اسکندر به سوی سراندیب می رود تا روضۀ حضرت آدم را زیارت کند. شهروند، از نوادگان مهابیل، پسر شیث پسر آدم، با یارانش، همه سوار بر گاوان بزرگ به دیدن او می آیند.
در آنجا بقراط را می بینند که چندی پیش نزد اسکندر بود و در زمین فرو رفت. بقراط ماجرای در زمین فرو رفتن خود و نیز اینکه چگونه از دریایی زیر زمینی که زنگبار را به سراندیب وصل می کرد به آنجا رسیده است. و نیز داستان صندوقی که سری در آن بود را می گوید، که به برادر شهروند و زن برادر او مربوط است.
اسکندر و بوران دخت که توبۀ صدق کرده اند اجازه می یابند که بر سر تربت حضرت آدم بروند. در آنجا صورت مهابیل را می بینند که نوادگانش بعد از هزار سال زندگانی او را همچنان نگاه داشته اند تا طبق وصیت او ذوالقرنین، که همان اسکندر است، بیاید و او را به خاک سپارد. هدف آن است که او ببیند که مهابیل که دویست گز بلندای او بود مرده است، و آدمیان چهارگزی هم نباید به خود غره شوند، آنها هم می میرند و دنیا وفا ندارد!

