Show notes
.همراز..دامنهی شعر تا شعورقافیهی عقل تا بلوغچون بیثمر ماند شود مدفونهمچون بوف کور.وجدان شب تاری، سلطانبُت نورانیگَه شُرشُر باغستان، گاهی شن و توفانیبیداری سهمگینی، دلگرم به سحرگاهانجادوگر مردافکن، شهیاری و داناییهوشیاری برانگیزی، بُهلولی و مولانافتانهی شهرآشوب، چالشگر برهانیهم رونق هر دِیری، هم سکهی هر بازارگاهی سبدی خالی، گاهی برکتآریفرماندهی شهرآورد، همسایهی هر وصلتهمکاسهی شبگردان، گاهی به سر داریهم دایهی مهربانی، هم قاطع و کوبندهشکر لب و خندانی، هم خون به جگر داریزیبایی و چشمافروز، هم سنگ محکخوانیبا هسته در آمیزی، تا غنچه بِپَرواریمریم شدی تا آیند، هم همنفس آخربسیاری و تنهایی، کندوی زمستانیمستانه شرر ریزی، قلاب طمعخیزیاغواگر مزدوران، شبهای دراز داریشهرزاد دلآویزی، هم رخشی و شبدیزیزنجیر نفسگیران، سرباز دل و شاهیمن در صددت بودم ایشوق جهانآراپرسیدمت از هر کس، گُمگشتم و هرجاییهر نسخهایی الکن بود، هر کاتبی بیجوهرتا گوش به هوش آمد، گفت: راز گل نمیدانیاز زِه زمان جَستی، همپا شدیم و همرازما بالهی پیکانیم، تو بر نوک پیکانیبا خوب و بدت همدم، از خیر و شرَت آگاهما آینهات هستیم، این تویی که میرانیبر تار چو بنشستی، اَبروی زمان هِی دادما پود زمان هستیم، نقشمایهی این داریهوشیار به کاویدن، هوشیار به بوییدنخوشباش به روییدن، در خویش ترنج داری........................ وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۸ مهرماه ۱۳۹۹--- Send in a voice message: https://podcasters.spotify.com/pod/show/vahid-ghazinour/message



