شعر | با صدای شاعر
شعر | با صدای شاعر
Schahrouz
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz
کاظم سادات اشکوری | تصویرهای بامدادی ۱۵
▨ نام شعر: تصویرهای بامدادی ۱۵▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــباران هزار بار از این بوته‌هاصدای خشک‌ شدن را شنیده استاما سکوت می‌کند این بارو با نسیم و تبسمبه انتظار ِ پیک ِ مشرقی بامداد می‌ماندتا در حضور رودخانه ونوری که در کنار ِچمن‌های شُسته سرگردان استخاکستر ِ هوا را بشکافدو یال رنگ رنگی رابر تپه‌ی مقابل بنشاندباران هزار بار از این تخته سنگ‌هاخاطرات سفرهای سختِ درّه‌های سنگلاخی ِ کوهستانی را شنیده استاما درنگ می‌کند این بارتا باد ابرهای تازه‌نفس رااز قله‌ها براند و با اوبر تخته‌سنگی بنشینددر انتظار صبح ▨
Oct 8
2 min
شهریار | آذربایجان
▨ نام شعر: آذربایجان▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پر می‌زند مرغ ِ دلم با یاد آذربایجان خوش‌باد وقت ِ مردم ِ آزاد آذربایجان دیری‌ست دور از دامن ِ مهرش مرا افسرده دل باز ای عزیزان زنده­ام با یاد آذربایجانآزادی ایران ز تو، آبادی ایران ز توآزاد باش ای خطّه­ی آباد آذربایجان تا باشد آذربایجان، پیوند ِایران است و بساین گفت با صوتی رسا؛ فریاد ِ آذربایجان در بیستون ِ انقلاب، از شور ِ شیرین ِ وطن بس تیشه بر سر کوفته، فرهاد ِ آذربایجان در مکتب ِ عشق ِ وطن، جان‌باختن آموخته یارب که بودست از ازل استاد آذربایجان؟شمشاد ِ ری را تا بُوَد آزادی از جلاد ِ دیدر خاک و خون غلتیده بس شمشاد آذربایجانآوخ که نیرنگ ِعدو، با دست ِ ناپاک ِ خودیبگسیخت طوق ِ طاعت از اکراد آذربایجاناشک ارومی بین که با، خون دل سلماس و خویدریا شد و برمی‌کَنَد بنیاد ِآذربایجان ضحاکیان ِمرکزی بیرون برند از حد ستم تا سر برآرد کاوه‌ی حداد ِآذربایجان خون شد دل ِ آزادگان یارب پس از چندین ستمکام ستمگر می‌دهی؛ یا داد ِ آذربایجان؟ جان داده آذربایجان امداد ِ ایران را و، نیست ایران‌مداران را سَر ِ امداد ِآذربایجانتا چند در هر بوم و بر آواره‌اید و دربه‌دردستی به هم ای نامور اولاد آذربایجاناز آتش ِ پاشیدگی تا چند خاکسترنشینآباد باید خانه‌ی بر باد ِ آذربایجانبر زخم آذرباییان هان شهریارا مرهمی تا شاد گردانی دل ِ ناشاد ِ آذربایجان▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
Oct 3
5 min
هوشنگ ابتهاج | بهانه
▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی وین زمزمه‌ی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریه‌ی بی‌بهانه از توست آی آتشِ جانِ پاک‌بازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شده‌ی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شراب‌خانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من می‌گذرم خموش و گمنام آوازه‌ی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
Sep 28
3 min
م. آزاد | آن لحظه‌های روشن
▨ نام شعر: آن لحظه‌های روشن▨ شاعر: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ با صدای: م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانی)▨ موسیقی: olafur arnalds▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــــــــــوقتی که دوست داشتنت زیباست،مثل خیالِ آبیِ نیلوفردر باغِ باژگونه‌ی تالاب؛و مثل جشن سرخ شقایق‌هادر بامداد روشن بارانی؛وقتی که می‌خوانند مرغان آبزیآواز رودها را؛آنگاه می‌بینم،بیدار-خوابِ شادی دیدار؛گیسوی باد را که پریشان استو مرگ عاشقانه‌ی ماهی‌ها رادر چشمه‌های کوچک بارانی▨ م. آزاد
Sep 23
1 min
احمد شاملو | از زخمِ قلبِ آبایی
▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی»▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدخترانِ دشت!دخترانِ انتظار!دخترانِ امیدِ تنگدر دشتِ بی‌کران،و آرزوهای بی‌کراندر خُلق‌های تنگ!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نودر آلاچیق‌هایی که صد سال! ــاز زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفیدبادِ دیوانهیالِ بلندِ اسبِ تمنا راآشفته کرد خواهد…□دخترانِ رودِ گِل‌آلود!دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!دخترانِ عشق‌های دورروزِ سکوت و کارشب‌های خستگی!دخترانِ روزبی‌خستگی دویدن،شبسرشکستگی! ــدر باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــدر رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدامآتش‌زدای کامبازوانِ فواره‌ییِ‌تان راخواهید برفراشت؟□افسوس!موها، نگاه‌هابه‌عبثعطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.دخترانِ رفت‌وآمددر دشتِ مه‌زده!دخترانِ شرمشبنمافتادگیرمه! ــاز زخمِ قلبِ آبائیدر سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟پستانِتان، کدامِ شماگُل داده در بهارِ بلوغش؟لب‌هایتان کدامِ شمالب‌هایتان کدامــ بگویید! ــدر کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــاکنون کدامیک ز شمابیدار می‌مانیددر بسترِ خشونتِ نومیدیدر بسترِ فشرده‌ی دلتنگیدر بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتانتا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــبدرخشاندتا دیرگاه، شعله‌ی آتش رادر چشمِ بازِتان؟□بینِ شما کدامــ بگویید! ــبینِ شما کدامصیقل می‌دهیدسلاحِ آبائی رابرایروزِانتقام؟▨ احمد شاملو - ۱۳۳۰ترکمن‌صحرا ـ اوبه سفلیاز دفتر شعر هوای تازهچاپ شده به سال ۱۳۳۶
