این قطعه روایت برکشیدن تَلَکِ هندو است به منصب سپاه سالاری هندوستان برای فروگرفتن احمد ینالتگین. همچنین روایتی دارد از زندگی غلامی به غایت زیبا روی به نام نوشتگین.
این استان یکی از درخشان ترین روایت های تاریخ بیهقی، همین روایت کوتاه و به غایت صریح و روشن است از درازدستیِ بوالفضل سوری، صاحب دیوان خراسان و عاقبت شوم اين دراز دستي براي غزنويان و براي مردم.
امیر هم به دلیل هدیه های بی اندازه که از دیدن آن "امیر و همۀ حاضران به تعجب بماندند" او را "نیک چاکری" می دانست و آرزو داشت که دو سه چاکر دیگر هم مانند او داشت.
کار به آنجا رسید که "اعیان مستاصل شدند و نامه ها نبشتند به ماوراءالنهر و رسولان فرستادند و به اعیان ترکان بنالیدند تا ایشان اغرا کردند ترکمانان را".
در نتیجه "خراسان به حقیقت در سرِ ظلم و درازدستی وی بشد."
سه بیت شعری که در انتها روایت می شود را من یکی از بهترین تحلیلهای تاریخِ ایران می دانم. کلیدِ این تحلیل هم "درازدستیِ عمالِ حاکمان" است، نه ستمِ خودِ حاکم، که درازدستیِ عاملان بسی شدیدتر، خشن تر، و زیانبارتر از ستمِ حاکم است که هم باید عطشِ مال پرستی و جاه طلبی خود را بنشاند و هم به سلطان بقبولاند که "نیک چاکری" است. و این کلمۀ "دراز دستی" کامل ترین کلمه ای است که می شود برای توصیف این رفتار یافت.
شعر:
امیرا، به سوی خراسان نگر
که سوری همی بند و ساز آوَرَد
اگر دست شومش بماند دراز
به پیش تو کاری دراز آورد
هر آن کار کانرا به سوری دهی
چو چوپانِ بد، داغ باز آورد
توضیح شعر: "بند" به معنای غنیمتی است که در جنگ از حریف می گیرند. "ساز" به معنای فریب و مکر است. "کاری دراز" به معنای مشغله ای طولانی و پر دردسر است. "هر آن کار" در توضیحات به صورت "هر آن گله" هم ذکر شده است. "داغ" به معنای نشانیِ گوسفند است که برای متمایز کردن گوسفندان آنها را با آهن تفته نشان می زده اند. "داغ باز آوردنِ چوپانِ بد" یعنی چوپانِ بدکاری که گوسفندان را می دزدد و بعد نشانِ گوسفندان را برای صاحب آنها می آورد و ادعا می کند که گوسفندان تلف شده اند.

