
▨ نام شعر: آه آینه ( او را ز گیسوان بلندش شناختند)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ او را ز گیسوان بلندش شناختند ای خاک! این همان تنِ پاک است؟ انسان همین خلاصهٔ خاک است؟وقتی که شانه میزد انبوهِ گیسوانِ بلندش راتا دوردستِ آینه میراند اندیشهٔ خیالپسندش رااو با سلام صبحخندان، گلی ز آینه میچیددستی به گیسوانش میبردشب را کنار میزد خورشید را در آینه میدیداندیشهٔ بر آمدنِ روزبارانی از ستاره فرو میریختدر آسمان چشم جوانشآنگاه آن تبسمِ شیریندر میگشود بر رخِ آیینهاز باغ آفتابی جانش دزدان کور آینه افسوس آن چشم مهربان را از آستان صبح ربودند آه ای بهار سوخته! خاکسترِ جوانیتصویرِ پر کشیدهٔ آیینهٔ تهیبا یاد گیسوان بلندت آیینه در غبار سحر آه میکشدمرغانِ باغ بیهده خواندندهنگامِ گل نبود▨هوشنگ ابتهاج مختلص به هـ.ا.سایهاز دفتر آهی و راهی
Jul 18, 2025
3 min

▨ نام شعر: امروز نه آغاز و نه انجام جهان است▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــامروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان استگر مرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن، هنر گام زمان استتو رهرو دیرینهی سر منزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان استآبی که بر آسود، زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استباشد که یکی هم به نشانی بنشیندبس تیر که در چلهی این کهنه کمان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از آن روست که خونابهفشان استدردا و دریغا که در این بازی خونینبازیچهی ایام، دل آدمیان استدل بر گذر قافلهی لاله و گل داشتاین دشت که پامال سواران خزان استروزی که بجنبد نفس باد بهاریبینی که گل و سبزه کران تا به کران استای کوه! تو فریاد من امروز شنیدیدردیست درین سینه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردندیا رب چه قَدَر فاصلهی دست و زبان استخون میچکد از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من میکنم، افشردن جان استاز راه مرو سایه که آن گوهر مقصودگنجیست که اندر قدم راهروان است▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)این شعر در زندان سروده شدهبه تاریخ آذر ماه ۱۳۶۲
May 24, 2025
3 min

▨ نام شعر: امشب به قصهی دل من گوش میکنی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج( ا.سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــامشب به قصهی دل من گوش میکنیفردا مرا چو قصه فراموش میکنی این دُر همیشه در صدف ِ روزگار نیستمیگویمت ولی توکجا گوش میکنی دستم نمیرسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش میکنی؟ در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟ مِی جوش میزند به دل ِ خُم بیا ببینیادی اگر ز خون سیاووش میکنی گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی جام ِ جهان ز خون ِ دل ِ عاشقان پر استحرمت نگاه دار اگرش نوش میکنیسایه چو شمع شعله در افکندهای به جمعزین داستان که با لب خاموش میکنی
Apr 26, 2025
2 min

▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبحگاهی وین زمزمهی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریهی بیبهانه از توست آی آتشِ جانِ پاکبازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شدهی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شرابخانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من میگذرم خموش و گمنام آوازهی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
Apr 23, 2025
3 min

▨ نام شعر: بر سواد سنگفرش راه (ای جلاد، ننگت باد)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــاین شعر را هوشنگ ابتهاج برای حوادث سیتیر ۱۳۳۱ سروده استـــــــــــــــــــــــــــــبا تمام خشم خویشبا تمام نفرت دیوانهوار خویشمیکشم فریادای جلادننگت بادآه هنگامی که یک انسانمیکشد انسان دیگر رامیکشد در خویشتنانسان بودن رابشنو ای جلادمیرسد آخرروز دیگرگونروز کیفرروز کینخواهیروز بارآوردن این شورهزار خونزیر این باران خونینسبز خواهد گشت بذر کینوین کویر خشکبارور خواهد شد از گلهای نفرینآه هنگامی که خون از خشم سرکشدر تنور قلبها میگیرد آتشبرق سرنیزه چه ناچیز استو خروش خلقهنگامی که میپیچدچون طنین رعد از آفاق تا آفاقچه دلاویز استبشنو ای جلادمیخروشد خشم در شیپورمیکوبد غضب بر طبلهر طرف سر میکشد عصیانو درون بستر خونین خشم خلقزاده میشود طوفانبشنو ای جلادو مپوشان چهره با دستان خونآلودمیشناسندت به صد نقش و نشان مردممیدرخشد زیر برق چکمههای تولکههای خون دامنگیرو به کوه و دشت پیچیده ستنام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواهو به جا ماندهست از خون شهیدانبر سواد سنگ فرش راهنقش یک فریاد:ای جلادننگت باد▨هوشنگ ابتهاجمتخلص به ه.الف سایهامرداد ماه سال ۱۳۳۱
Apr 14, 2025
4 min