Sep 18
4 min
لایق شیرعلی | وطنم
▨ نام شعر: وطنم▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجان به قربانِ تو ای میهنِ خونین‌کفنمبودی بیت الشرفم، گشته‌ای بیت الحزنمدشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگی‌اندتن‌تنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟دوست دشمن‌نسق و دشمن تو دوست‌نماستراست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنمتاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟همه خلقانِ دگر انجمن آراسته‌انددر سمرقند نشد ساخته نیم انجمنمگفت علامه‌ی اقبال که: برخیز ز خواببزدلی گفت: فلانی‌ست مخاطب، نه‌منمآن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرودیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنمآن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغالهدیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنمدامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویشرفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنمای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟کو دگر شعشعه‌ی دانش و فرهنگ بزرگ؟کو دگر کر و فر و نعره‌ی غلغل فکنم؟روز و شب از غم تو گریه‌کنان می‌سوزمتو به خون غرقه و من غرق ملال و محنمگریه‌ی من نه از آن است که درگاهم سوختهم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنمگریه‌ی من نه از آن است که بیچاره شدمهم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنمگریَم از آن‌که تو را حکم به کشتن کردندای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنمگریَم از آن‌که ز بن مایه‌ی این قسمتِ تلخمن سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنمگریَم از آن‌که به ژرفای چنین فاجعه‌اینشود خیره کس از هم‌نسب و هم‌وطنمگریَم از آنکه دو سه بی‌طرفِ بی‌شرفیبه سرم سنگ ببارند که من دم نزنمگریَم از آن‌که تو تنهایی و من تنهاتروطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم▨لایق شیرعلی به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶
Sep 13
5 min
رضا براهنی | هَـ ه
▨ نام شعر: هَـ ه▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر♬ پالایش و تنظیم: شهروزساندکلاد منــــــــــــــــــــــــهمیشه ما گورستان‌های نو می‌آفرینیم      امادل مرا ببین که در گرو گورستان‌های کهنه‌ای ست که گورهاشان در خاک غربال می‌شوندزمان کشیده جهان را به توبرهو ناگهان کسی از راه می‌رسد     هزاره‌ی دیگرو بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی     می‌افرازدو در برابر آن     دو دست بر سینه      به سنگ می‌نگرد     می‌گرید    شبیه مندفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاستهَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو با زبان و چشم بومی من می‌گریدچراکه گریه اصالت دارد    در این زبان     در این دو چشمهَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدیو یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَلیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم، یاپیش الیمدن اگر!و ناگهان کسی از راه می‌رسد     شبیه من:قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین«دیلیم! دیلیم!» دی‌یَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیمگوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی   شبیه من     شبیه من!»زمان کشیده جهان را به توبرهزمان کشیده جهان را به توبرهیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!»دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!»و آغلادیقان آغلادی«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیرسنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدیم: «یاپیش!یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر      شبیه من؟»هَلَه‌م هَلَه‌م هَلَه لَم‌لَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلهَلَه‌مهَلَههَـ هبو چنگی «رودکی» چالسین!بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسونو «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسونو پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسینو چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسینو اوندا من دی یرَم: « هَـ ه!    هَلَه‌   هَلَه‌م هَلَه‌‌م هَلَه هَلهَلو ایندی من دی ین اولدیو ایندی من دی ین اولدیچالانلاریم منه باخسینباغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلینو ایندی من دی ین اولدیقان آغلادوخ هامی میزقان آغلادوخدفِ دلِ من از آن گورستان‌ها به رقص برخواهد خاستدفِ دلِ من از آن گورو گوش کن تو به این توپراق! هزار سال!صدای چالقی از این ویران! هزار سال!یکی به سینه فشرد عکس کهنه‌ای از صورت تو را تهِ باغ   گریست    و هایهای      شبیه من!هزار سالهَلَه‌مهَلَههَـ هدَه‌‌دَه‌م دَه‌دَه‌م دَه‌دَه قورقود     دئدوخ دئدوخ     هامی میزوَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخو یوللارین هامی سین   باغلادوخ    هزار سالهامی‌میز    قان آغلادوخ    هامی میز    هزار سالهَلَه‌مهَلَههَـ ههَـ مَن۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران
Sep 8
6 min
نادر نادرپور | ویرانه‌ی قرون
▨ نام شعر: ویرانه‌ی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرن‌ها بوددر دخمه‌های تیره‌اش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بی‌کرانشچون نعره برمی‌داشت باد سرد مغربگویی که برمی‌خاست بانگِ ارغنون‌هاآنجا که می‌افتاد روزی قهرمانیامروز می‌افتد به خاموشی ستون‌هاآنجا که روزی بال و پر می‌زد عقابیامروز شب‌کوری‌ست جنبان در سکوتشآنجا که زلف دختران در پیچ‌ و خم بودامروز، لرزد تار و پود عنکبوتشآن دخمه‌ها، آن سایه‌ها، آن آسمان‌هاوان رازدارانِ شگرفِ خلوت اوآن خنده‌های باد در بیغوله‌ی شبوان غول‌ها در تیرگی هم صحبت اوآن سقف‌ها ، آن پیشخوان‌ها، آن ستون‌هاآن طاق‌های ریخته در ظلمتِ شامآن برق چشم گربه‌های سهمگین‌رویوان نور اخترها در آفاق شبه‌فامآن کوره‌راه بی‌کرانهراهی که می‌لغزد به جنگل‌های خاموشراهی که می‌پیچد چو ماری بر تن شبراهی که می‌گیرد افق‌ها را در آغوشآن شعله‌های آتشِ دزدان دریابر ریگ‌ها، بر ریگ‌های خشکِ ساحلدر لابه‌لای تک‌درختانِ زمین‌گیردر سایه‌های قلعه‌های تیره‌گون‌دلاین‌ها همه، می‌خواندم چون قاصدِ مرگبار دگر با خنده‌ی پر مایه‌ی خویشمن کیستم؟ بیگانه‌ای گم‌کرده مقصودیا رهروی ناآشنا با سایه‌ی خویش▨ نادر نادرپوراز کتاب چشم‌ها و دست‌ها
Sep 3
4 min
حسین منزوی | آخرین دیدار
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاج‌ها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچک‌ترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و می‌توانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ باران‌خورده آغشته‌ست با بویِ تنتباد، بوی آشنا می‌آورد از مَدفنتزنده‌ای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه می‌دانم که ذره‌ذره می‌پوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج می‌زد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر می‌خواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیم‌باز، انگار می‌خواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغض‌آلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامه‌ی جان تا به دامان می‌دریدباد در مرگ تو می‌زارید و می‌زد شیونتبی‌خزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیده‌ام در بوستانبا تمام ارغوان‌ها دیده‌ام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعره‌ی شور افکنتزنده‌ای و سیل خونت می‌کَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشه‌ی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزویــــــــــــــــپی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
Aug 28
5 min
معینی کرمانشاهی | ز یاد ما بردند
▨ نام شعر: ز یادِ ما بردند▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــکمالِ عشق و وفا را ز یادِ ما بردندجلالِ صدق و صفا را ز یادِ ما بردندچنین که رفت دو رنگی و بی‌مکافاتیمقامِ عدلِ خدا را ز یادِ ما بردندز بس که گفته‌ی باطل ز ما طلب کردندحروفِ مدح و هجا را ز یادِ ما بردندبه بت‌پرستیِ ما جلوه آن‌چنان دادندکه قدرِ قبله‌نما را ز یادِ ما بردندز لاشه‌خواری ما کرکسان، شگفتی نیستگر آستانِ هما را ز یادِ ما بردندچراغِ روشنِ دل را به بزمِ ما کشتندطبیب و درد و دوا را ز یادِ ما بردندچنان به کینه‌کشی داده‌اند رنگِ شتابکه صبرِ عقده‌گشا را ز یادِ ما بردند▨رحیم معینی کرمانشاهیمشهور به سخن سالار و متخلص به بهاراز کتاب ای شمع‌ها بسوزید
Aug 23
3 min
Load more