علیرضا پیر - Alireza Pir
علیرضا پیر - Alireza Pir
Alireza Pir
خلاصه‌ی صوتی کتاب‌هایی که می‌خوانم و تجربیاتم به عنوان فاندر استارت‌آپ را در این پادکست منتشر می‌کنم
کتاب ضرورت‌گرایی فصل شش – نگاه کردن
فصل ششم: Look (نگاه کردن) چیزهایی که مهم هستند را ببینید!   شما باید برای زندگیِ خود یک خبرنگار باشید، و سعی کنید تمرکز بر روی چیزهای خیلی کوچک را متوقف کنید و تصویر بزرگتری از زندگی خود ببینید.   غیر ضرورت گراها، به بیشترین و بلندترین صداها توجه می کنند و هرچه که گفته می شود را می شنوند و با اطلاعات زیادی که وجود دارد سردرگم  می شوند. در مقابل ضرورت گراها، به سیگنال های صداها گوش می کنند و چیزی را می شنوند که گفته نمی شود. آنها به دنبال محتوایِ اصلی اطلاعات می گردند.   برای دستیابی به این روش، چند راه عنوان می شود. اولا هر روز اتفاقات کلیدیِ زندگیِ خود را، حتی شده در چند واژه، در جایی بنویسید. در واقع به ژورنالیستِ زندگیِ خود تبدیل شوید. دوما، به سمتِ خودِ مشکل بروید، خودتان را در محیطِ مشکل تصور کنید و وسطِ میدان برای حل مشکل چاره بیاندیشید. سوما؛ سعی کنید دنبال چیزهای غیرمعمولی و غیر نرمال در اطلاعات باشید.   نکته آخری که در این فصل به آن اشاره می شود، این است که برای اینکه بتوانید درست شرایط خودتان را ببینید، باید دقیقا سوالی که میخواهید از خود بپرسید را روشن سازی کنید.
Sep 14, 2018
4 min
کتاب ضرورت‌گرایی فصل پنج – فرار کردن
در بخش قبل در مورد مفهوم مبادله صحبت کردیم.   فصل پنجم: Escape (فرار کردن؛ خلاص شدن) مزایای در دسترس نبودن!   اصلی ترین موضوع که در این فصل به آن اشاره می شود، این است که شما نیاز به این دارید تا برای خود زمان خالی ایجاد کنید تا بتوانید موقعیت های خوبِ زیاد را از موقعیت های عالیِ کم تمیز دهید.   افراد غیر ضرورت گرا برای اینکه زمانی برای فکر کردن داشته باشند خیلی شلوغ هستند. برعکس افراد ضرورت گرا خودشان زمانی را خالی می کنند تا بتوانند روی چیزها فکر کنند.   در مورد واژه تمرکز، از نظرِ نویسنده برداشت اشتباهی وجود دارد. مردم فکر می کنند تمرکز یک چیز است، در صورتی که تمرکز یک عمل است.   برای اینکه تمرکز داشته باشید، شما باید از پیچیدگی و محیط های شلوغ فرار کنید. برای نشان دادنِ اهمیت این موضوع، مثال نیوتون را عنوان می کند، در مراسمی از اسحاق نیوتون پرسیده شد چطور توانستی که آن قانون را کشف کنی و نیوتون در پاسخ گفت: با فکر کردنِ به آن به صورت مداوم.   در بخشی دیگر، پارادوکسی را نسبت به مفهوم Escape عنوان می کند: هرچه چیزها در اطراف ما سریعتر و شلوغ تر می شوند، ما به زمانِ بیشتری نیاز داریم برای فکر کردن، و هرچه صداهای اطرافمان بیشتر می شوند، بیشتر به محیط آرامی برای فکر کردن نیاز خواهیم داشت.
