Show notes
به پیشگاه استاد نظام وفا تقدیم می کنم. هر چند که می دانم این منطومه هدیه ی ناچیزی ست، اما او اهالی کوهستان را به سادگی و صداقتشان خواهد بخشید. نیما یوشیج دی ماه 1301(افسانه) 1در شبِ تیره، دیوانه ای کاودل به رنگی گریزان سپرده،در درْه ی سرد و خلوت نشستههمچو ساقه یْ گیاهی فسردهمی کند داستانی غم آور.2در میانِ بسْ آشفته مانده،قصه ی دانه اش هست و دامی.وز همه گفته، ناگفته ماندهاز دلی رفته دارد پیامی.داستان از خیالی پریشان:3ـ ای دلِ من، دلِ من، دلِ من!بینوا، مضطرا، قابل من!با همه خوبی و قدر و دعویاز تو آخر چه شد حاصل من،جز سرشکی به رخساره ی غم؟4آخر ـ ای بینوا دل! ـ چه دیدیکه رهِ رستگاری بریدی؟مرغ هرزه درایی، که بر هرشاخی و شاخساری پریدی!تا بماندی زبون و فتاده؟5می توانستی ای دل، رهیدنگر نخوردی فریب زمانه،آنچه دیدی، ز خود دیدی و بسهر دَمی یک ره و یک بهانهتا تو ـ ای مست! ـ با من ستیزی،6تا به سرمستی و غمگساریبا فسانه کنی دوستاری.عالمی دایم از وی گریزد،با تو او را بُوَد سازگاریمبتلایی نیابد به از تو.7افسانه: مبتلایی که ماننده ی اوکس در این راهِ لغزان ندیده.آه! دیری است کاین قصه گویند:از برِ شاخه مرغی پریدهمانده بر جای از او آشیانه.8لیک این آشیانها سراسربر کفِ بادها اندر آیند.رهروان اندر این راه هستندکاندر این غم، به غم می سرایند ....او یکی نیز از رهروان بود.9در بر این خرابه مغاره،وین بلند آسمان و ستاره،سالها با هم افسرده بودیدوز حوادث به دل، پاره پارهاو ترا بوسه می زد، تو او را ...))10عاشق: سالها با هم افسرده بودیمسالها همچو واماندگانی،لیک موجی که آشفته می رفتبودش از تو به لب داستانی.می زدت لب، در آن موج، لبخند.11افسانه: من بر آن موجِ آشفته دیدمیکّه تازی سرآسیمه. عاشق: امّامن سوی گلعذاری رسیدمدرهَمَش گیسوان چون معمّا،همچنان گردبادی مشوّش.12افسانه: من در این لحظه، از راهِ پنهاننقش می بستم از او بر آبی.عاشق: آه! من بوسه می دادم از دوربر رخِ او به خوابی ـ چه خوابی ـبا چه تصویرهای فسونگر.13ای فسانه، فسانه، فسانه!ای خدنگِ ترا من نشانه!ای علاج دل، ای داروی دردهمرهِ گریه های شبانه،با من سوخته در چه کاری؟14چیستی؟ ای نهان از نظرها!ای نشسته سرِ رهگذرها!از پسرها همه ناله بر لب،ناله ی تو همه از پدرها!تو که ای؟ مادرت که؟ پدر که؟ 15چون ز گهواره بیرونم آوردمادرم، سرگذشت تو می گفت،بر من از رنگ و روی تو می زد،دیده از جذبه های تو می خفت.می شدم بیهُش و محو و مفتون.16رفته رفته که بر ره فتادماز پیِ بازی بچّگانه،هر زمانی که شب در رسیدیبر لب چشمه و رودخانه،در نهان، بانگ تو می شنیدم.17ای فسانه! مگر تو نبودیآن زمانی که من در صحاریمی دویدم چو دیوانه، تنها،داشتم زاری و اشکباری،تو مرا اشکها می ستردی؟18آن زمانی که من، مست گشته،زلف ها می فشاندم برِ باد،تو نبودی مگر که همآهنگمی شدی با من زار و ناشاد،می زدی بر زمین آسمان را؟19در برِ گوسفندان، شبی تاربودم افتاده من، زرد و بیمار،تونبودی مگر آن هیولا،- آن سیاه مهیبِ شرر بارکه کشیدم ز بیمِ تو فریاد؟20دَم، که لبخندهای بهارانبود با سبزه ی جویباراناز برِ پرتوِ ماه تاباندر بُنِ صخره ی کوهساران،هر کجا، بزم و رزمی تو را بود.21بلبلِ بینوا ناله می زد.بر رخِ سبزه، شبْ ژاله می زد.روی آن ماه، از گرمیِ عشق،چون گل نار، تَبخاله می زد.می نوشتی تو هم سرگذشتی ...22سرگذشت منی ـ ای فسانه! ـکه پریشانی و غمگساری؟یا دل من به تشویق بستهیا که دو دیده ی اشکباری؟یا که شیطانِ رانده ز هر جای؟23قلب پُر گیرودارِ منی تو که چنین ناشناسیّ و گمنام؟یا سرشت منی، که نگشتیدر پیِ رونق و شهرت و نام؟یا تو بختی که از من گریزی؟24هر کس از جانب خود تو را راندبی خبر که تویی جاودانه.تو که ای؟ ـ ای زِ هر جای رانده ـبا مَنَت بوده ره، دوستانه؟قطره ی اشکی آیا تو، یا غم؟25یاد دارم شبی ماهتابیبر سرِ کوهِ نوبُن نشسته،دیده از سوزِ دل، خواب رفتهدل ز غوغای دو دیده رَسته،سرد بادی دمید از برِ کوه26گفت با من که: ای طفل محزون!از چه از خانه ی خود جدایی؟چیست گمگشته ی تو دراین جا؟طفل! گُل کرده با دلرباییکُرگِویجی در این درّه ی تنگ27چنگ در زلفِ من زد چو شانه،نرم و آهسته و دوستانهبا من خسته ی بینوا داشتبازی و شوخیِ بچّگانه ...ای فسانه! تو آن بادِ سردی؟28ای بسا خنده ها که زدی توبر خوشیّ و بدیِّ گل من.ای بسا کآمدی اشکریزانبر من و بر دل و حاصل من.تو دَدی، یا که رویی پَری وار29http://www.nimayooshij.com/fullcontent/Persian/293/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87/



