
▨ نام شعر: صبح▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمرغی کنار پنجره میخواند: چهچه ... چهچهو خواب رازناک سحرگاهیدر خواند و خیز گنجشکانبا دانههای ارزن برچیده میشودچهچهکنار پنجره غوغاییستو برگهای تاکبیاعتنا به فصل، شکفتن میگیرندو برگهای نخلبیاشتهای باراندل باز میکنند قطره ناخوانده را که از گلوی مرغ میچکدو ماسههای سوخته، سیراب میشوند...مرغی کنار پنجره میخواندو آشیانهی مادهی تبداریدر لابلای برگهای تَر ِ نارنجدر جوشنی ندیدنی ایمن میماند...چهچهکنار پنجره غوغاییست و مرغ با صدای دلاویزشزنجیر نقره گرد درختان خانه میبافد▨ منوچهر آتشی- بوشهر ۱۳۶۷از دفتر شعر «وصف گل سوری» چاپ ۱۳۷۰ صفحهی ۶۹
Aug 8
2 min

▨ نام شعر: خانهام ابریست▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــخانهام ابریستیکسره روی زمین ابریست با آناز فراز گردنه خُرد و خراب و مستباد می پیچدیکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نیزن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟خانهام ابریست اماابر بارانش گرفته ستدر خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،من به روی آفتابممیبرم در ساحت دریا نظارهو همه دنیا خراب و خرد از باد استو به ره، نیزن که دایم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندودراه خود را دارد اندر پیش▨نیما یوشیجـــــــــــــــــــــــتذکر اول: نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.ـــــــــــــــــــــــتذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمهی این بخش دچار اشتباه در لحن شده؛خانهام ابریستاما ابر بارانش گرفتهستیعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید:«ابر، بارانش گرفتهست»، باید میگفت: «ابرِ بارانش گرفتهست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود، ناامیدی را اینگونه ابراز میکند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده:خانه ام ابریست، اماو این «اما» به ما گوشزد میکند که سطر بعدی، جملهای در نفی جمله اول است.دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بیبارانی سمبلی از مشکلات اجتماعیست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است:خشک آمد کشتگاه منلازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانتداری و اخلاق میدانم، از این مساله پرهیز کردم.ضمنا گفتیست که این شعر را احمدرضا احمدی عزیز نیز دکلمه کرده و او هم مانند شاملو دقیقا همین اشتباه را مرتکب شده است.
Aug 3
1 min

▨ نام شعر: با نسیم صبا▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــمیخواست ز من باد صبا دوش پیامیتا چون گذرد عرضه کند بر لب بامیگفتم که چه گویم به تو؟ ای قاصد محبوب!جز آن که بگویم که رسانیش سلامیور از من دلخسته بپرسد، که نپرسد!گویی که بر او میگذرد صبحی و شامیحیرتزده از دام سپید و سیه عمرچون مرغ شکیباست که افتاده به دامیافسوس! هنوزش قفس تن نشکسته استاو نیز به تنگ است از اینگونه دوامیچون غنچه فرو برده سر خود به گریبانچون تیغ نهان گشته به تاریک نیامیوآن بلبل خوشلهجه که پیوسته همیخوانداکنون دو بهار است که ناگفته کلامی!هرچند دگر زندگیاش نیست نمردهستبر سرحد این هر دو گرفتهست مقامیزنده است؛ اگر زنده توان خواند و توان گفتآن را که بود رنج قعودی و قیامی!مرده است؛ اگر مرده توان گفت و توان خواندآن را که نه اندیشهی ننگ است و نه نامی!در دیدهی او کار جهان مسخره آیدگر مسخرهای باشد در بند نظامیامروز بدین نکته رسیده است که گیتینه عیش تمامیست نه اندوه تمامی!رویای فریبندهی لرزان دروغیستچه در بر شاهی و چه در پیش غلامی!نوشین عسلی دارد آمیخته با زهربا قهر بنوشانده به هر خاصی و عامی!تلخ است به هر حال همه کام و دهانهاچون تلخ شود کام چه یک جرعه چه جامی!تو خرم و خوش باش؛ که گر هیچ خوشی هستآن راست که نشناخت حلالی ز حرامی!ورنه برِ من زندگی آنقدر نیرزدکز وی برسد یا نرسد مرد به کامی!!گر من نه به شادی گذراندم همهی عمرای آنکه به شادی گذراندیش! کدامی؟▨دکتر مهدی حمیدی شیرازیدوازدهم تیرماه ۱۳۲۳ - شیرازاز کتاب: اشک معشوق صفحهی۳۱۳
Jul 28
5 min

