درخت معرفت
▨ نام شعر: ای درخت معرفت▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: قطعه طُرقه از کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــای درخت معرفت! جز شک و حيرت چيست بارت؟يا که من باری نديدم غير از اين بر شاخسارت؟بر زمينت کِشت و بردت سر به سوي آسمان‌هاباغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارتيا بر آی از ريشه و چون من به خاکِ مرگ در شوتا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارتيا از آن سر شاخه‌های دور و پنهان از نظرهاميوه‌ای ديگر فرو افکن برای خواستارتحاصلي جز حيرت و شک، ميوه‌اي جز شک و حيرتچيست جز اين؟ نيست جز اين؛ ای درختِ پير، بارتعمرها خوردی و بردی غير از این باری ندادیحيف، حيف از اين همه رنجِ بشر در رهگذارتچند و چونِ فيلسوفان چون بَرِ ديوارِ ندبه استپيرک چندی زنخزن* ريش‌جنبان در کنارتاي کلاغ صبح‌های روشن و خاموش برفیخوش‌تر از هر فيلسوفی دوست دارم قار قارتچیستی و از کجایی ای گیاه ریشه در گمو ای بنفشه‌ی اطلسی، ديگر شناسم من تبارتشهرِ افلاطونِ ابله ديده تا پس کوچه‌هايشگشته وز آن بازگشتم می‌کند شربش خمارتما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهرسنگ چون اردنگ می‌سازيم، ای ابله! نثارتوعده‌های اين همه نقل است و عقلِ دیرباورشاخه‌ای از توست؛ چون بپذيرد اين شعر و شعارت؟پال پال* و کور مالان من چو عمری خرج کردمزير سردِ بی‌مروت‌سایه‌ات؛ يعنی حصارتچون گشودم چشمِ عبرت ناگهان ديدم که بی‌گهپرده‌ای برفينه پوشيده سرم؛ يعنی غبارتمن غبارِ گردباد آسا بسی در دور و نزديکديده‌ام اما نديدستم که آيد زان سوارتسوی شهرِ خويش آيم باز و ديوار از هوايشزان که ديوار آهنين مُلکی‌ست هيچستان ديارتگلبُن داوودیِ پاييز روشن خواهد اميدکآی درختِ معرفت جز شکّ و حيرت نيست بارت▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدتهران -
Jan 18, 2025
6 min
میرزا حسن خان وثوق‌الدوله  | حسرت
▨ نام شعر: حسرت▨ شاعر: میرزا حسن خان وثوق‌الدوله▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبگذشت در حسرت مرا بس ماه‌ها و سال‌هاچون است حال اَر بگذرد دایم بدین منوال‌هاایام بر من چیره شد چشم جهان‌بین خیره شدواین آب صافی تیره شد، چون ماند در گودال‌هادل پر اسف از ماضیم وز حال بس ناراضیمتا خود چه راند قاضی‌ام تقدیر استقبال‌هانقش جبین درهم شده، فرّ جوانی كم شدهشمشادِ قامت خم شده؛ گشته الف‌ها دال‌هاگویی كه صبحِ واپسین رخ كرد و منشق شد زمینوین سیل‌های قهر و كین برجَست از این زلزال‌هامغلوب شد هر خاصیت برگشت هر خُلق و صفتمانند تغییر لغت از فرط استعمال‌هاهم منقصم شد وصل‌ها هم منهدم شد اصل‌هاهم منقلب شد فصل‌ها هم مضطرب شد حال‌هاشب كرد ظلمت گستری وآن چشمِ شب‌كور از خرینشناخت نورِ مشتری از شعلهٔ جوال‌هاچون ریشه بندد خویِ بد، بهتر نگردد خَود به خَودسخت است رفع این نمد بی نشترِ كحال‌هااین نالهٔ شبگیرها، برّنده چون شمشیرهاهم بگسلد زنجیرها هم بشكند اغلال‌هاتا چند در این كشمكش چون مرغِ بسمل در تپشگاهِ صعود است و پرش زی كشور آمال‌هارخت از محیطِ مردگان بندم به شهرِ زندگانچون اختران تابندگان چون گوهران سیال‌هاهر صبح‌دم در كویشان خواهم{بندم} نظر بر رویشانكز مطلع ابرویشان مسعود گردد فال‌هاكو عزلتی راحت‌رسان دور
Jan 15, 2025
13 min
ملک‌الشعرا بهار | ای وطن من
▨ نام شعر: ای وطن من (بخشی از این قصیده‌)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: فریدون فرح‌اندوز▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای خطّهٔ ایران مِهین‌، ای وطن منای گشته به مهرِ تو عجین جان و تن من{ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد بازآشفته کنارت چو دلِ پُر حَزَن من}دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیستای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من{بس خار مصیبت که خلد دل را بر پایبی روی تو، ای تازه شکفته چمن منای بارخدای من گر بی‌تو زیم بازافرشتهٔ من گردد چون اهرمن منتا هست کنار تو پر از لشکر دشمنهرگز نشود خالی از دل محن مناز رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز منتا بر نشود ناله نبینی بدن مندردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگکز بافتهٔ خویش نداری کفن من}بسیار سخن گفتم در تعزیت توآوخ که نگریاند کسی (نگریانَد کس) را سخن منوآنگاه نیوشند سخن‌های مرا خلقکز خون من آغشته شود پیرهن منو امروز همی‌گویم با محنت بسیاردردا و دریغا وطن من‌، وطن من▨ ملک‌الشعرا بهارـــــــــپی‌نوشت: این دکلمه فقط شامل بخش‌هایی از این قصیده است. بخش‌های دکلمه نشده در داخل آکولاد آمده است.