▨ شعر: پاک کن از چهره اشکت را ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شجریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــاین کولاژ، بخشی از شعر «خبر کوتاه بود، اعدامشان کردند» از هوشنگ ابتهاج است که قبلا منتشر شد.ـــــــــــــــــــــــــــــپاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیزتو در من زندهای، من در تو، ما هرگز نمیمیریممن و تو با هزاران دگراین راه را دنبال میگیریماز آنِ ماست پیروزیاز آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزیعزیزمکار دنیا رو به آبادیستو هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروزنوید روز آزادیست
Mar 5, 2025
3 min

▨ شعر: بگذر شبی ز خلوت این همنشین درد▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________________بُگذر شبی به خلوت ِاین همنشین ِ دردتا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کردخون میرود نهفته از این زخم ِاندرونماندم خموش و آه؛ که فریاد داشت درداین طُرفه بین که با همه سیل ِ بلا که ریختداغ ِمحبت تو به دلها نگشت سردمن برنخیزم از سر راه ِوفای تواز هستیام اگرچه برانگیختند گردروزی که جان فدا کنمت باورت شود؛دردا که جز به مرگ، نسنجند قدر مَردساقی بیار جام ِصبوحی که شب نماندوان لعل ِفام، خنده زد از جام ِلاجوردباز آید آن بهار و گل سرخ بشکفدچندین مثال از نفس سرد و روی زرددر کوی او که جز دل بیدار ، ره نیافتکی میرسند خانه پرستان خوابگردخونی که ریخت از دل ما ، سایه حیف نیستگر زین میانه ، آب خورد تیغ هم نبرد
Feb 3, 2025
3 min

▨ نام شعر: پرنده میداند▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــخیالِ دلکشِ پرواز در طراوتِ ابربه خواب میماند.پرنده در قفس خویشخواب میبیند.پرنده در قفس خویشبه رنگ و روغنِ تصویر باغ می نگرد.پرنده میداندکه باد بینفس استو باغ تصویری است.پرنده در قفس خویشخواب میبیند.▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)۱۳۵۰ تهراناز دفتر شعر یادگار خون سرو
Jan 29, 2025
1 min

▨ نام شعر: تا تو با منی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی: Malte Marten▨ پالایش و تنظیم: شهروز____________________تا تو با منی، زمانه با من استبخت و کامِ جاودانه با من استتو بهار دلکشی و من چو باغشور و شوقِ صد جوانه با من استیاد دلنشینت، ای امید جان!هر کجا روم روانه با من استناز نوشخندِ صبح اگر تو راستشور گریهی شبانه با من استبرگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیسترقص و مستی و ترانه با من استگفتمش مرادِ من، به خنده گفتلابه از تو و بهانه با من استگفتمش من آن سمند سرکشمخنده زد که تازیانه با من استهر کسش گرفته دامنِ نیازناز چشمش این میانه با من استخوابِ نازت ای پری ز سر پریدشب خوشت که شب فسانه با من است▨ هوشنگ اتبهاجمتخلص به ا. سایه
Jan 28, 2025
2 min

▨ نام شعر: جمع پراکنده (رحیل)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــفریاد که از عمرِ جهان هر نفسی رفتدیدیم کز این جمعِ پراکنده کسی رفتشادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگزینگونه بسی آمد و زینگونه بسی رفتآن طفل که چون پیر از این قافله در ماندوان پیر که چون طفل به بانگِ جَرَسی رفتاز پیش و پسِ قافلهی عمر میندیشگه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفتما همچو خسی بر سر دریای وجودیمدریاست؛ چه سنجد که بر این موج خسی رفترفتی و فراموش شدی از دلِ دنیاچون نالهی مرغی که ز یاد قفسی رفترفتی و غم آمد به سر جای تو، ای دادبیدادگری آمد و فریادرسی رفتاین عمر سبکسایهی ما بسته به آهی استدودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
Jan 28, 2025
2 min
Load more
