شعر | با صدای شاعر
شعر | با صدای شاعر
Schahrouz
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
6 minutes Posted Dec 30, 2025 at 12:25 pm.
0:00
6:36
Download MP3
Show notes
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندان‌هااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟با کشورم چه رفته استکه گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفته‌‌تر از گردبادهادر خارزارِ بادیه می‌چرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجره‌هافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات می‌‌پیچدو خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آب‌‌های عمان می‌کوبداین نعرۀ من است که می‌‌روبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونین‌ترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذردو خالی و برهنه و خون‌آلودسهم و سترگ و سنگیندر خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدامدر جامه‌‌های رسمیآنکآنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یال‌افشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»‌‌های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود می‌‌آیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان می‌خایندو پنجه‌های وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله می‌‌آلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچه‌‌های دهکدهاز کوچه‌های شهراز کوچه‌‌های آتشاز کوچه‌های خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پاره‌پوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمی‌‌آیند.چشمِ صبورِ مرداندیری‌‌ستدر پرده‌های اشک نشسته استدیری‌ست قلب عشقدر گوشه‌های بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پاره‌‌های زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگل‌مشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.