
دلم نمیخواست غصهدار باشی. میخواستم کمکت کنم. گفتم: «خب، سال دیگه راستش رو ننویس. چرا با یه دروغ کوچیک خودت رو خلاص نکنی!؟ تازه این که دروغ حساب نمیشه؛ مصلحتیه.»
Jun 7, 2020
17 min

وقتی خالهای مجبور به مهاجرت میشه غمگینترین فرد میشه همون خواهرزادهای که یک یادگاری از خالهاش داره. خواهرزادهای که دائم میپرسد: «خارج» کجاست؟ «مرز» چیه؟ و چرا ما نمیتونیم بریم پیش خاله یا او بیاد خونه ما؟
May 31, 2020
15 min

کارت تولد تو بود که میخواستم ببینم: اولین پسری که من رو با یک متن بچهگانه و پر از غلط به جشن تولدش دعوت کرد.
May 24, 2020
13 min

هر کدوم از ما تو زندگیمون قهرمانی داریم که مدام ازش حرف میزنیم. گر روزی یکی از دوستانتون بیاد خونتون و با قهرمانتون مواجه بشه چه اتفاقی خواهد افتاد؟
May 17, 2020
15 min

فرض کنید یک روز سرد و برفی توی تاکسی روی صندلی عقب نشستید و دارید از پنجره بیرون رو تماشا میکنید. از قضا رادیو-ضبط تاکسی هم روشنه و آهنگی رو پخش میکنه که توی اون سرما و برف خیلی به دل میشینه. یکدفعه احساس میکنید گونههاتون خیس شد چون از پنجره تاکسی تصویری دیدید که شما رو به فکر فرو برده. اون تصویر، تصویری که ممکنه بارها دیده باشید، چی میتونه باشه؟
May 10, 2020
13 min

وقتی دلم میگیره بال میزنم تو خیال. میرم به اونجایی که خیال بتونه آزاد برای خودش خیالپردازی کنه و تمام قوانین روی زمین رو جور دیگری برای خودش وضع کنه. حتما برای شما هم اتفاق افتاده که برین تو خیال و خیالتون رو پرواز بدین به کودکی و دوران مدرسه. اونجاست که میگین میخوام توی یک داستان که نویسندهاش خودم باشم قوانین ریاضی رو عوض کنم.
May 3, 2020
13 min

خواهر-برادرهای بزرگتر در حین بازی مواظب کوچکترها هم هستن اما شاید ۲۰ سال بعد جای خواهر و برادرهای کوچکتر با بزرگترها عوض بشه.
Apr 26, 2020
13 min

وقتی از کودکی میگذریم و یواش یواش پا به جوانی و بزرگسالی میگذاریم خاطرات کودکی میرن اون ته تههای ذهنمون آنقدر که ممکنه اصلا به یادشون نیاریم. خوب این طبیعی به نظر میرسه. ولی اگر یک روز در راه یکی از شما آدرسی بپرسه و در حین آدرس دادن ناخودآگاه اسمی به زبونتون بیاد و اون اسم شما رو ببره به کودکی، اولین خاطرهای که به ذهنتون میرسه چی میتونه باشه؟
Apr 19, 2020
15 min

یادمه بچه که بودم، تو عروسی یکی از اقوام چنان نقل مجلس شدم و همه رو خندوندم و براشون رقصیدم که نگو! بعد از اینکه نمکپرانیها و رقص تموم شد همه شروع کردن به بهبه و چهچه کردن! اول از همه خودم خیلی حال کردم و در مرحله بعدی مادر و پدرم ذوق کردن از اینکه من تونستم کل مجلس رو دست بگیرم و همه رو سرگرم کنم.
توی یک مهمونی یا درست یادم نیست عروسی دیگه خواهرم هم همراه من شد ولی اون استقبال قبلی برای اون نشد. بعد از اون یک سؤال بزرگ تو ذهن من ایجاد شد.
Apr 12, 2020
13 min

تا حالا شده برای اینکه به چیزی یا شخصی برسین هر کاری انجام بدین و عواقبش رو به جون بخرین؟ بعدش با اینکه مطمئن هستین خطایی نکردین، به خاطر کارتون چیزهایی به شما نسبت داده بشه؟
ناراحتی از اون حملهها و جملات و کلمات به کنار، اما یک سؤال دائم ذهنتون را مشغول میکنه.
Apr 5, 2020
10 min
Load more
