Show notes
مهدی از روز اول تو شرکت جدیدش و مواجهاش با یک ترس قدیمی میگه:
با همهی ورودی های جدید شرکت دور یک میز نشسته بودیم. قرار شد هر کسی به نوبت خودشو معرفی کنه. شروع کردم به ترسیدن و لرزیدن. هرچی به نوبت من نزدیکتر میشد این اضطراب رو بیشتر احساس میکردم. من همیشه با معرفی خودم مشکل داشتم.
واقعا چرا ما با این سوال ساده اینقدر کلنجار میریم؟شاید به خاطر اینکه خودمون رو نمیشناسیم؟یا با خودمون راحت نیستیم و از ابراز خودمون شرم داریم؟ شاید واقعا چیزی تو زندگیمون نداریم تا درموردش حرف بزنیم؟
با ما همراه باشید! ما مثه همیشه سعی کردیم خیلی خاکی و شفاف حرف بزنیم.



