Show notes
چراغی به دستم چراغی در برابرم.من به جنگِ سیاهی میروم. گهوارههای خستگی از کشاکشِ رفتوآمدها بازایستادهاند،و خورشیدی از اعماقکهکشانهای خاکستر شده را روشن میکند. □ فریادهای عاصیِ آذرخش ــهنگامی که تگرگ در بطنِ بیقرارِ ابر نطفه میبندد.و دردِ خاموشوارِ تاک ــهنگامی که غورهی خُرد در انتهای شاخسارِ طولانیِ پیچپیچ جوانه میزند.فریادِ من همه گریزِ از درد بودچرا که من در وحشتانگیزترینِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب میکردهام □ تو از خورشیدها آمدهای از سپیدهدمها آمدهایتو از آینهها و ابریشمها آمدهای. □ در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتمادِ تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم. جریانی جدیدر فاصلهی دو مرگدر تهیِ میانِ دو تنهایی ــ[نگاه و اعتمادِ تو بدینگونه است!] □ شادیِ تو بیرحم است و بزرگوارنفسات در دستهای خالیِ من ترانه و سبزیست منبرمیخیزم! چراغی در دست، چراغی در دلم.زنگارِ روحم را صیقل میزنم.آینهیی برابرِ آینهات میگذارمتا با تو ابدیتی بسازم. ۱۳۳۶



