Show notes
از غمی می سوزم و ناچار سوزد از غمیهر که را رنج درازی مانده و عمر کمیدل که از بیم فنا چون بحر پروایی نداشتدم به دم بر خویش می لرزد کنون چون شبنمیگاه گویم زندگانی چیست ؟عین سوختنتا نمیرد شمع ،از سوزش نیاساید دمیچشم بینا نیست مردم را و این بهتر که نیستورنه هر گهواره ای گوریست ،هر عیشی غمیای عزیز ! ای محرم جان ! با که گویم راز دل ؟باز نتوان گفت هر رازی به هر نامحرمیدرد بی درمان من ای کاش تنها مرگ بودای بسا دردا که پیشش مرگ باشد مرهمیخالق شیطان و گندم شادی مردم نخواستعالمی غم ساخت پیش از آن که سازد آدمیگر ز چشم من به هستی بنگری،بینی مدامخواب شوم ناگواری،عیش تلخ درهمیور بجویی از زبان کِلک من معنای عمردرد جانسوز فریبایی، بلای مبهمیوآن بهشت و دوزخ یزدان که از آن وعده هاستبا تو بنشستن زمانی، بی تو بنشستن دمی 💖 حمیدی شیرازی. https://www.instagram.com/invites/contact/?i=pm1npjur1z8l&utm_content=192reh3



