Show notes
خواننده: میلاد باباییموزیک: میلاد باباییتنظیم: میلاد بابایی .. علی تیردادمدیر تولید: محمدرضا نیکفراستودیو حافظ شرقبا تشکر از استاد محسن صمدیطراح کاور: سیروان مهدویدکلمه اثر انگشتشعر و دکلمه: علیرضا آذرخواننده و آهنگساز: میلاد باباییروز میلاد من است آمدهام دست کشمبه سر و گوشِ عرق کردهی دنیای خودمقول دادم که در این شعر فقط من باشمتا خودم با همه خود باشم و تنهای خودمردِ انگشتِ تو بر سینهی سیب است هنوزمن غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدمبعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکستمن خریدارِ تن و جای کمربند شدمشک نکن بیمن از این ورطه گذر خواهی کردبه نشانی که نماند از بدنم فکر نکنمن که از منطق و دستورِ حقیقت گفتمبه مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکنباز با این همه هروقت غمی شِیهه کشیدمن همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکنقول دادم که در اندیشهی خود حبس شومدل به بالا و بلندای خیالی ندهمدوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بسبه تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهمتو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، بروبه قدمهای اسیرِ لجنم فکر نکنمن به دستان خودم گورِ خودم را کندمبه پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکنمن محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکنو به آلودگیِ پیرهنم فکر نکنگرچه رو زخمیام و دستکج و تند زبانبه سر و صورت و دست و دهنم فکر نکنتو که از منزلِ منقل تبر آوردی بازهی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکنبختِ نامرد بزن بد به دلت راه ندهبه غمانگیزیِ فرزند و زنم فکر نکننفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریزبه غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکنشک نکن بیمن از این ورطه گذر خواهی کردبه نشانی که نماند از بدنم فکر نکنمن که از منطق و دستورِ حقیقت گفتمبه مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکنباز با این همه هر وقت غمی شیهه کشیدمن همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکنیا که خاکی به سرِ آینهی بکر کنیدیا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنیدشانه بر شانهی هم پشت به هم ساییدندخرده شنها صف و صف پشت هم انبوه شدندمثل واگیرترین حادثه دورم کردندقطعههای بدنم بافتی از کوه شدندقد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسیدسر برآوردم و دیدم که چقدر الوندمعهد کردم که اگر پای کسی فتحم کردقامتش را سرِ سبابهی خود میبندمعهد کردم که اگر دست کسی لمسم کردکولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنمدر دلم آهنِ تَفدیدهی بسیاری هستوای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنمآنچنان مست کنم روح بچرخد در منآنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شودآنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنمکه برای همهی دشت خطرناک شوداین تهوع که مرا هست تو را خواهد کشتآنچه من خوردهام از حدِ خودم بیشتر استمیرود بمبِ دلم فاجعه آغاز کندهر کسی دورتر است،عاقبتاندیشتر استناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعدخونم از حلق به جوش آمد و نابود شدمدر جهانی که پُر از فرضیههای شدن استواقعا سوختم و باختم و دود شدمآن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسیدآن که دائم هوسِ سوختنِ ما میکردآن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسیدکاش میآمد و از دور تماشا میکردزیر خاکسترم انگار دری باز شد وساقهی سیب شدم،حسرتِ حوّا برخاستسیبِ دندانزده از دست تو افتاد به خاکگرد و خاک از لبهی عِقدِ ثریا برخاستشاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچیندامنی از تبِ گندم ببر و نانش کنبا سکوتی که تو داری سرِ زا میمیریبغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کنشاخههایم هوسِ پنجهی چیدن دارندمن درختم،تو به اندازهی من انسانیمن اسیرم،تو برو شاخِ زمین را بشکنگور بابای سر و این همه سرگردانیمنطقِ جاذبه در فلسفهاش پنهان بودتا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دستجذبهی ذهنِ زمین زیر معما میماندپاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هستمیوه از دامن من بود اگر روزِ هُبوطآدم از وسوسه افتاد زمین انسان شدآه اگر سیب نبود عشق چه باید میکردمن رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شدردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوزمن غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدمبعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکستمن خریدارِ تن و جای کمربند شدمردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیمشوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن داردموجِ کف کرده و طوفانی و بیماه و نگاهدل به این ورطهی تاریک سپردن داردرد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من استاز کجا دست به آیندهی فالم بردیهمه دیدند که یک سیبِ معلق دارملعنتی پیش خودم زیر سوالم بردیرد انگشت تو بر پیرهنِ پارهی منبر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هستدر لباسی که از این معرکهها میگذردسایهی بیسر و پاییست اگر چیزی هسترد انگشت تو بر حلق من و حلق خودتهر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده استکفن گرم به تن کن https://www.instagram.com/invites/contact/?i=pm1npjur1z8l&utm_content=192reh3