Sep 13, 2018
4 min
کتاب ضرورت‌گرایی فصل سه و چهار – تشخیص و مبادله
فصل سوم: DISCERN (تشخیص) این فصل در مورد بی اهمیت بودنِ اینکه هرچیزی را امتحان کنید صحبت می کند. به عقیده نویسنده اینکه هرچیزی را امتحان کنید، کار بی ارزشیست. نویسنده سوال می کند، آیا نقطه ای وجود دارد که کار بیشتر به معنیِ نتیجه بهتر نیست؟ یا در واقع آیا نمیتوان با کارِ کمتر (اما بیشتر فکر کردن) به ما نتیجه بهتری به عنوان خروجی بدهد؟ به عقیده نویسنده میزان نسبتِ ساعت به کارِ ما به خودمان بستگی دارد، ممکن است شما برای هر ساعت کار یک پوند بگیرید، اما در جایِ دیگری به ازای یک ساعت کار کردن، 6 دلار بگیرید. شما خودتان تعیین می کنید که این نسبت به چه صورتی باشد، اگر به کارهای حیاتی بپردازید. به عقیده نویسنده سخت کار کردن مهم است، اما تلاش و سختی بیشتر لزوما به معنی دستاورد بیشتر نیست. در اینجا به یک قانون معروف اشاره می کند که 20 درصد از تلاش های ما، 80 درصد از نتایج ما را به دست می دهند. به نقل از یکی از مدیرانِ مایکروسافت، نویسنده می گوید برنامه نویس های عالی این شرکت، بسیار بازده بهتری نسبت به برنامه نویس های متوسط دارند، و نسبتِ این برتری نه 10 برابر، و نه 100 برابر، بلکه 10000 برابر است. یک غیر ضرورت گرا فکر می کند که تقریبا هرچیزی مهم است. یک ضرورت گرا فکر می کند که تقریبا همه چیز بی اهمیت است. تنها زمانی که از تفکرِ 1:1 یعنی یک ساعت به معنیِ یک پوند است در بیائیم و باور کنیم که می توانیم این نسبت را تغییر دهیم، میتوانیم به تفکر Essentialism برسیم و می توانیم به موقعیت های خوب، برای کار روی موقعیت های عالی، نه بگوییم.   فصل چهارم: Trade-offs(مبادله کردن) در بخش قبل، در مورد اصلِ انتخاب در ضرورت گرایی، و همچنین اهمیت قدرت تشخیص برای تمیز دادن اصلی ترین کارها صحبت کردیم. در این فصل در مورد اینکه همیشه باید در حال مبادله و سبک سنگین کردن باشیم صحبت می شود. نویسنده مثالی در این مورد می زند:  از شما می پرسد اگر در سال 1972 بودید  و یک دلار داشتید، روی کدام یک از این شرکت ها سرمایه گذاری می کردید؟ GE، IBM و یا Intel؟ در ادامه جوابِ درست را “هیچکدام” ذکر می کند. نویسنده می گوید باید در Southwest Airline سرمایه گذاری می کردید! با اینکه صنعت مسافرتی هوایی در آن دوره خیلی رونق نداشت، اما این شرکت کارِ متفاوتی انجام داد. به جای خطوط هوایی عادی، آنها به صورت عمدی، فقط چند پرواز نقطه به نقطه داشتند.  (این بخش در کتاب آورده نشده اما توضیحش خالی از لطف نیست. پروازهای عادی معمولا به اینصورته که شما برای یه مسافرت، از کشورِ مبدأ میرید به یک کشورِ میانی، و بعد از اون به مقصدِ خودتون میرید. اما پرواز P2P یا نقطه به نقطه، به خطوطی گفته میشه که مستقیما از مبدأ به مقصد میرن) علاوه بر این، این شرکت در هواپیمایِ خود غذا سرو نمی کرد. First Class نداشت و حتی صندلی را هم موقع سوار شدن به هواپیما انتخاب می کردی و کارهایی از این دست. نویسنده تأکید می کند که این کارها هیچکدام به صورت اتفاقی انجام نشد بلکه اینطور طراحی شده بود. در واقع هرکاری این شرکت انجام میداد، در راستای یک استراتژیِ خاص بود که قیمت ها را پایین نگه دارد. و این کمپانی، استراتژیِ کاملا مشخصی داشت. “یک خط هواییِ کم قیمت”. اوایل منتقدان زیادی به این روش ایراد گرفتند اما خیلی سریع این شرکت هوایی توانست به موفقیت دست یابد. در بخش بعد نکته خیلی مهمی را اشاره می کند که بسیاری از شرکت ها با آن دست به گریبان شده اند. پس از اینکه این شرکت هوایی به موفقیت رسید، سایر خطوط هواپیمایی رقیب، سعی کردند که خودشان را با این روشِ Southwest تطابق دهند. مثلا یک شرکت هواپیمایی با حفظِ استراتژیِ قبلیِ خود، سرویسی مشابه سرویسِ Southwest را ارائه داد. به عقیده نویسنده، این کار بسیار غلطی است که استراتژی فعلیِ خود را نگه دارید، و علاوه بر آن سعی کنید با استراتژیِ رقیبِ خود نیز همگام شوید. خط هوایی رقیب چون همچنان روش های قبلی خودش را نیز داشت، آن استراتژی ها برایش هزینه آور بود، بنابراین مجبور بود در سرویس مشابه کپی شده نیز هزینه هایش افزایش پیدا کند و بازار را از دست بدهد. در بخشی از کتاب به صورت بزرگ می نویسد: ما میتوانیم از واقعیتِ مبادله کردن (Trade-off) چشم پوشی کنیم، اما نمیتوانیم از آن فرار کنیم. یک غیر ضرورت گرا در برخورد با هر موقعیتی برای مبادله، از خود سوال می کند چطور می توانم هر...
