Show notes
اسکندر برای جنگ با فور آماده می شود.
خبر می رسد که گروهی هندو سوار بر گاوان عظیم آمده اند و می خواهند اسکندر را ببینند. اینان فرزندان مهابیل، فرزند شیث، فرزند آدم و حوا هستند که در سرندیب، جایی که آدم مدفون است زندگی می کنند. رهبر ایشان پیرمردی است به نام شهروند که چهار هزار سال عمر کرده است و با نوح در کشتی بوده است. اینان اسکندر را نصیحت می کنند و به او می گویند توبه کن، و وقتی اسکندر می گوید توبه کردم، می روند.
اسکندر با طلسمی که همارپال به او آموخته بود در جنگ با هندوان پیروز می شود و هندان به دین حق در می آیند.

