Show notes
.دلتنگ..درِ هر خانه به حسرت باز است.تهِ این کوچه، سلوک مرگ است.شمعها، خاموشندیا مستور، در پستویا بیرون از منظور وُ بیحاصل، میسوزند.لامپها وسوسهی خناسند.وارثان اقتدا ایم، به سکون مقتدا.من و تو، در قفسی زندانایممن و تو، خود، قفسایم، زندانبان.حضرت شمس، فرو افتادهولی سمساریِ ما، ماهبهماه، معجزهایی میسازدمیفروشد به هزار ناز و ادادر پوشش، در سایه.صنعت سرگرمی، پُر بازو، پُر نان است.سکهی بندگی، رونق داردنیستطلایی، ولی تابان استوَ چه سخت است از ایشان گفتنوَ چه سختتر، بر ایشان گفتنکه پُر از دیوارند! .رند شیراز چهخوشگفت وُ نوشتسخن پیرِ مغان است که معقول آیدپس، خرد میباید.گاهی باید گفت: نه!بههرآنچه باید وَ به هر نهیِ کریهُالمنظرچهرهی راست، همیشهزیباستوَ بدانیم، بلند است صدای کذابحرف او، سلسلهی وهمِ خیالانگیز است در توفانوسوسه ساخته وُ میراندوَ به ما میخندد، میغُرد، میتازد.در کتاب صلح هم، بوی خون میآید.از امید میگوییملاجرم میدانیم پوشالی، نافرجام، بر باد است.لایهایی از رخوت، روی شوق بنشسته.لایهی رخوت ما، همدم دیرینهی ماستپُربازیست این همزاد، در پوستین ناپیداست.جان، به فرسودگی خویش، قناعت کردهتا ابد، نوبر ما تجدید الگوهاست.نردبان هم به تعالی، نگشاید راهیبر فرازش شهوت، شُهره وُ عالمتابوَ درین ویرانیتن ما، شاهد مرگ رویاست.ابرِ تردید، ولی،زدهباران وُ گلی روئیدهوَ تبسم آمد، بر لب خشکیدهقصه را میبندمبه شما مینگرم من، به شما!که بدون صحبت، شب ما طولانیست، پابرجاست.بوسهآغاز کنیم:خاطرت هست کجاییم؟، چرا آمدهایم؟همه، آنسوی حیاط. دورِ حوض کاشیدست در دست بهار، کودکی یادت هست؟.آیت پختگیِ ما وُ شما، رونق دل بود! نبود؟.دست میباید زد، گه به ترکیب زمانگه به آدابی که در ماست روانبه تلقی شک کرد وَ به باور خندید.وَ سَرَک زد باید، گاه به باغ واژهوَ نترسید اگر فهم تناقض داردریشهها عریانندریشهها را بچشیم:ز جنون میگویمز جنایتوَ زِ دیوانگیِ پخته سخن میگویم.چهرهی خویش ندیدیم هنوزآینه، مخدوش استوارثان نوریمولی از دیدن خود معذوریم.دردمان کهنهتر از امروزهاست.از من و تو شاید، نامههایی مانَدنامه از جور زمان وَ ز زخم از مادرعقدههایی که چو زنجیر به جان وصله شدندیکبهیک، دیکته وُ مشق شدندما، به خط خوشمان میبالیموَ به این چرخهی موروثی دردرَجزنیم رنگبهرنگ، معنی نو میبافیم.به سکوتِ سنگین وَ به این حوصلههای مرطوببه رفاقتسوگند وَ به این پنجرههای پُرنوروَ به آغاز سلام:میشود عزم سفر کرد، به روزگر بتابیم، خودِ خورشیدیمروزمان، آبادیستآزادی از بند ناکامیست.شبزده:تنمان خوار شده، خار به هم میساییمروزمان، دستِ ردِ ماست به بسط هورمونوَ به آن نشئگی رازآلودبردگیها بس نیست؟باد فراتر شویم از این مکتوب.سقفمان بیمرز استبیمرزیست انسان را میسازد.به شرافت سوگند:روحمان، خسته، ولی مزرعهی الهام است!همسفر، یادت هست؟....................................... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۹ تیرماه ۱۴۰۱https://www.instagram.com/p/Cfb2hRAqvbk/?igshid=MDJmNzVkMjY=



