مجله‌ی داستانی بیدار
مجله‌ی داستانی بیدار
مجله‌ی بیدار
در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com
تونل
مرد جوانی که آن بعد‌از‌ظهر یکشنبه سوار قطار همیشگی‌اش شد بیست و چهار ساله و چاق بود. چاق بود تا از خودش نگهداری کند، چرا که هر چیز نامعمولی می‌ترساندش. براستی، این بینش شفاف شاید تنها توانایی واقعی‌ای بود که داشت، و حتی همین هم برایش گران می‌آمد. هرچند چاقی‌اش در کل از تنش نگهداری می‌کرد، نیاز می‌دید تا هر گونه سوراخ در تنش را که از آن اثرهای وحشتناک درون می‌شدند پر کند. سیگار می‌کشید (اورموند برزیل ۱۰). عینک آفتابی روی عینک معمولش می‌گذاشت. حتی گوش‌هایش را با تکه‌هایی از پنبه پر می‌کرد. در بیست و چهارسالگی هنوز به پدر و مادرش وابسته بود، در نتیجه‌ی درس خواندن بی‌پایانش در دانشگاه. و تا دانشگاه دو ساعت از خانه راه بود با قطار.
May 22, 2021
28 min
طوطی و آفتابگردان
به‌قفس پرنده نگاه کردم. ساک خرید را از یک شانه به‌شانه‌ی دیگر انداختم. پرنده‌ی داخل قفس، بدنی لاغر و بال‌های سبز داشت. قفس، در بیرون مغازه روی صندلی گذاشته شده بود. پرنده، طوطی‌وار تکرار می‌کرد: «بیا بریم، بیا بریم، بیا بریم!» با خودم فکر کردم: «کجا می‌خواهد‌ برود؟ با کی می‌خواهد برود؟ با من؟».
May 21, 2021
2 min
نذری آقاجون
به پدربزرگ می‌گفتیم آقاجون. از ایام جوانی موهایش سفید بود و یک وری آن را شانه می‌زد تا با پارافین حالت بدهد. در همان سن و سال هم ته ریش و سبیلش سپید شد که با آن نگاه مهربانش به او حالت پدربزرگی دوست داشتنی می‌داد. آقا جون مرد معتقدی بود و همیشه نذری می‌داد. زرشک پلو با مرغ. معمول بود که برای غذای نذری خورشت قیمه بدهند. چون به راحتی می‌شد که آب آن
Feb 17, 2021
12 min
رویای شبانه‌ی حافظ
شراب شیراز را در دو گیلاس بلورین ریخت. به سلامتی نوشیدیم. شب خنکی بود و زیر نور شمع پلک هایم سنگین شده بود. حس خوشی داشتم. حافظ گفت: «بگذار یک فال از دیوانم برایت بگیرم.» موجی لرزان از بدنم گذشت. حافظ همیشه بدون هیچ واسطه و مستقیم به دلم راه پیدا می‌کرد و رازهایم را فاش می‌‌کرد. نمی‌توانستم چیزی را از چشم‌های نافذ و نکته‌بین‌اش مخفی کنم. خود را
Feb 1, 2021
3 min
در آینه‌ی او
عقربه‌ها، ساعت سه را نشان می‌دادند. آسمان به اوج تاریکی رسیده بود. مرد در حالی کلافه بود و طول اتاق را قدم می‌زد با عصبانیت رو به او کرد و گفت: تمومش کن. او اعتنایی نکرد وگفت: بازم می‌گم، نباید بهش بگی. مرد گفت: من تصمیم خودمو گرفتم. صبح همه چیو براش تعریف می‌کنم. او گفت: مگه دوسش نداری؟! مرد گفت: عاشقشم. تازه قدرشو می‌دونم. او گفت: خوب،
Dec 22, 2019
2 min
نقد داستان «جرات یا حقیقت»
نقد داستان «جرات یا حقیقت» نوشته‌ی میلاد رضایی. علیرضا ایرانمهر. مجله‌ی داستانی بیدار. جشنواره‌ی داستانی فسون.
