Show notes
.اکسیر..بنام زندگی بر رَخش نشستیمهزاران چهره از یک سرگذشتیممیان این تلاطمهای توفانچو نوحیم ما که بر کشتی نشستیمشراره با من و تو همسفر شدیکی زان سوخت، دیگر پختهتر شدیکی ترسید، خزید در غار سایهیکی با شوق بیحد شعلهور شدیکی، عشق را پلی دید بیکرانهیکی درد دید و بغضهای شبانهیکی در خلسههایش غوطهور شدیکی برخاست به آغوش ترانهیکی ذهنش برایش یک قفس ساختیکی با ذهن، ابزار و رَسن ساختیکی با خود حدیث کهنه داردیکی هم داستان را تازهتر ساختیکی در خود چراغ و خانه داردیکی راه فرار از خود بِکاوَدیکی سرگشته در صحرای بیآبیکی آب حیات از خود برآرَدیکی میکوبد از نو هر دری رایکی در خود خِرد را کرده معیاریکی آمد که نوری با خود آوردیکی، هر سو، به هر جا، در تمنایکی زخمهای کهنه میشماردیکی دردمند، ولی درمان بخواهدیکی سرگرم جمع توشهی راهیکی امروز را فردا بداندیکی اهلی شده، دل دست یار استیکی شاخهبهشاخه در گذار استیکی خو کرده با وهم و خیالهایکی هم خسته شد، کارش تمام استهمه جمعیم در این میدانِ رقصانجهانی واحد و دنیا هزارانهمه چشمه درون سینه داریمز ما شادان شود، گاهی هراسانپر از عشقیم، پر از شوریم و احساستفاوت بین ما در انتخابهاستبدنها گر صدف، دریا اگر عمربرای دُرّ شدن دریا مهیاست...... وحید قاضینور ...Vahid GhaziNour۹ اسفندماه ۱۳۹۹--- Send in a voice message: https://podcasters.spotify.com/pod/show/vahid-ghazinour/message



