Show notes
امیر مسعود عمویش یوسف را با فریفتن غلام خاص یوسف، طغرل، و گماشتن او به جاسوسی یوسف فرو می گیرد.
یوسف در مجلس شرابخواری از او خوشش می آید و امیر محمود او را به برادرش می دهد. بعد از فروگرفتن یوسف، طغرل روزگارش در می پیچد و به جوانی در می گذرد.
امیر مسعود برای اولین بار پس از به سلطنت رسیدن به غزنین، پایتخت، می رسد و شروع می کند به راندن امور. برخی از مشاورانش، از جمله بوسهل زوزنی، به او پیشنهاد میدهند که اموالی که امیر محمد در دوران کوتاه سلطنتش بخشیده است، و به نام صلات خوانده می شده، را باز پس بگیرد. امیر دستور به این کار می دهد در حالیکه به گفتۀ بونصر "کس نکرده است و نشنوده است در هیچ روزگار که این کرده اند".
در نهایت "گفت و گوی بخاست از حد گذشته و چندان زشت نامی افتاد که دشوار شرح توان کرد."
این تصمیم در کنار تصمیات دیگر مانند فروگرفتن سرداران سبب تضعیف امیر مسعود شد.