▨ نام شعر: ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مُرد▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی از: Volker Bertelmann▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیمنامهی شاعر: در شهادتِ احمد زِیبَرُم در پسکوچههای نازیآبادـــــــــــــــــ۱نگاه کن چه فروتنانه بر خاک میگستَرَدآن که نهالِ نازکِ دستانشاز عشقخداستو پیشِ عصیانشبالای جهنمپست است.آن کو به یکی «آری» میمیردنه به زخمِ صد خنجر،و مرگش در نمیرسدمگر آن که از تبِ وهندق کند.قلعهیی عظیمکه طلسمِ دروازهاشکلامِ کوچکِ دوستیست.▨ احمد شاملو - ۱۳۵۲از دفتر شعر ابراهیم در آتش
Jul 23
1 min

▨ نام شعر: تسلی و سلام▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدیدی دلا که یار نیامد؟گرد آمد و سوار نیامد بگداخت شمع و سوخت سراپایوآن صبحِ زرنگار نیامد آراستیم خانه و خان راوآن ضیفِ نامدار نیامد دل را و شوق را و توان راغم خورد و غمگسار نیامد آن کاخها ز پایه فرو ریختوآن کردهها به کار نیامد سوزد دلم به رنج و شکیبتای باغبان! بهار نیامد بشکفت بس شکوفه و پژمرداما گلی به بار نیامد خوشید چشم چشمه و دیگرآبی به جویبار نیامد ای شیرِ پیرِ بسته به زنجیرکز بندت ایچ عار نیامد زی تشنه کشتگاهِ نجیبتجز ابر زهربار نیامد یکّی از آن قوافل پر بار-- ران گهرنثار نیامد ای نادر نوادر ایامکت فرّ و بخت یار نیامد دیری گذشت و چون تو دلیریدر صف کارزرار نیامد افسوس کاین سفاین حرّیزی ساحل قرار نیامد وآن رنج بی حساب تو درداکچون هیچ در شمار نیامد وز سفله یاوران تو در جنگکاری بجز فرار نیامد من دانم و دلت که غمان چندآمد ور آشکار نیامد چندان که غم به جان تو باریدباران به کوهسار نیامد▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیدفروردین ۱۳۳۵
Jul 18
7 min

▨ نام شعر: پیمانهی الستی▨ شاعر: استاد شهریار▨ با صدای: استاد شهریار▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــپیمانهی الستم پیموده شور و مستیمن پیر ِ مِی پرستم، پیمان ِ من الستینبض جهندهای با روح بَهیمه پیوندنفس زکیهای هم، پیوند ِ جام ِهستیاز پای سالکی کو بگذشتی از حجاباتبند ِزمان گشودی قید ِمکان گسستیکرسی نشین عزت بر عرش ِ کبریاییبا دلشکستگان هم بر بوریا نشستی ای دردم از تو درمان! چون شد به عشق بازاننازی نمیفروشی دردی نمیفرستی؟ هریک به زخمهی خود ساز ِ تو مینوازند؛بلبل به نغمهخوانی، مطرب به چیرهدستینعمت تمام کردی اما به عاشقان بسیک نیمه امن ِخاطر، یک نیمه تندرستی داغ ِ دلی که خواهی جنت کند چراغانچون لاله خود چه کردی گر رخ به خون نشستیمست از خودی تهی شو تا از خدا شوی پُروان خودپرستی آید عین ِ خداپرستی گر کسوت علائق کندی و بستی اِحراملبیک ِ کعبه گفتی، بتهای خود شکستیبا زمره لطایف سر بر بلندی آوردانی که هر بلندی سر مینهد به پستیبا زمرهی لطائف، سر بر بلندی آوردانی که هر پلیدی رو مینهد به پستیکین ریشهکن کُن از دل؛ تا گل دَمَد ز خارتور خود به باغ خاطر خارت نرُست، رستی▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار────── ♪ ──────متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
Jul 13
5 min