Aug 26, 2018
19 min
کتاب ضرورت گرایی فصل دوم – انتخاب
فصل دوم: CHOOSE (انتخاب)   در بخش قبل، در مورد تفکر کلی ضرورت گرایی صحبت کردیم. اصلی ترین نکته ای که در این فصل سعی می کنیم به آن برسیم، این است که همواره شما حق انتخاب دارید و باید به این باور برسید که حق استفاده از آن صرفا بر عهده شماست.   در ادامه توضیح می دهد، انتخاب یک “چیز” نیست. گزینه هایی که برای انتخاب وجود دارند ممکن است چیزهایی باشند، اما انتخاب به خودیِ خود، یک Action (یک عمل) است. و ادامه می دهد، ممکن است ما روی گزینه هایی که برای انتخاب وجود دارد کنترل نداشته باشیم، اما روی این اصل که میتوانیم بینِ آها یک انتخاب انجام دهیم، کنترل داریم.   توانایی انتخاب نمیتواند دور انداخته شود یا به شخص دیگری سپرده شود، فقط می تواند فراموش شود.   عبارت دیگری که در این بین نویسنده به آن اشاره می کند، عبارت درماندگی آموخته شده (learned helplessness) می باشد. و به این صورت آن را تعریف می کند: اگر در شرایطی قرار بگیریم که برای راهایی از یک مشکل هر کاری انجام دهیم، رهایی ای حاصل نشود، بعد از مدتی باور می کنیم که هیچ راهی برای رفع آن مشکل وجود ندارد و دست از تلاش برخواهیم داشت. برای اینکه یک ضرورت گرا باشید، باید به این باور برسید که حق انتخاب دارید.   پادکست این فصل از کتاب:
Aug 25, 2018
5 min
کتاب ضرورت گرایی فصل اول – فردِ ضرورت گرا
به نام خدای آمولای…   سعی می کنم به صورت هفتگی خلاصه ای از کتابهایی که میخوانم را با شما به اشتراک بگذارم، اکثرِ کتابها زبان اصلی بوده و خلاصه ها، ترجمه مستقیم خودِ بنده است.   کتاب Essentialism نوشته Greg McKeown نویسنده، سخنران و مشاور تجاری مشهور انگلیسی که تابعیت آمریکایی گرفته و بنیانگذار و مدیر عامل شرکت THIS، یک شرکت مشاوره دهنده و طراح استراتژی است که در سیلیکون ولی شروع به کار کرد. امروز با هم فصل اول این کتاب را مرور می کنیم.   این کتاب در مورد اهمیت دادن به چیزهایی که خیلی حیاتی هستند و دور شدن از چیزهای غیر ضروری تمرکز می کند و سعی دارد تا روشی را به خواننده بیاموزد، تا با کارِ کمتر، نتایج بهتری را کسب کند.   فصل اول: The Essentialist  (فردِ ضرورت گرا) اولین نکته ای که در این فصل به آن اشاره می کند، این است که، به جای اینکه بپرسید می توانم همه کارها را با هم انجام دهم یا نه، از خود سوال کنید، این کاری که میخواهم انجام دهم، مهمترین کاری است که می توانم با منابع و زمان موجود خودم انجامش دهم؟   