
قلبم بیپناه بود و با هر باد و بارونی بیشتر آسیب میدید. اما قلبم باید بزرگ میموند و خودش رو نوازش میکرد. نباید میذاشت این زخمهای عمیق مزمن بشن و سالها دل من رو به درد بیارن.
Oct 18, 2020
35 min

برام پیام اومد. زهرا بود. نوشته بود: «انجام شد عزیزم، سی تا!! ایمیلت رو چک کن. یلدات روشن!» باورم نمیشد. نمیتونستم حتی یه لحظه صبر کنم. سرعت داغون اینترنت کلافهام میکرد. بالاخره دانلود شد! سی تا از دخترهای خوابگاه امضاء کرده بودند!
Oct 13, 2020
29 min

دکتر گفت : «بله دخترم. شما شکایتتون رو همین جا بنویسید براتون میگم ثبت بکنند.» ساناز پرسید: «خب! اونوقت شکایت ما رو کی بررسی میکنه؟» دکتر با یک لبخند رضایتمندانه گفت: «خودمون دختر جان.» ساناز با تعجب گفت: «یعنی ما باید از حکمی که شما خودتون صادر کردید، پیش خودتون شکایت کنیم؟»
Oct 7, 2020
36 min

ساناز بهشون گفت: «خانم دکتر! نذارید این اتفاق به اسم شما تمام بشه. امضاء شما پای این حکمه. اگر شما در اخراج ستاره نقشی نداشتین، لطفا ما رو با کسی روبرو کنید که حکم اخراج رو صادر کرده.»
Sep 28, 2020
31 min

انگار معجزه شده بود. واقعا خانم نیمایی کاری برامون کرده بود که شاید رئیس دانشگاه هم نمیتونست. ساناز گفت: «امضاء زیر حکم را نگاه کن!»
Sep 22, 2020
32 min

حس آدمی رو داشتم که میدونه فقط یک روز دیگه زنده است و اولش نمیخواد بپذیره اما آخرش تصمیم میگیره از همون ساعتهای پایانی که مونده لذت ببره.
Sep 14, 2020
33 min

بعد از اینکه ستاره شنید حذف ترم شده، رفت پیش زهرا. نمیدانست چطور، اما میدانست به طریقی زهرا میتواند به او کمک کند. هر دو احتمالات ممکن را بررسی میکنند.
Sep 7, 2020
35 min

ستاره بعد از مطلع شدن از حکم با خانوادهاش تماس میگیرد و آنها را مطلع میکند. آینده تحصیلی و حتی ازدواجش به خطر افتاده است.
Aug 31, 2020
29 min

ستاره تازه از شهرستان برگشته و خودش را به همراه دوستانش برای امتحانات پایان ترم آماده میکند. مشغول کپی کردن جزوههایش است که متوجه میشود از طرف دانشگاه چندبار تماس گرفتهاند.
Aug 25, 2020
31 min