Jan 15, 2025
1 min
عالمتاج قائم مقامی | فرق مرد با زن
▨ نام شعر: فرق مرد با زن▨ شاعر: عالمتاج قائم مقامی▨ با صدای: مریم کوشا▨ پالایش و تنظیم: شهروز▨ نقاشی پرتره: ابراهیم صدری_________‌خواهرم پرسید فرق مرد و زن در چیست، گفتم: گویمت این قصه را با نکته‌ای سر بسته امادر دکان آفرینش جنس ما و اوست یکسانعمر ما طی می‌شود در کیسه‌ای در بسته امابر فراز کاخ هستی او به پرواز است و ما همجنبشی داریم در کنج قفس، پر بسته امادست قدرت فرش کرده‌ست از ازل باغ جنان رازیر پای مادران، بر روی مادر بسته اماناامید از بخت نتوان شد که بس درهای رحمتپیش روی ماست، تا دامان محشر بسته اماگر نبازی خویش را ای آشیان گم‌کرده ای زنغیر از این ره نیز باشد راه دیگر، بسته اماتا برون آید زن از این محبس مردآفریدهدست و پا باید، که هست ای جانِ خواهر، بسته اما▨عالمتاج قائم‌مقامیمتخلص به ژالهاز کتاب دیوان عالمتاج قائم‌مقامی (ژاله)، انتشارات ما، ۱۳۷۴: ۴۵
Jan 15, 2025
3 min
فریدون توللی | کارون
▨ نام شعر: کارون (بلم)▨ شاعر: فریدون توللی▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــبلم آرام چون قویی سبك‌بالبه نرمی بر سرِ كارون همی رفتبه نخلستانِ ساحل قرصِ خورشیدز دامان افق بیرون همی رفت شفق بازی‌كنان در جنبشِ آبشكوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری كه پاورچین گذر داشت جوان پارو زنان بر سینهٔ موجبلم می‌راند و جانش در بلم بودصدا سرداده غمگین در رهِ بادگرفتار دل و بیمار غم بود: -«دو زُلفونِت بُوِد تارِ رُبابُمچه می خواهی از این حالِ خرابُمتو كه با مو سرِ یاری نداریچرا هر نیمه شو آیی به خوابُم» درون قایق از باد شبانگاهدو زلفی نرم‌نرمک تاب می‌خوردزنی خم گشته از قایق بر امواجسر انگشتش به چینِ آب می‌خورد صدا چون بوی گل در جنبش آببه آرامی به هر سو پخش می‌گشتجوان می‌خواند سرشار از غمی گرمپِیِ دستی نوازش‌بخش می‌گشت: -«تو كه نوشُم نِئی نیشُم چراییتو كه یارُم نِئی پیشُم چراییتو كه مرهم نِئی زخمِ دلُم رانمک‌پاشِ دل ریشُم چرایی» خموشی بود و زن در پرتو شامرخی چون رنگِ شب نیلوفری داشتز آزار جوان دلشاد و خرسندسَری با او، دلی با دیگری داشت  ز دیگر سویِ كارون زورقی خُردسبک بر موج لغزان پیش می‌راندچراغی كورسو می‌زد به نی‌زارصدایی سوزناک از دور می‌خواندنسیمی این پیام آورد و بگذشت:«چه خوش بی، مهربونی از دو سر بی»جوان نالید زیرِ لب به افسوس:«كه یك سر مهربونی، دردسر بی»▨ فریدون توللی - ۱۳۲۷از دفتر شعر نافه
Jan 15, 2025
4 min
مهدی حمیدی شیرازی | دریای گوهر
▨ نام شعر: دریای گوهر▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــاین شعر به فریدون توللی تقدیم شده است.ــــــــــــــــــای فریدون تا تو زادی بی‌گمانشهرِ من دریایی از گوهر بزادبا تو از ملک سخن در نظم و نثرآفتاب از پشت دوپیکر بزاددهر را سحار زان خواند خردکآنچه ناید عقل را باور بزادای بس آتشپارهٔ هستی‌فروزکز دلِ قرنی چو خاکستر بزادبت‌شکن از پشتِ بتگر شد پدیددانی ابراهیم از آزر بزادپس عجب ناید که از قحط وفامهرورزی چون تو نام‌آور بزادگر نه من ماندم نه صورتگر* چه باکگر سرآمد عمر نی شکر بزادصبح صادق گر بشد در باخترپرتو خورشید از خاور بزادرو بخوان در وصف خود با حکم عقلآنچه از آن کلک افسونگر بزاد"چون زمان عهد سنائی درنوشتآسمان چون من سخن‌گستر بزاداول شب بوحنیفه درگذشتشافعی آخرشب از مادر بزاد"**▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیـــــــــپی‌نوشت اول: مراد از صورتگر، لطفعلی صورتگر، از دوستان مشترک شاعر و فریدون توللی است. درکتر حمیدی شیرازی شعری در رثای لطفعلی صورتگر نیز سروده است که نام آن پادشاه بی‌تخت است و قبلا منتشر شد. پی‌نوشت دوم: در بیت آخر از خاقانی است.
Jan 15, 2025
3 min
Load more