در ادامه تأکید می کند، تنها زمانی که تفکرِ اینکه میتوانید همه کارها را با هم انجام دهید متوقف کنید؛ میتوانید موقعیت حرکت به سمتِ اصلی ترین اهداف را پیدا کنید. باید همواره این سوال را از خود بپرسید که آیا دارم روی فعالیت درستی سرمایه گذاری می کنم یا نه. در توضیح، باید گفت که Essentialism با این هدف نوشته نشده که به شما بگوید چطور کارهای بیشتری انجام دهید، بلکه هدفِ متدِ ضرورت گرایی، این است که به شما بگوید چطور کارهای “درست” را به انجام برسانید. در بخشی از همین فصل هم، نکته بسیار مهمی را با تصویری جالب به نمایش می گذارد:     در توضیح عکس آورده است که، شما اگر در چندین جهت انرژی بگذارید، در هر کدام به اندازه کوچکی پیشرفت می کنید، اما اگر انرژی خود را متمرکز کنید بر روی چند موضوع خاص، در آن چند زمینه، به اندازه بسیار بیشتری پیشرفت خواهید کرد.   نکته بعدی در مورد واژه “اولویت” است، به عقیده نویسنده، ما در ابتدا واژه ای به عنوان Priorities یا همان “اولویت ها” نداشتیم، بلکه در ابتدا این یک واژه مفرد و صرفا Priority (اولویت) بوده است که بعدها به خاطر اهداف سیاسی و تبلیغاتی، شکل جمعِ آن وارد واژه های انگلیسی شده است.   در بخش دیگری از این فصل اشاره می کند که بسیاری از آنهایی که در حال گذراندن هفته آخر زندگی خود بوده اند، در روزهای آخر عمرِ خود، آرزو می کردند که ایکاش زندگی خود را آنطور که خودشان دوست داشتند میگذراندند و نه برای دیگران.   در ادامه نویسنده برای ذهنیت افرادی که تفکر Essentialism دارند، سه ویژگی را بر می شمارد: * اعتقاد به انتخاب: افرادی که ضرورت گرا هستند معتقدند خودشان انتخابگر اولویت خود هستند * اعتقاد به بیهوده بودن اکثر چیزها: آنها معتقدند که اکثر چیزهایی که در اطرافشان وجود دارند ارزش زمان گذاشتن را نداشته و در این بین باید به دنبال چیزهای با ارزش گشت. * اعتقاد به حقیقت Trade-off (یا سبک سنگین کردن و تجارت): این افراد معتقدند هر چیزی می تواند سود و زیان داشته باشد و برای انتخاب های مختلف ممکن است لازم باشد چیزهایی را از دست بدهید. برای اینکه به نگاه Essentialims برسیم، سه مرحله را ذکر می کند:   * مرحله اول، پویش (Explore). تمیز دادنِ مواردِ غیر ضروری بسیار زیاد، از موارد اندکِ حیاتی. * در این مرحله باید موقعیت های ناب را پیدا کرد، طبق گفته نویسنده، اگر به دنبال موقعیت های “خوب” بگردید، با تعداد بیشماری از موقعیت ها روبرو می شوید. به جایِ آن باید از خود بپرسید: “عمیقا با انجام چه کاری است که احساس خوبی به دست می آورم؟”، “شخصا در چه کاری به صورت مشخص استعداد دارم؟” و “چه کاری به نیازِ عظیمی در جهان پاسخ می دهد؟”. * مرحله دوم، حذف (Eliminate). حذف موارد غیر ضروری. * مرحله سوم، اجرا (Execute). حذف موانع و آسان سازی اجرای کارهای مهم.   در فصل های پیش رو تمام این موارد را به صورت جزئی مورد بررسی قرار خواهیم داد.   لازم به ذکر است در بخش بزرگی از این خلاصه نویسی ها برداشت شخصی من نیز وارد شده است و از آنجا که ترجمه مستقیم انجام شده، امکان خطا در آن وجود دارد. پادکست این فصل از کتاب:
Aug 24, 2018
4 min