▨ نام شعر: تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب▨ شاعر: محمدعلی بهمنی▨ با صدای: شاعر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــتو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدین سان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شبتبی این گاه را چون کوه سنگین میکند آنگاهچه آتشها که در این کوه برپا میکنم هر شبتماشایی است پیچ و تاب آتشها؛ خوشا بر من!که پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوستچگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شبچنان دستم تهی گردیده از گرمای دست توکه این یخ کرده را از بیکسی، ها میکنم هرشبتمام سایهها را میکشم بر روزن مهتابحضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شبدلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویشچه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شبکجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
Jul 8
3 min

▨ نام شعر: زن در ایران▨ شاعر: پروین اعتصامی▨ با صدای: پروین اعتصامم▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است._________زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبودپیشهاش جز تیرهروزی و پریشانی نبودزندگی و مرگش اندر کنج عزلت میگذشتزن چه بود آن روزها، گر زآنکه زندانی نبود؟!کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکردکس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبوددر عدالتخانهٔ انصاف زن شاهد نداشتدر دبستان فضیلت، زن دبستانی نبوددادخواهیهای زن میمانْد عمری بیجوابآشکارا بود این بیداد، پنهانی نبودبس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیکدر نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبوداز برای زن به میدان فراخ زندگیسرنوشت و قسمتی جز تنگمیدانی نبودنور دانش را ز چشم زن نهان میداشتنداین ندانستن، ز پستی و گرانجانی نبودزن کجا بافنده میشد، بی نخ و دوکِ هنرخرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبودمیوههای دکهٔ دانش فراوان بود، لیکبهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبوددر قفس میآرمید و در قفس میداد جاندر گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبودبهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاستزیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبودآب و رنگ از علم میبایست، شرط برتریبا زمرد یاره و لعل بدخشانی نبودجلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیستعزت از شایستگی بود از هوسرانی نبودارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کردقدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبودسادگی و پاکی و پرهیز یکیک گوهرندگوهر تابنده تنها گوهر کانی نبوداز زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟!زیور و زر، پردهپوشِ عیبِ نادانی نبودعیبها را جامهٔ پرهیز پوشاندهست و بسجامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبودزن، سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بسپاک را آسیبی از آلودهدامانی نبودزن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزدوای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبوداهرمن بر سفرهٔ تقوی نمیشد میهمانزآنکه میدانست کآنجا جای مهمانی نبودپا به راه راست باید داشت، کاندر راه کجتوشهای و رهنوردی جز پشیمانی نبودچشم و دل را پرده میبایست اما از عفافچادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبودخسروا! دست توانای تو آسان کرد کارورنه در این کار سخت امید آسانی نبودشه نمیشد گر در این گمگشتهکشتی ناخدایساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبودباید این انوار را پروین به چشم عقل دیدمِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود▨پروین اعتصامیمتخلص به پروین۱۳۱۴ــــــپینوشت: این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنان ایران به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است.
Jul 6
6 min

▨ نام شعر: میثاق▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــردّ ِ پای ساقهی وحشیروی برف و شن نمیماندلیکردّ ِ پایت هستتو مگر با ساق ِ آهو بستهای میثاقکه در این شنزارردّ ِ پایت هستاما قامت ِ زیبای با من آشنایت نیست؟▨
Jul 3
2 min

▨ نام شعر: مادر▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علیاکبر یاغیتبار▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــاز عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون،دارد آهسته میزند بیرون، کهنالگوی غوطهور در خونکهنالگوی غوطهور در خون، در عروض عرب نمیگنجدمثل من در جهانِ بیمادر، مثل تو در جهانِ بی ... خفهخون!!!خفهخون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالامثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتونپدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زدکهنالگوی قصهی من هم دارد از خا...نمیزند بیروندارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهنالگوتحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانونغرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهنالگوی این غزل در من،من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون--که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله میداند.مأخذ معتبر؟؟؟ چه میدانم! مثلاً ترّهات افلاطون،در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛کهنالگوی این غزل از شعر، من هم از وزن میزنم بیرون:آی مادر! مادر! مادر! کاش میشد تو را بگنجانمدر عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزونچند قرن است رفتهای مادر؟! چند قرن است رفتهای که هنوزهرچه جان میکنم نمیگنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟!▨علیاکبر یاغیتبار
Jun 30
3 min
Load more
