Show notes
نام شعر: زندر ان دنیای دیروز و در امروز پراز سختیمنم اینجا زنی تنها منم در اوج بدبختیصدایم میشود خاموش از شهر غم انگیزمنهانم هم که پنهان است چرا؟از چه بر انگیزم؟تو یک دم غرق در فکری عرق بر گونه میریزیصدایت را بریدی که نپرسند از چه لبریزی!سکوتت محترم باشد!بیا اینجا تو کاری کنبیا ای دوست این شهرم!خودت را خوب خالی کنسر این شهر من دارد کمی درد از هم آغوشیدل شهرم که بیمار است تو چون میدانی مدهوشیصدایت را کمی صاف و گلایه میکنی قطعاکه زن بودن چه پر درد است و میدانی چرا حتما!درون شهر تو گویی که زن بودن به ارایشبه لاک صورتی هست و زبانی نرم و پرخواهشدرون شهر تو ای دوست!زن بودن یعنی خوارییعنی رژت کمی پررنگ و سرخ باشد تو بیماریو من هستم زنی بیمار،با این درد در سینههمه چشمم شده مات از نگاه تیز ایینهبیانم پوچ!تو خالیست!صدایم گنگ و بی حال استو هر روزم شده او و نگاهش!این چه احوال است؟یکی در اینه امشب دهن کج کرد:تو زن هستی!و من هم با همان بغضم به خود گفتم:چه بد مستی!منم ان زن که بد مست است از این عالم از این دوریمنم ان زن که گفتندش که این شال است!تو مجبوریمرا مجبور کردند تا بپوشم انچه گویند رامرا مجبور کردند و....شدم جنس ضعیف اماسرت از شرم پایین است نگاهم کن!چه غم داری؟خودت گفتی بگو گفتم!نگو غمگین و شرمساریببین من را!پر از تیغم پر از حرفو پر از دادمتو ای شهر کثیف! هی تو!تو بودی دادی بر بادماگر هرشب تو را گفتم که از زن بودنم خستماز امشب شهرتوخالی! بترس از من!که زن هستم @spiid.eh



