Show notes
چه نشستی ؟ صدای پای خزاندارد از توی باغ می آیدوز فرازِ درخت های چنارباز بانگِ کلاغ می آیدباد هم ماهرانه می چرخدروی سرپنجه مثلِ رقصندهگاه مانند مار می پیچدگِردِ این شاخه های درماندهبرگ ها راهی زمین شده اندمثل مجنون که راهیِ صحراستمثلِ فتح المبین که رمز تک اشبعدِ نام خدا , یا زهراستشاخه هایی که تا همین دیروزدورشان برگ سبز می روییددر جنون خزان گرفتارندزیرِ شلاقِ باد , بی تردیدابرها طبل جنگ میکوبندآذرخش از نگاهشان جاریستچشمِ خیسِ تمامِ پنجره هاباز در فکرِ آبرو داریستبرگریزان شده بیا و ببینکربلای چهار تکراریستگرچه مهر و هنوز دی نشدهکارِ این فصل هم تبهکاریستآسمان گریه میکند شب و روزروی جغرافیای خسته ی منتوی ام الرصاص جا ماندهپاره های دلِ شکسته ی منبرگ ها در خزان داناییپیشِ چشمانِ ما مچاله شدندباغ از این فاجعه غضب آلودباد از این اتفاق , ثروتمندفصل , فصلِ انار و دلتنگی ستدارم از مهر خاطری مبهمهیچکس قصد آن ندارد تاذره ای بر دلم نهد مرهمبرگ ها راهیِ زمین شده ولِه شده زیر پای رهگذرانیا تو گویی که دست باد , مداممیزند بر وجودشان چوگانکاش باران همیشه می باریدآنقدر تا بشوید این غم رایا که کابوس باشد این پاییزتا نبینم دوباره ماتم راشاعر محمد پازوکیدکلمه علی اصغر معراجی



