Show notes
اسکندر بردر شارستانهای هنکاوش و لکهر است که دو برادرحکیم اند و رئیسان قوم ماهیخواران. آنها رعد را خدای خود می دانند.
هنکاوش به برادر خود می گوید من می روم تا ببینم که اینها کیانند. در لباس زنان بیرون می رود و اسکندر را می بیند و به او می گوید که مردانشارستان به جنگ رفته اند.
روز دیگر هنکاوش زنش، هندو، را با کنیزان بسیار و هدایای نفیس به نزد اسکندر می فرستد و او را دعوت می کند که برای مهمانی به نزد آنهابرود. اسکندر می پذیرد. شب بوران دخت هندو را به چادر خود مهمان می کند. در مهمانی صدها کنیز زیبا روی حضور دارند و بوران دخت که در زیبایی همتا ندارد روی می نماید و با هندو بازی آغاز می کند و می گوید من اسکندرم و آنکس که تو دیدی چاکر من است.
هندو بر بوران دخت عاشق می شود و می خواهد رازی با او در میان بگذارد.