Oct 12, 2019
13 min
آتش زیر خاکستر
داستان آتش زیر خاکستر نوشته مرضیه کوکبی. جمعیتی باور نکردنی دور مردی که قرار بود امروز به جرم قتل سرش بالای دار برود، گرد آمده بودند و مأمور اجرا با صدای بلند حکم قاضی را قرائت می‌کرد.
Sep 29, 2019
5 min
شکل‌شناسی همینگوی
رابطه‌ی عشق در شروع زندگی و شروع داستان. چیدمان انفجارهای در در نقاط کلیدی داستان. شیوه‌ی قرار گرفتن اتفاق، موقعیت و گسترش در داستان. کنار کسی که بهت خیانت میکنه چی میگی؟
Sep 29, 2019
29 min
آلزایمر
پیرمردی، در حالی که چانه‌اش را به عصایش تکه داده بود، درست روبرویم نشسته بود و به گوشه‌ای از پارک ساعتها بود زل زده بود. مسیر نگاهش را دنبال کردم، خبری نبود. گوئی ماشین زمان ذهنش را به جائی دور دست در گذشته یا اینده غرق کرده بود که حتی سوال عابری که از او ساعت پرسید به خودش نیاورد. من جواب دادم که ساعت ۸: ۲۰ دقیقه است و به پیر مرد زل زدم. مشخص بود یا خاطره‌ای شیرین در گذشته را مرور میکند یا ارزوئی دیرینه را در حال تحقق میبیند، این را از تبسمی که بر چهره‌اش نشسته بود میشَد فهمید. آنقدر تبسمش شیرین بود که حیفت میامد صدایش کنی و بگویی پدر وقت قرصهایتان شده… صدای اذان ظهر مرا به خود اورد. پیرمرد لبخند زنان پرسید: دخترم من شبیه کسی هستم برای شما؟ چون خیلی وقته به من زل زدین و اشک میریزین. . دقیق‌تر که نگاه کردم چین‌های پیشانی اش، چشمهای پر از اشتیاقش، لبخند دوست داشتنی‌اش و حتی لکه‌های سفید روی دستهایش شبیه پدرم بود؛خودمو جمع و جور کردم و گفتم: خاطره شیرینی از گذشته بود که آن زمان اشک شوق ریخته بودم. بهتر نیست نهار با هم باشیم و گپ بزنیم و از خاطره هایمان بگوییم؟ مکثی کرد و گفت: دخترم خونه منتظرمه، آخه اون تنهایی غذا نمیخوره، به بهونه منم شده یه لقمه میخوره خنده تلخی زدم و گفتم: بهش گفتم امروز نهار شما رو قرض میگیرم که با هم دیزی بخوریم. من خونه دیزی دارم و دو تا کاسه و یه گوشت کوب و یه بشقاب سبزی که منتظرمونن خندید و گفت: پس سر راه سنگک بخریم، چون دیزی فقط با سنگک میچسپه اسمت یادم نیست ولی میدونم خیلی دوستت داشتم…
Sep 29, 2019
2 min
سایه
هوا ابریه و زمین بدجورشهوتی شده و قشنگ از تو چشماش معلومه که انتظار چند قطره بارونو میکشه. از تاکسی اومدم پایین و آروم قدم زدم تا جلوی در ارشاد. با امیر هماهنگ کرده بودیم باهم بیایم تئاتر، ولی خب باید میرفت باشگاه و گفت بزاریم فردا که منم بیام. «نه، من نمیتونم بخاطر امیر کارمو عقب بندازم، تازه من به سایه گفتم که امروز میام و اجراتو میبینم، همین کم بود اول کاری بزنم زیر حرفم.
Sep 21, 2019
15 min
Load more