Show notes
.کنکاش..در چراگاه زمان بود که دل رفت به بازی.سپردم خودم را سحرگه به دست صبانهاد او مرا در دل وُ بر بدن شهسوارتپیدمتپیدم، رسیدم به این شبکدهبه دورهای نزدیک و نزدیک پُرفاصلهزمان، بازیِ چرخِ خورشید و ماهمنِ شبزده همدم پنجرههای بازسرآغازِ خواهش، جهانم به یلدا رسیدحیات میچشیدم، به نُشخوار رسیدچهلتکه شد وحدت این لحافمن و سوزن و رخصت انتخاببدوزم چنانی که دلخواهمَستکه از سوز سرما نیابم گزندسرای تحمل، گذرگاه جاننشستم کنون در تماشای ذاتلحافم جهانبینی من شودمرا حاصل و تحفهام میشودجهان را سپاس دارم و احتراممن آن چشمهام کو ندارد قراربجوشم ببارم که شادیست درینکه پیمان ماست با جهانآفرینوَ پیشانیَم بر شرافت نهَمنکو آمدم، باد نِکوتر روَم .......................... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۲۵ آذرماه ۱۳۹۹--- Send in a voice message: https://podcasters.spotify.com/pod/show/vahid-ghazinour/message



