Show notes
من پذیرفتم شکست خویش را،پندهای عقل دوراندیش را،من پذیرفتم که عشق افسانه است…این دل درد آشنا دیوانه استمیروم شاید فراموشت کنمبا فراموشی هم آغوشت کنممیروم از رفتن من شاد باشاز عذاب دیدنم آزاد باشگرچه تو تنهاتر از من میشویآرزو دارم شبی عاشق شویآرزو دارم بفهمی درد راتلخی برخوردهای سرد راآرزو دارم خدا شادت کندبعد شادی تشنه ی نامم کندآرزو دارم شبی سردت کندبعد آن شب همدم دردت کندتا بفهمی با دلم بد کرده ایبا وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای……می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنیمی رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی….می رسد روزی که تنها در کنار عکس مننامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی…..شاعر حمید مصدقدکلمه و میکس زهرا میرزایی (ارنواز)



